داشتم با بهارنارنج ها و کتابام عکس میگرفتم که سارا گفت چقدر دستات خوشگله..
[از اونم عکس گرفتیم؛ من و سارا]
میدونید من واقعا احساس میکنم قبل از اینکه اصلا قرار بوده ما اینجا باشیم ،خیلی قبل تر از اون چیزی که فکرشو کنیم یه جایی یه چیزی برامون قرار داده شده که نه به بیشتر از اون نه کمتر از اون میرسیم و این واقعا آرومم میکنه
من جایی از این دنیا به یه شغل ،یه مسیر درست ،یه همراه و جایگاهی قراره برسم و زندگی رو ادامه بدم و اون مال منه ،مال خود خود منه که به هیچ عنوان به کسی داده نمیشه
مدام توی ذهنم مرور میشه که خدا گفته که ما رو در رنجی آفریده که توانایی تحملش رو داریم و بعد از هر سختی ای که تجربه میکنیم به یه آسونی و آسودگی میرسیم پس ترس نداره دیگه مگه نه؟
ببین من
[اجازه نمیدم بشی
یه بیروح
یه مرده]
پس بیا
بیا دستمو بگیر
[بلند شو
خودم کولت میکنم تا خونه]
کاش یه من دیگه کنارم مینشست و داد میزد که
(تو حق نداری خسته شی
نه الآن
نه اینجا
نه بعد اومدن این همه راهی
که کنار هم اومدیم
روی تیغ
زیر رعد
توی شک
از اون گرم
تا این سگِ سرما...)
بیا روی سرم دست بکش و برام پالت بخون یا شاید تهران شیراز یا مرجان فرساد ،نمیدونم هرچی دوست داری فقط بخون که انقدر نترسم
وقتی داشتم برای چهارمین بار شیشه های عینکمو میشستم به این فکر میکردم که برم یه کاری کنم شونه هام پهن تر بشه که غمات جا بشن