کاش امشب وسط اون خیابون تاریک و خلوت دراز کشیده بودم و به ماه نگاه میکردم .اینجوری شاید بیشتر بهت نزدیک بودم .
من میدونم دیشب که فرستادمت بخوابی ،بازم گریه کردی .میدونم نوشته هایی رو که بعد از رفتنت نوشتم رو خوندی ولی برای اینکه بیدار نمونم چیزی نگفتی .من میدونم ورم زیر چشمهات بیشتر شده ،کبود شده و اون چشمها ضعیف تر از قبل شده .میدونم که عینک جدیدت خیلی به چهره ت نشسته .میدونم که مدتیه لباس های تیره رو از تنت در نمیاری .
من میدونم که حرفی که زدم نگرانت کرد و در لحظه میخواستی برای موندنم به زمین و زمان متوسل بشی .میدونم که دوستم داری عزیزِمن ،میدونم .
من میدونم که قصد نداشتی کسی رو ناراحت کنی .میدونم که زخمی شدی خیلی بیشتر از همیشه و با چهرهٔ رنگ پریده ت لبخند میزنی و دستهای لرزون و زیبات رو روی زخمت فشار میدی تا خونریزی ت رو کسی نبینه .
من میدونم قوی ای ،زیبایی ،تنهایی و متروک .میدونم خسته ای و داغون .میدونم که تابحال اینطور نبودی و میترسی که اینطوری ببینمت و ترکت کنم .
من میدونم دیشب که فرستادمت بخوابی ،بازم گریه کردی .
میدونی چرا اینا رو میدونم؟
چون گره خوردم به بند بند وجود زخمی ت .چون دستهای سردت روی زخمی از تنته که روی تن منم هست ،من حست میکنم .
چون با تمام فاصله ای که تن هامون از هم داره "وقتی تو گریه میکنی ،شونهٔ من رو گسله..."
پیچشِتاكها؛
"وقتی تو گریه میکنی ،شونهٔ من رو گسله"
به معنای واقعی کلمه این جمله رو دیشب زندگی کردم ؛وقتی تا خود صبح از لرزش بدنم ،دستام و شونه هام پلک روی هم نذاشتم.