🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚🍚
به نام خدای مهربان
روزی روزگاری در یه شهری مردپشمک فروشی بود
که هروز کنار خیابان پشمک های خوشمزه ای می فروخت
یک روز که کارش داشت تموم می شد
جشمش افتاد به یه پسرکوچولویی که لباس کهنه ای پوشیده بود
و اونو داشت با حسرت نگاه می کرد
مردپشمک فروش صداش زد و اخرین پشمک رو بهش داد
فردا که شد دوباره پسرک اومد و یه کنار ایستاد
مرد پشمک فروش صداش کرد
و گفت اگه پشمک می خوای گاری منو کمکم تا خونه بیار
تا رسیدند دم خونه
پشمک فروش یه پشمکش داد و یه کمی پول و گفت اینم مزدت
فردا و فرداهای دیگه همینطور شد
و پسرک شد شاگرد پشمک فروش
سالها از اون ماجرا گذشت
پشمک فروش پیرشد و بیماری سختی گرفت و بردنش بیمارستان
اما گفتند باید همین امروز عمل بشی
و هزینه ی عمل خیلی زیاده
پشمک فروش ناامید شد و گفت دیگه زنده نمی مونه
اما چندساعت نگذشت
که اومدند و گفتند باید بریم اتاق عمل
پشمک فروش پرسید منکه پول ندادم
پرستار جواب داد که
حساب شده
بعداز اتاق عمل یه دکترجوان با یه دسته گل
اومد ملاقات پشمک فروش و
با لبخند گفت
من همون پسرک فقیرم که کمک ها و درسی که بهم دادی که روی پای خودم بایستم
باعث شد اینجا برسم
پشمک فروش خیلی خوشحال شد و ازش تشکر کرد
و بعد روبه آسمان گفت خدایا شکرت
که هیچ کار خوبی رو بدون پاسخ نمی گذاری
و حواست به من هست
#قصه_ی_مردپشمک_فروش
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/joinchat/3903127929Cbd6bb56979