eitaa logo
دانلود
چیزی که بیشتر از ازبین رفتنش ذهنم رو درگیر کرده ،اون افکار و علایق و حرفها و احساساتیه که با جسمش ازبین رفتن و دیگه قرار نیست توسط اون بیان بشن . اون احساسی که قبل از این اتفاق داشت و حرفهایی که داشته و نتونسته بیانش کنه . انگار که در لحظه خود واقعی ش رو گم کرده یا حتی خیلی پیچیده تر از چیزی که توی ذهن من بگنجه . اون احساسات و عواطف ،اون گذشتهٔ درخشان یا تیره و فعل و انفعالات مغزش و افکارش که ازبین رفتن ،این چیزا همیشه من رو خیلی درگیر میکنه .
این مدت که درگیر خودکشی یکی از دوستام بودم ،مامانم میدید که چقدر آشفته میشم و چقدر بهم میریزم و کاری نمیتونم بکنم . با اینکه حتی گاهی فکر میکردیم که برای جلب توجه بوده کاراش ولی واقعا اتفاق میفته . چند روز پیش به مامانم گفتم که من میخوام روانشناسی بخونم و طبق معمول مامانم گفت نه ،به دردت نمیخوره . الان میفهمم چرا این حرفو میزنه همیشه بهم .بهم میگه حتی اگه قبول بشم و بهترین چیزی باشه که قبول میشم ،نمیذاره برم چون اصلا نمیتونم از پسش بربیام .انقدر به آدما به اتفاقا به گذشته و آینده نامعلومشون فکر میکنم که به قیمت روح و روان و جون خودم تموم میشه .
انقدر این مدت طولانی به مرگ فکر کردم و بهش نزدیک شدم و ازش ترسیدم که تموم بدنم درد میگیره و پاهام سست میشه از اعلامیه های توی راه مدرسه به خونه .از نبود پیرمرد کوچه بهارنارنج .از اینکه هر آدم دیگه ای توی دنیا الان سوگوار چه کسیه.
الان واقعا باز دوباره از این مطمئن شدم که خیلی با آدمای سن خودم فرق دارم ،خیلی زیاد و همینطور که بیشتر میگذره بیشتر به حرفهای مامان پی میبرم ..
ث.
صداها میمونن همیشه ،حتی وقتی ما نیستیم دیگه .مگه نه آجوشی؟
انقدر قوی بودی که از پا در اومدی ،نمیتونم سرزنشت کنم..
هدایت شده از کیدراما بولا بولا ^-^
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هدایت شده از "برکه"
"ستاره‌پیشونی"
کاش امشب وسط اون خیابون تاریک و خلوت دراز کشیده بودم و به ماه نگاه میکردم .اینجوری شاید بیشتر بهت نزدیک بودم .
من میدونم دیشب که فرستادمت بخوابی ،بازم گریه کردی .میدونم نوشته هایی رو که بعد از رفتنت نوشتم رو خوندی ولی برای اینکه بیدار نمونم چیزی نگفتی .من میدونم ورم زیر چشمهات بیشتر شده ،کبود شده و اون چشمها ضعیف تر از قبل شده .میدونم که عینک جدیدت خیلی به چهره ت نشسته .میدونم که مدتیه لباس های تیره رو از تنت در نمیاری . من میدونم که حرفی که زدم نگرانت کرد و در لحظه میخواستی برای موندنم به زمین و زمان متوسل بشی .میدونم که دوستم داری عزیزِمن ،میدونم . من میدونم که قصد نداشتی کسی رو ناراحت کنی .میدونم که زخمی شدی خیلی بیشتر از همیشه و با چهرهٔ رنگ پریده ت لبخند میزنی و دستهای لرزون و زیبات رو روی زخمت فشار میدی تا خونریزی ت رو کسی نبینه . من میدونم قوی ای ،زیبایی ،تنهایی و متروک .میدونم خسته ای و داغون .میدونم که تابحال اینطور نبودی و میترسی که اینطوری ببینمت و ترکت کنم . من میدونم دیشب که فرستادمت بخوابی ،بازم گریه کردی . میدونی چرا اینا رو میدونم؟ چون گره خوردم به بند بند وجود زخمی ت .چون دستهای سردت روی زخمی از تنته که روی تن منم هست ،من حست میکنم . چون با تمام فاصله ای که تن هامون از هم داره "وقتی تو گریه میکنی ،شونهٔ من رو گسله..."