eitaa logo
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
220 دنبال‌کننده
455 عکس
73 ویدیو
5 فایل
اللهم‌اجعل‌محیای‌محیا‌محمد‌وال‌محمد و مماتی‌محمدوآل‌محمد... با من هم کلام بشید👈 @M5566M
مشاهده در ایتا
دانلود
امشب ساعت ۱۰ نماز استغاثه رو بخونیم که ایشالا سدّ نوری بشه برای ایران‌مون. انقدر هم نگین هیچ کاری از دستمون برنمیاد. باید "دعا" رو واقعا "سلاح" بدونیم. یه سلاح قوی داریم که به جای این که برداریم و ازش استفاده بکنیم، گذاشتیم توی صندوقچه!😒 سلاح‌هاتونو از صندوق بیرون بکشید! وقت دفاع از وطنه!💪🇮🇷 ‌ https://ble.ir/motherlydays
به توصیه‌ی پرستو رفتم صحبت‌های آقا رو در ۲۸ خرداد پارسال،روز ششم جنگ دوازده روزه گوش کردم! چه ایرانی تربیت کردی آقای خامنه‌ای! حدود پنج ماهه با خبیث‌ترین ارتش جهان درحال جنگیم؛ همه چیز شهر سر جای خودشه! مردم زندگی عادی دارن آقا. دستگاههای خدماتی دارن خدمتشون‌و ارائه می‌‌دن! شهر پر از صدا و رفت و آمده. فروشگاه‌ها پره از همه چی! و مردم که با این همه سر و صدای مجازی، پای کار سرزمینشون هستن! چه ایرانی پرورش دادی آقای خامنه‌ای!
هرکس «علی الاصول» را برای تخطئه و تهمت به مسئولان و حامیان مسئولان جمهوری اسلامی سر دست گرفت و از هیچ تخریب و توهین و قضاوتی به ایشان پروا نکرد، امروز وجدان داشته باشد خط به خط پیام امروز مقام معظم رهبری را روی چشم بگذارد، روی سر بگذارد، سر دست بگیرد و در پی جبران بربیاید. بلندبلند جملات واضح رهبر را برای خودش بخواند و در خلوت خود و خدای خود بیندیشد چه کرده و باید چه کند که خراب‌کرده‌ها را از نو بسازد... همان‌قدر که با برداشت غلط از «علی‌الاصول» جفا کرده و به جای وحدت، تفرقه ساخته، حالا با عمل به نصّ روشن و صریح فرمایش رهبر، جبران مافات کند. یؤمنون ببعض و یکفرون ببعض نباشد. تکلیف روشن شد. بسم الله هیچ خط‌کشی میان ما دلدادگان و عمل‌کنندگان به فرامین رهبر انقلاب نیست. همه با هم فقط دست در دست هم، شانه به شانهٔ هم، چشم به دهان ولی و پادررکاب ایشان، با سینهٔ ستبر مقابل دشمن. ما همه با هم در یک جبهه‌ایم، پذیرای هم، حامی هم، مهربان و روادار با هم. http://ble.ir/parastooasgarnejad
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم این یک نامه‌ی اداری نیست! من نمی‌دانم اگر کسی مثل من بخواهد به یکی از مسئولین ایرانی پیغامی پسغامی بفرستد باید از کجا شروع کند و چه مراحلی را طی کند. از درگاه باریک کانال کوچکم هم احتمالا نمی‌شود کاری کرد. اما من بر حسب وظیفه و در میان این همه اما و اگر و فضای مه‌گرفته‌ی مجازی دلم می‌خواهد چند خطی درمورد روزهایی که مسافر تهران بودم، بنویسم! از شهر ما تا تهران راه زیادی نیست. سه چهار ساعت نهایتاً. در طول سال به بهانه‌های جورواجور پای ما به شهر تهران باز می‌شود و خیلی وقت‌ها کل سفرمان به بیست و چهارساعت هم نمی‌رسد.  ازاین رفت و آمدهای کوتاه و بلند خوب یاد گرفته‌ایم زمان حرکت و استراحت و برگشتمان را طوری تنظیم کنیم که با ماشین فرتوت و فرسوده‌مان کمترین خستگی و فشار را متحمل شویم. حتی حساب ساعت‌های شلوغی و خلوتی خیابان‌ها و اتوبان‌ها را هم داریم. زمان و مکان و شرایط جوی و اجتماعی را همه‌جوره درنظر می‌گیریم هر بار. با این حال سفر اخیر، برایمان یک دل‌لرزه به همراه داشت. خودِ گرفتن تصمیم یک پروسه‌ی طولانی بود و بعد از نهایی شدن تصمیم سفر، اضطراب‌ها تازه شروع شد! سر هر موضوعی، یک راه تاریک‌روشن پیش روی ذهنمان نقش می‌بست که نمی‌دانستیم انتهایش ما را به مراسم می‌رساند یا نه! ما تجربه‌ی رفت و آمد با مترو را نداشتیم. تجربه‌ی پیاده روی‌های طولانی و ازدحام و عطش را هم همین‌طور. لابه‌لای نقشه‌های درهم ذهنی، ساعت‌های رفت و برگشت را نمی‌توانستیم تنظیم کنیم و هیچ تصوری از توان خودمان حتی نداشتیم. ترس از گم شدن بچه‌ها هم به باقی دلواپسی‌ها پاتک می‌زد. با همه‌ی این‌ها دلمان نمی‌آمد از مراسم تشییع و وداع خودمان را محروم کنیم. سنگ آقا را کم به سینه نزده بودیم که حالا به هربهانه‌ای بنشینیم کنج خانه. راه افتادیم. آن هم خیلی زود. ورود به تهران را با زیارت حرم شاه عبدالعظیم شروع کردیم و بعد حل شدیم توی خیابان‌های تهران. از جنوب تا شمال! شهر رنگ و بوی آقا داشت. بیشتر و پررنگ‌تر از هرجای دیگری که این مدت دیده بودم. عکس‌های ناب و تک‌جمله‌های ماندگار و اشک‌درآر. خیابان‌ها ولی خلوت بود و همه چیز سر جای خودش. محل اسکان ما مشخص بود و نیاز به زائرسرا نداشتیم اما دورادور خبر تجهیز زائرسراها با ظرفیت چندهزار نفری به گوشمان می‌رسید. تدارک آن حجم از غذا و مکان مناسب برای استراحت چیزی بود که صدایش تا آن سر دنیا هم می‌رسید. خودمان را کشاندیم تا شنبه ساعت پنج صبح. ایستگاه مترو شلوغ بود. بیشترمان سیاهپوش بودیم و مصلی برو، چندتایی هم سفیدپوش و نمی‌دانم کجا برو! همگی از دریچه‌های راهرو بدون بلیت رد شدیم. قطار زود آمد. سفید پوش‌ها زودتر خودشان را به صندلی‌ها رساندند. ما سیاه‌پوش‌ها ایستاده و نشسته، یکی یکی و دوتا دوتا هی به هم نگاه کردیم و بی آن‌که از غم کشنده‌مان حرفی بزنیم لب‌هایمان را به لبخند کش دادیم.‌ زود رسیدیم به ایستگاه سهروردی. تا برسیم به ورودی مصلی یک پیاده روی نسبتا طولانی داشتیم. نمی‌دانم برای بقیه هم طولانی به نظر می‌آمد یا نه اما روزهای بعد همین مسیر برایم کوتاه‌تر شده بود انگار. تا برسیم به مصلی بغلمان پر از آب خنک زوری شده بود. همین اول اضطراب عطش از دلم پرید. وسط راه قدم به قدم کیسه‌های بزرگ نیمه‌پر روی زمین گذاشته بودند. کافی بود یک لیوان یا بطری خالی از دست کسی روی زمین بیفتد. به دقیقه نکشیده مأموری از روی زمین محوش می‌کرد و می‌ریخت توی کیسه. همان‌جا به نظرم آمد چهارماه خیابان‌گردی شبانه همه را یک پله جلو برده! هم مردم و هم هرکسی که دستی بر این آتش دارد. درهای ورودی و خروجی همان‌طور که اعلام کرده بودند تفکیک شده بود. همان اول صبحی دلم برای این نظم به چشم آمده، غنج رفت. لحظه به لحظه به جمعیت اضافه می‌شد ولی خبری از آن ازدحام ترسناکی که حرفش را می‌زدند نبود! احساس می‌کردم آن تکه از زمینی که رویش راه می‌روم یک قلب بزرگ است که آن به آن جا باز می‌کند برای آدم‌هاش. از گیت‌ها که رد شدیم خیلی زود به بهشت رسیدیم! پرده‌ی آبی روی تابوت‌ها هنوز کنار نرفته بود اما فضای حیاط شبیه صحن پیامبر امام رضا شده بود. مهدی رسولی خوب می‌دانست از کجا شروع کند که همان دقیقه‌های اول قلبمان آتش بگیرد. قلبمان آتش گرفته بود. با صدای جیغ و گریه‌ی زن‌ها هی اَلو می‌گرفت و وسط سوختن مه‌پاش‌ها شروع کردند به کار! قلبمان هنوز می‌سوخت اما خوبی‌اش این بود که قطره‌های ریز آب نمی‌گذاشت آتش از پوستمان بیرون بزند. با خیال راحت گریه کردیم. با خیال راحت زل زدیم به تابوت آقا و خودمان را تکه‌پاره کردیم. در همان گیر و دار عزاداری دخترهای هلال احمر راه به راه از بین ما رد می‌شدند. کافی بود زل بزنند تو چشم کسی و حس کنند رمق از رنگ و روی صورتش رفته. شروع می‌کردند به مداوا. مدام می‌آمدند جلو و احوالمان را می‌پرسیدند.
درست در دقیقه‌هایی که ما داشتیم به‌خاطر دنیایی که روی سرمان خراب شده ناله می‌زدیم. باید برخاست را باهم خواندیم. چه انتخاب درستی بود در ساعت‌های اول وداع. کمی آتشمان را خواباند. همه‌ی دلشوره‌ها یک‌جا داشت پر می‌کشید. راه برگشت با وجود شلوغی و ازدحام از راه رفت هم هموارتر بود. خیابان بهشتی، شبیه یک بهشت واقعی بود. منظم و تمیز. پر مهر و...بهشت! کنار خیابان تا چشم کار می‌کرد موکب‌های پذیرایی بود و ماشین آتش‌نشانی و مه‌پاش و آمبولانس. ایستگاه سهروردی حالا شلوغ‌تر بود. قطار سه چهار دقیقه یک بار می‌آمد، مسافرها را روی کولش می‌گذاشت و می‌رفت. جایی برای دلواپسی نبود. نگهبان جوان حواسش به همه چیز بود. به دوربین‌ گوشی‌ها حتی. از خبرنگاری که لنز دوربینش را همه جا می‌چرخاند و چیلیک چیلیک عکس می‌گرفت، سراغ مجوزش را گرفت! و بعد خیلی زود دست خبرنگار قلابی را توی دست مسئول حراست گذاشت. همه‌ی آن چند روز من مدام در خیابان‌های تهرانی که حالا خیلی دوستش داشتم در حال رفت‌وآمد بودم. و حتی در پرازدحام ترین لحظه‌ها چیزی به‌جز نظم و زیبایی ندیدم. دلم می‌خواست راهی پیدا می‌کردم تا از همه‌ی دست‌اندرکارهای آن روزهای تهران تشکر کنم. از آقای زاکانی گرفته تا همه‌ی آن جوان‌های خدماتی مصلا. از همه‌ی مداح‌ها تا تک تک مردمی که مراسم وداع آقای شهیدِ من را رونق دادند. من در تمام عمرم روزهایی به آن تلخی و شیرینی، به آن سنگینی و سبکی و آن همه ماندگار و عمیق، تجربه نکرده بودم... صدایم به هیچ کس هم که نرسد خیالم راحت است که شما می‌شنوید؛ می‌خواهم بگویم بیشتر از همه‌ی آدم‌ها، از خودتان ممنونم آقا جان! که راهی‌ام کردید به تهران. که راهم دادید به ساحت مقدستان و چشمم را روشن کردید به آن حجم نورانی پرچم‌پوش! برای آن رزق لایحتسب تا ابد خدا را شاکرم! @pichakeghalam
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پیش بینی سردار شهید حاج احمد کاظمی رحمت الله علیه راجع به نبرد زمینی ایران و آمریکا @pichakeghalam
می‌گم که بیایم یه کاری کنیم کارستون
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
می‌گم که بیایم یه کاری کنیم کارستون
همه‌ی ما بعد از شروع جنگ رو آوردیم به کانال‌های تحلیلی و خبری. درواقع چنگ می‌زدیم به همه چی تا هم زودتر از اتفاقها باخبر بشیم هم بدونیم اصلا چند چندیم!!! اما کم‌کم این کانال گردی واسمون شد عادت هر روز و هرلحظه! همین هم شد که بعضی از همون کانال‌ها که دیگه اعتماد ماها رو جلب کرده بودن شدن مرجع فکر و نظر ما مخاطب‌های طفلکی. و بعد شد اون چه که نباید می‌شد! به نظرم، بعد از پیام دیشب حضرت آقا، یکسری شبهه‌ها کاملا تو ذهن ما مردم معمولی شفاف شد! دیگه شاید خیلی لازم نباشه این همه تحلیل ضد و نقیض بخونیم، این همه خبر راست و دروغ بشنویم، یا فکر و ذهنمون رو بدیم دست افرادی که مدام ناامیدی منتشر می‌کنن! شاید لازم باشه یکم خودمون به داد قلب و روح خودمون برسیم! بیاین همین امشب، همین حالا پاک کنیم کانال‌هایی که به اسم روشنگری مدام حالمون رو خراب کردن. مدام پالس بدبختی و ضعف فرستادن و ماها رو حتی نسبت به هم‌دیگه بدبین کردن! یه یاعلی بگیم و پیله ها رو باز کنیم از دور و برمون🦋 @pichakeghalam
هدایت شده از کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣5️⃣1️⃣ عصر عاشورا سحر روز سومی بود که آقا را سپرده بودیم به امام رئوف (ع). با هر جان‌کندنی بود خودم را راضی کردم تا بایستم توی صف دارالذکر. آخر از عمق جان می‌خواستم قبل از دیدن مزار آقا، خبر مرگ ترامپ توی گوش عالم بپیچد. خجالت می‌کشیدم آقا زیر خروارها خاک باشد و من مقابلش ایستاده باشم. ناامیدی مثل چنگک افتاده بود به جانِ دلم و طعم تلخ بیچارگی را تا زیر زبانم بالا می‌آورد. سرگیجه امانم را بریده بود. دستم را گرفتم به حفاظ‌های فلزی که از خنکای هوای داخلِ رواق، سرد شده بود. هرچقدر صف جلوتر می‌رفت، سرمای دست‌هایم به قلبم نزدیک‌تر می‌شد. آدم‌ها یکی‌یکی از هشتیِ حجره مانند رواق، مزار آقا را می‌دیدند و فریادشان به آسمان می‌رفت. یکی می‌گفت خاک بر سر دنیای بعد از تو. نفر بعد، آه می‌کشید که خدا قاتلینت را بکُشد. پیرزنی دستش را بلند کرده بود رو به امام رئوف و هق‌هق‌کنان می‌گفت: «یا ابالحسن، جانمان را به تو امانت دادیم، مهمان‌نوازی کن.» نوبت رسید به من. چشمم که افتاد به مزار آقا، تمام احساساتم اتصالی کرد. خیره شده بودم به ترکیب رنگ مشکی مزار و رنگ قرمز گلبرگ‌ها که نماد عزا و خون‌خواهی شده بود. با چشم‌هایم رد گلبرگ‌های روی زمین را گرفتم تا مزار آقا. توی حال خودم بودم که درست پشت مزار، زنی را دیدم با شانه‌هایی خمیده و لرزان که به سنگ مزار آقای شهید چنگ می‌زد. گوشی را درآوردم و روی چادر مشکی‌اش زوم کردم و دکمهٔ شات را زدم. همان لحظه خادمی با چوب‌پر مشکی‌اش روی شانه‌ام زد و خواست تا حرکت کنم. به سمت صحن آزادی راه افتادم و مقابل ایوان طلا نشستم. تصویر آن زن، لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایم کنار نمی‌رفت. انگار این قاب را جایی دیده بودم. دستم را گذاشتم روی تصویر و به هر دو طرف کشیدمش تا بزرگ‌تر شود. ناگهان در هزارتوی ذهنم، صحنه‌ای آشنا جان گرفت. آن صحنه که ابن شهرآشوب در کتاب مناقبش گفته بود: عصر عاشورا، ذوالجناح با یال آویخته به خاک و خون و زین واژگون، به‌سوی خیمه‌ها برگشت تا خبر شهادت امام را به زینب (س) بدهد. اهل حرم با صدای اسب از خیمه بیرون آمدند. وقتی شکل‌وشمایل اسب را دیدند، ناله سر دادند و آن را در آغوش کشیدند. همان صحنه که قرن‌ها بعد، مرحوم فرشچیان، بوم نقاشی‌اش را مقابلش گذاشت و سنگینی هوای غربت آن لحظه را به تصویر کشید و اسمش را گذاشت: "عصر عاشورا". حالا انگار همان تصویر بود که از بوم نقاشیِ فرشچیان بیرون‌زده و تکرار می‌شد. تصویر را از زوم در آوردم. غم مقدسی از جنس نور توی رگ‌هایم پیچید و به قلبم رسید. نمی‌دانستم این خانمِ قد خمیده، سیده هدی آقای شهید است یا فاطمه سادات زهرا خانم یا زینب جان سیده بشری؛ اما یک چیز را خوب فهمیدم که این راه، همان راه زینب (س) است. راهی که با انکسارِ دختر علی (ع) شروع می‌شود و به اقتدارِ او می‌رسد. اقتداری که کاخ ستمِ یزید قمارباز را با فریاد «ما رایت الا جمیلا» فرومی‌ریزد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
من برای اون حجم سیاه‌پوش پشت سنگ می‌خوام جون بدم😭😭