چند روزه که ایرانمون دوباره ملتهب شده!
حرف زیاده واسه گفتن و شنیدن!
اما میدونید که....
#منآدمنشانههاوتلنگرهایگاهوبیگاهم...
میخوام بگم
اگه اون قسمخوردههای شیطانی
تصمیمشون بر این بوده که اوج وحشیگری و رذالتشونو دوباره دمدمای سیزده دی به رخ بکشن،
ما هم دستمون خیلی پره این روزا!
من ننوشتم!
از یک سالی که به روزگارم گذشت
و از دنیایی که دوباره متولدم کرد
و از اتفاقهای ریز و درشت ناشناختهای که زندگیم رو دگرگون کرد!
اما شما این رنجنوشتهی پارسال منو ببینید و حدیث مفصل بخونید از کسی که خودش آمد سراغم و دستم رو گرفت...
دارم جان میکنم کلمهها را سر هم کنم و چیزهایی بگویم که...
اجازهاش را نمیدهی!
مهر خورده به دهان قلمم.
باشد!
ساکت میمانم
اما بگذار همه بدانند،
بگذار این یکی را بگویم و فریاد بزنم:
«ای مردم!
این مرد،
هنوز هم به سیاقِ روزگارِ پیش از نود و هشت،
دارد توی بیابانهای خشک و غارتزدهی زمین میدود و
با همان چشمهای خمار
با همان دستهای پربار
با همان خندهی شیرین
تند تند گره باز میکند !
در این روزهای بیقرار
صدایش کنید...»
همین!
@pichakeghalam
• صلوات خاصه امیرالمؤمنین علیهالسلام:
- اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ أَمِيرِالْمُؤْمِنِينَ عَلِيِّ بْنِ أَبِي طالِبٍ أَخِي نَبِيِّكَ وَ وَلِيِّهِ وَ صَفِيِّهِ وَ وَزِيرِهِ، وَمُسْتَوْدَعِ عِلْمِهِ، وَ مَوْضِعِ سِرِّهِ، وَ بابِ حِكْمَتِهِ، وَ النَّاطِقِ بِحُجَّتِهِ، وَ الدَّاعِي إِلَىٰ شَرِيعَتِهِ، وَ خَلِيفَتِهِ فِي أُمَّتِهِ، وَ مُفَرِّجِ الْكَُرَْبِ عَنْ وَجْهِهِ، قاصِمِ الْكَفَرَةِ، وَ مُرْغِمِ الْفَجَرَةِ، الَّذِي جَعَلْتَهُ مِنْ نَبِيِّكَ بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَىٰ. اللّٰهُمَّ وَالِ مَنْ والاهُ، وَ عادِ مَنْ عاداهُ، وَ انْصُرْ مَنْ نَصَرَهُ، وَ اخْذُلْ مَنْ خَذَلَهُ، وَ الْعَنْ مَنْ نَصَبَ لَهُ مِنَ الْأَوَّلِينَ وَ الْآخِرِينَ، وَ صَلِّ عَلَيْهِ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ أَوْصِياءِ أَنْبِيائِكَ يَا رَبَّ الْعالَمِين.
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی جَعَلَنَا مِنَ الْمُتَمَسِّکِینَ بِوِلاَیَهِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ وَ الْأَئِمَّهِ عَلَیْهِمُ السَّلاَمُ💚
پیچَکِقَلَمْ🍃
به وقت ۱۴ دی!
اولین بار نبود سوگ را تجربه میکردم. قبل از صدای زنگ تلفن، با عاطفه نشسته بودیم و مسألههای فیزیک ترم سوم را میشکافتیم. حال هیچکداممان خوب نبود و هیچ کدام از آن همه پریشانی که گریبانگیرمان شده بود سر در نمیآوردیم. گفتم:« دلم برای خوابگاه تنگ شده!» خندید و گفت:« واسه نقاشیهای روی دیوار اتاق، لیلا رو جریمه کردن!»
از بزرگترین خلافی که توی زندگیمان کرده بودیم دوتایی زدیم زیر خنده. اما خودمان هم میدانستیم که با خاطرهبازیهای مسخره، فقط داریم ادای شادی در میآوریم. هنوز داشتیم میخندیدیم که تلفن زنگ خورد. روی صفحه شمارهی دایی افتاده بود. گوشی را که برداشتم از آن طرف صدای شلوغی و همهمه میآمد. هرچه الو الو کردم جواب نداد. فهمیدم بیهوا دستش خورده روی شمارهی خانهی ما. گوشی را گذاشتم. بلافاصله زنگ خورد. دوباره و سه باره و ده باره! هر بار همان همهمه و سر و صداهای نامفهوم. بار یازدهم اما شماره نیفتاد روی صفحهی تلفن! برداشتم! صدای گریه میآمد و خراب شدن دنیا روی سر نه تا بچه و ده دوازده تا نوه! عمه بود که میان همهمهی دیگری میگفت یکدفعه حال «مادر» بد شده و الآن روی تخت بیمارستان است! باور نمیکردم. حرف توی دهانم ماسید. درست مثل سه شب قبلش که هیچ حواسم نبود که باید تا میتوانم به صورت « مادر» نگاه کنم. نشسته بود آن طرف سفره و داشت با غذاش بازی میکرد. یکهو درآمد که:« خواب حاج رزاقو دیدُم. نوکّ کوه واساده بود و دستاشه دراز کرده بود طرفُم! خیلی سرحال بود. گفت دستتو بده مو بیا بالا.»
همان موقع لقمهی برنج و مرغ توی دهانمان ماسید و ناشیانه حرف را کشیدیم به یک طرف بیربط!
بار اولی که سوگ را تجربه کردم هشت ساله بودم. از مدرسه که آمدم مامان از پشت چرخخیاطی جواب سلامم را با یک سین دستوپا شکسته داد و در جواب بهت چشمهام گفت که « مهدی» توی خانهای که روزهای سربازیاش را در آن میگذرانده دچار گازگرفتگی شده! مهدی پسرعموی مامان بود و در عالم کودکی برای من آنقدر نستوه بود که نه آن موقع و نه حتی بعد از آن رفتنش را باور نکنم! نخی نامرئی همیشه من را به او وصل کرده بود. حالا چیزی پاره شده بود و من از فکر نبودنش داشتم احساسی را تجربه میکردم که تا آن روز برایم غریبه بود! درست مثل روزی که دیدمش و احساسی در من متولد شده بود که نمیشناختم! گریه نکردم. اصلا نمیدانستم آدم وقتی کسی را که در قلبش زندگی میکرده از دست بدهد باید چه کار کند! من از آن روز فقط ساکتتر شدم و فقط تلاش کردم یادم بماند هر بار که به کوه خیره میشوم یاد او بیفتم!
« مادر» که رفت، باز هم گریه نکردم. بزرگتر شده بودم و احتمالا مطمئن بودم که آدم وقتی احساس کند کسی را که از کودکی باهاش مأنوس بوده از دست داده، هیچ کاری به جز گریه نمیتواند انجام بدهد. من اما اولین واکنشم بعد خبر مرگ مادر، افتادن بود! بیاراده جیغ میکشیدم و میلرزیدم و از حال میرفتم. گریه اما...نه!
کسی را از دست داده بودم که سالها کنارش زندگی کرده بودم. سالها صبح به صبح با صدای نماز خواندنش از خواب پریده بودم و پای چای داغ صبحانهای که برایم توی استکان میریخت و کاسهی شیری که خودش میدوشید قد کشیده بودم. وقتی یادم میافتاد آن بغل بزرگ که از هم باز میکرد و تن کوچکم را بین دستهای ترک خوردهاش جا میداد و بوی صابون سفید آشتیانی که از لباسهای روهم روهم بلند میشد را باید بسپارم به خاک و دیدارمان میرسد به قیامت، بیهوا لابهلای جمعیت جیغ میکشیدم. چشمم آن قدر خشک بود که هیچ راهی به گلوی ورم کردهام پیدا نمیکرد. اما از آن روز به بعد هرسال به دی که میرسیدیم زندگی برایم غریبه میشد. گلویم از همان شب اول باد میکرد و تا چهاردهم کش میآمد!
آن روز هم حالم به قاعده نبود. دو روز مانده بود به سالگرد مادر. مامان گفت:« براش سال گرفتم!»
ته دلم ذوق کمرنگی برق زد. شب جمعه با مامان رفتیم بیرون و خرید کردیم. دلم شور میزد. مثل هر سال دم سال مادر حوالی غروب. تلفنم را خاموش کردم! مثل تلفن خانه که چند وقت بود دو شاخهاش را از پریز کشیده بودم بیرون! صدای همهمهی توی خیابان داشت خفهام میکرد. میخواستم زود برگردم خانه و یک دل سیر بغض کنم! شب، مثل همهی وقتهایی که غصه دارم زودتر از همیشه خوابیدم و صبح جمعه با سر و صدای بچهها مثل فشنگ از تخت پریدم پایین!
از صبح جمعه آن خط سیاه مورّب گوشهی تلویزیون را یادم مانده و بغضی که صبح سیزده دی بالاخره ترکید!
من داشتم در آن لحظهها سوگی را تجربه میکردم که هرگز پیش از آن احساسش نکرده بودم! من تازه فهمیدم داغ و ترس و کوه و عشق، چه معنایی میتواند داشته باشد! حس میکردم کار آن تنِ چندپارهی فرودگاه بغداد، هنوز توی دلم تمام نشده و من اصلا آمادهی نگهداری این حفرهی خالی عمیق، توی قلبم نیستم.
پیچَکِقَلَمْ🍃
شش سال است که چشمهام راه پیدا کرده به بغض گلو. هروقت صدایش به گوشم برسد گریه میکنم، هروقت شاخهی گلی دست پسربچهای ببینم، هروقت اسمش را از زبان آقا بشنوم، هروقت فیلم راه رفتنش را توی بیابانهای حلّه و حلب ببینم و هروقت یادم میفتد که مراسم سالگرد مادر و مهدی با روز پر کشیدن او یکی شد روی دو زانو مینشینم و...راحت گریه میکنم!
#دیماهِهمیشه_داغ
#دیماهِهمیشه_سرد
@pichakeghalam
زینب زینب - سلیم موذن زاده.mp3
زمان:
حجم:
1.5M
«زینب زینب»
🎙 سلیم موذن زاده اردبیلی
حضرت #زینب ﷺ