eitaa logo
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
203 دنبال‌کننده
295 عکس
43 ویدیو
3 فایل
نیاز ساده‌ی من تنها شنیدن صدای تو بود. تو دریغ کردی و من نوشتم... با من هم کلام بشید👈 @M5566M
مشاهده در ایتا
دانلود
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
به وقت ۱۴ دی! اولین بار نبود سوگ را تجربه می‌کردم. قبل از صدای زنگ تلفن، با عاطفه نشسته بودیم و مسأله‌های فیزیک ترم سوم را می‌شکافتیم. حال هیچ‌کداممان خوب نبود و هیچ کدام از آن همه پریشانی که گریبان‌گیرمان شده بود سر در نمی‌آوردیم. گفتم:« دلم برای خوابگاه تنگ شده!» خندید و گفت:« واسه نقاشی‌های روی دیوار اتاق، لیلا رو جریمه کردن!» از بزرگترین خلافی که توی زندگی‌مان کرده بودیم دوتایی زدیم زیر خنده. اما خودمان هم می‌دانستیم که با خاطره‌بازی‌های مسخره، فقط داریم ادای شادی در می‌آوریم. هنوز داشتیم می‌خندیدیم که تلفن زنگ خورد. روی صفحه شماره‌ی دایی افتاده بود. گوشی را که برداشتم از آن طرف صدای شلوغی و همهمه می‌آمد. هرچه الو الو کردم جواب نداد. فهمیدم بی‌هوا دستش خورده روی شماره‌ی خانه‌ی ما. گوشی را گذاشتم. بلافاصله زنگ خورد. دوباره و سه باره و ده باره! هر بار همان همهمه و سر و صداهای نامفهوم. بار یازدهم اما شماره نیفتاد روی صفحه‌ی تلفن! برداشتم! صدای گریه می‌آمد و خراب شدن دنیا روی سر نه تا بچه و ده دوازده تا نوه! عمه بود که میان همهمه‌ی دیگری می‌گفت یک‌دفعه حال «مادر» بد شده و الآن روی تخت بیمارستان است! باور نمی‌کردم. حرف توی دهانم ماسید. درست مثل سه شب قبلش که هیچ حواسم نبود که باید تا می‌توانم به صورت « مادر» نگاه کنم. نشسته بود آن طرف سفره و داشت با غذاش بازی می‌کرد. یکهو درآمد که:« خواب حاج رزاق‌و دیدُم. نوکّ کوه واساده بود و دستاشه دراز کرده بود طرفُم! خیلی سرحال بود. گفت دستت‌و بده مو بیا بالا.» همان موقع لقمه‌ی برنج و مرغ توی دهانمان ماسید و ناشیانه حرف را کشیدیم به یک طرف بی‌ربط! بار اولی که سوگ را تجربه کردم هشت ساله بودم. از مدرسه که آمدم مامان از پشت چرخ‌خیاطی جواب سلامم را با یک سین دست‌وپا شکسته داد و در جواب بهت چشم‌هام گفت که « مهدی» توی خانه‌ای که روزهای سربازی‌اش را در آن می‌گذرانده دچار گازگرفتگی شده! مهدی پسرعموی مامان بود و در عالم کودکی برای من آن‌قدر نستوه بود که نه آن موقع و نه حتی بعد از آن رفتنش را باور نکنم! نخی نامرئی همیشه من را به او وصل کرده بود. حالا چیزی پاره شده بود و من از فکر نبودنش داشتم احساسی را تجربه می‌کردم که تا آن روز برایم غریبه بود! درست مثل روزی که دیدمش و احساسی در من متولد شده بود که نمی‌شناختم! گریه نکردم. اصلا نمی‌دانستم آدم وقتی کسی را که در قلبش زندگی می‌کرده از دست بدهد باید چه کار کند! من از آن روز فقط ساکت‌تر شدم و فقط تلاش کردم یادم بماند هر بار که به کوه خیره می‌شوم یاد او بیفتم! « مادر» که رفت، باز هم گریه نکردم. بزرگتر شده بودم و احتمالا مطمئن بودم که آدم وقتی احساس کند کسی را که از کودکی باهاش مأنوس بوده از دست داده، هیچ کاری به جز گریه نمی‌تواند انجام بدهد. من اما اولین واکنشم بعد خبر مرگ مادر، افتادن بود! بی‌اراده جیغ می‌کشیدم و می‌لرزیدم و از حال می‌رفتم. گریه اما...نه! کسی را از دست داده بودم که سال‌ها کنارش زندگی کرده بودم. سال‌ها صبح به صبح با صدای نماز خواندنش از خواب پریده بودم و پای چای داغ صبحانه‌ای که برایم توی استکان می‌ریخت و کاسه‌ی شیری که خودش می‌دوشید قد کشیده بودم. وقتی یادم می‌افتاد آن بغل بزرگ که از هم باز می‌کرد و تن کوچکم را بین دست‌های ترک خورده‌اش جا می‌داد و بوی صابون سفید آشتیانی که از لباس‌های روهم روهم بلند می‌شد را باید بسپارم به خاک و دیدارمان می‌رسد به قیامت، بی‌هوا لا‌به‌لای جمعیت جیغ می‌کشیدم. چشمم آن قدر خشک بود که هیچ راهی به گلوی ورم کرده‌ام پیدا نمی‌کرد. اما از آن روز به بعد هرسال به دی که می‌‌رسیدیم زندگی برایم غریبه می‌شد. گلویم از همان شب اول باد می‌کرد و تا چهاردهم کش می‌آمد! آن روز هم حالم به قاعده نبود. دو روز مانده بود به سالگرد مادر. مامان گفت:« براش سال گرفتم!» ته دلم ذوق کمرنگی برق زد. شب جمعه با مامان رفتیم بیرون و خرید کردیم. دلم شور می‌زد. مثل هر سال دم سال مادر حوالی غروب. تلفنم را خاموش کردم! مثل تلفن خانه که چند وقت بود دو شاخه‌اش را از پریز کشیده بودم بیرون! صدای همهمه‌ی توی خیابان داشت خفه‌ام می‌کرد. می‌خواستم زود برگردم خانه و یک دل سیر بغض کنم! شب، مثل همه‌ی وقت‌هایی که غصه دارم زودتر از همیشه خوابیدم و صبح جمعه با سر و صدای بچه‌ها مثل فشنگ از تخت پریدم پایین! از صبح جمعه‌ آن خط سیاه مورّب گوشه‌ی تلویزیون را یادم مانده و بغضی که صبح سیزده دی بالاخره ترکید! من داشتم در آن لحظه‌ها سوگی را تجربه می‌کردم که هرگز پیش از آن احساسش نکرده بودم! من تازه فهمیدم داغ و ترس و کوه و عشق، چه معنایی می‌تواند داشته باشد! حس می‌کردم کار آن تنِ چندپاره‌ی فرودگاه بغداد، هنوز توی دلم تمام نشده و من اصلا آماده‌ی نگهداری این حفره‌ی خالی عمیق، توی قلبم نیستم.
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
شش سال است که چشم‌هام راه پیدا کرده به بغض گلو. هروقت صدایش به گوشم برسد گریه می‌کنم، هروقت شاخه‌ی گلی دست پسربچه‌ای ببینم، هروقت اسمش را از زبان آقا بشنوم، هروقت فیلم راه رفتنش را توی بیابان‌های حلّه و حلب ببینم و هروقت یادم میفتد که مراسم سالگرد مادر و مهدی با روز پر کشیدن او یکی شد روی دو زانو می‌نشینم و...راحت گریه می‌کنم! @pichakeghalam
زینب زینب - سلیم موذن زاده.mp3
زمان: حجم: 1.5M
«زینب زینب» 🎙 سلیم موذن زاده اردبیلی حضرت
هدایت شده از پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
از عمر من آن‌چه هست برجای بستان و به عمر لیلی افزای
نگاهی_به_امروز_ایرانِ_۱۴۰۴_بخش_اول.m4a
حجم: 18.9M
بخش اول نگاه من به امروزِ ایرانِ ۱۴۰۴ در این فایل، ۱۲پنجره باز می‌کنم و از هر کدام، روایتی ارائه می‌دهم از آن‌چه امروز باید به آن توجه کنیم، از ۵شهریور ۱۳۴۵ تا مرداد ۱۳۵۰ تا آبان ۱۳۹۸ تا ۱۳ دی لعنتی همان سال تا روزی که سردار زاهدی رفت تا روزی که سیدرضی را کشتند تا فؤاد شکر و ترانه علیدوستی و پگاه آهنگرانی و محسن شکاری و کیان پیرفلک و انتخابات پیش روی آمریکا و سفر نتانیاهو به آمریکا و Iran if you’re listening و ویدئوی ترسناک امیلی شریدر و چیزهایی که لازم است همه با هم مرورشان کنیم. https://t.me/takooch @pichakeghalam
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
بخش اول نگاه من به امروزِ ایرانِ ۱۴۰۴ در این فایل، ۱۲پنجره باز می‌کنم و از هر کدام، روایتی ارائه می‌
به نظرم گوش دادن به این صوت و صوتی که در ادامه می‌گذارم، یکی از واجب‌ترین کارهاییه که تک تک ایرانی‌ها باید این روزها انجامش بدن! بگذارید رو دور تند و بشنوید از ریشه‌ی رنج این روزها...
نگاهی_به_ایرانِ_امروز_۱۴۰۴_بخش_دوم.m4a
حجم: 15.1M
بخش دوم نگاه به ایرانِ امروزِ ۱۴۰۴ در این قسمت، همان‌طور که در بخش اول وعده داده بودم، به سراغ معتبرترین تحلیل‌گری که می‌شناسم، رفته‌ام. این فایل، بازخوانی ۱۶ سخنرانی آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای از روز اول شروع جنگ ۱۲ روزه تا همین امروز دهم دی ۱۴۰۴ است، یک مرور گلچین‌شدهٔ شسته‌رفته روی دور تند برای این‌که بدانیم رهبر کشور ما از روز اول جنگ عرصه را چطور می‌دید و برای امروز ما چه دستورالعمل‌ها و نصایحی داشته و دارد. https://t.me/takooch @pichakeghalam
پیچَکِ‌قَلَمْ🍃
بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم بالاخره امروز شاخش را شکستم و رفتم کافه! چه کسی باور می‌کند برای یک مهندس عمران که از قضا نویسنده هم هست و مدتی هم طراح بوده و حالا هم ساز شیرینی پزی کوک کرده، کافه رفتن این‌قدر سخت باشد؟! باید از یک جا شروع می‌کردم. و نمی‌دانم چطور شد که مزخرف ترین روزم را برای این کار انتخاب کردم! رفتم ولی چه رفتنی؟ دست خالی و روی رنگ‌پریده و صدایی که از اول صبح، از ته چاه درمی‌آمد! هوایش از هفته‌ی پیش به سرم زد. فکر فروش کیک‌های اسلایسی و جارکیک یکهو به ذهنم رسید از بس از این و آن به‌به و چه‌چه شنیدم! راستش اصلا فکرش را هم نکردم که شاید بندگان خدا از سر لطف برای دل‌خوشی من آن همه تعریف و تمجید راه انداخته باشند! به هرحال بدم نمی‌آمد این نیمچه هنرم را بفرستم توی بازار و مدتی را هم با دغدغه‌ی شکر و خامه و شکلات سر کنم. اما باز هم کسی باور نمی‌کرد که برای یک مهندس عمران که از قضا نویسنده هم هست و مدتی هم طراح بوده، سخت‌ترین کار دنیا حرف زدن رو در رو و بازاریابی و تبلیغ و این چرندیات باشد! همین هم شد که شوهر و بچه‌هارا هم دنبال خودم راه انداختم! می‌خواستم اگر آن وسط وا رفتم و کلمه‌ها را یادم رفت بالاخره یکی‌شان به دادم برسد. بعد از سفارش کلی مخلفات و به خرج انداختن همسر رفتیم سراغ مدیر کافه! اول همسرجان شروع کرد که خانم من در کار شیرینی‌پزی خیلی ماهر است و اگر بخواهید... تنم خیس عرق شد ولی باید خودم را نشان می‌دادم. گفتم:« توی منو فقط یک مدل کیک داشتین که اگر بخواین من می‌تونم مدل‌ها و طعم‌های دیگه رو برای کافه‌تون آماده کنم!» مسئول کافه چشم‌هایش را یک دور چرخاند و گفت:« شما چطور کیک رو ارائه می‌کنید؟» سعی کردم به لرزش صدام غلبه کنم.گفتم:« به شکل اسلایسی دیگه!» بعد رفت یک ظرف دایره‌ای بزرگ آورد و گفت:« خب از این به بعد هر کافه‌ای خواستید سفارش بگیرید توی این ظرف‌ها کیکتون رو ارائه بدید؛ خیلی خوش اومدید.شب بخیر.» همسر گفت:« خانم من تازه می‌خوان شروع کنن!!!» کافه‌دار با نگاه عاقل اندر سفیهی برایم آرزوی موفقیت کرد و به همین راحتی رد شدم! مهم نیست! حالا که فکرش را می‌کنم اصلا هم حوصله‌ی کیک درست کردن ندارم! مهم این است که شاخش را شکستم و...حرف زدم! @pichakeghalam