یکی تشنه میگفت و جان میسپرد
خنک نیکبختی که در آب مرد
بدو گفت نابالغی کای عجب
چو مردی چه سیراب و چه خشک لب
بگفتا نه آخر دهان تر کنم
که تا جان شیرینش در سر کنم؟
فتد تشنه در آبدان عمیق
که داند که سیراب میرد غریق
اگر عاشقی دامن او بگیر
وگر گویدت جان بده، گو بگیر
بهشت تن آسانی آنگه خوری
که بر دوزخ نیستی بگذری
دل تخم کاران بود رنج کش
چو خرمن برآید بخسبند خوش
در این مجلس آن کس به کامی رسید
که در دور آخر به جامی رسید
✍🏻سعدی
📌۲۰ فروردین، سالروز شهادت سید مرتضی آوینی...
خط به خط, همراه ما باشید✍🏻
https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
یکی تشنه میگفت و جان میسپرد خنک نیکبختی که در آب مرد بدو گفت نابالغی کای عجب چو مردی چه سیراب و چ
*امامزاده
همانكه مادرِ دوران چو او نزاده، تویی
خدا اگر به كسی تابِ عشق داده، تویی
خلیفه روی زمین او اگر نهاده، تویی
بهل كه ساده بگویم، امامزاده تویی
به تكه تكهی نعشت دخیل باید بست
دخیل بر كرمِ جبرئیل باید بست
وگرنه نعشِ تو را سوی آسمان كه برد؟
كه این امانتِ تابوت از علی بخرد؟
امانتی خدا را امین او برده است
علی نرفت، فرشته بدان زمین خورده است
*
تو كیستی كه برایت علی غریبی خواند؟
تو كیستی كه فقط از تو دلفریبی ماند؟
نمیتوان كه تو را با شهید تخمین زد
درست دستِ قضا بود، قرعه بر مین زد
دعای صحت و حرز سلامتی مینی است
كه زیرِ پای چپِ مرتضای آوینی است
*
به زیرِ لب تو چه خواندی كه آسمان خم شد
و از میان زمین مردِ واپسین كم شد
به زیرِ لب تو چه خواندی كه ره نشان دادند
و تحفه نعشِ تو را دستِ آسمان دادند
به زیرِ لبِ تو چه خواندی كه قفلِ بسته شكست
و بغضِ ماندهی مردانِ دلشكسته شكست
به زیرِ لب تو چه خواندی؟ بگو، بلند بگو
ز كاروان عقبافتادهگان كماند، بگو
***
جنوب جای عجیبی است، آسمانش نیز
بهشت شاهدِ ما و فرشتهگانش نیز
بهل كه در بگشایند او جنوبی بود
كلون كنند و بگویند روزِ خوبی بود...
✍🏻شعری از رضا امیرخانی
فروردینِ ٧٢- شهادتِ سید مرتضای آوینی
خط به خط, همراه ما باشید✍🏻
https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
در یکی از زیرشاخههای شخصیت پردازی غیرمستقیم،
اسم میشود عامل مهمی برای معرفی شخصیت.
و یکی از شاخههای پردازش اسامی هم
(اسم همراه لقب) است.
که بارها در آثار داستان نویسان نسل اول و دوم تکرار شده. زن اثیری، زن لکاته، رحیم خرکچی و...
این وسط، سلطان لقب فقط رضاشاه!
از هر لقبش میشود قصهای بیرون کشید برای داستان و روایت.
و چقدر هرکدام نشاندهنده هویت این آدم در هر زمان از زندگیش بوده.
رضا سوادکوهی(محل تولدش)
رضا دوزاری(یکی از سکههای کم ارزش آن زمان، بخاطر قمارباز بودن سربازان بریگارد قزاق)
رضا ماکسیم(نام سلاح سنگینی که مهارتش بوده)
رضا شصت تیر (نام سلاح سنگین دیگری)
رضا میرپنج (پنج درجه میری، معادل سرگرد، برای گرفتن این درجه مجبورش کردند تازه سواد یاد بگیرد!)
سرهنگ رضاخان(بدون شرح)
سردار سپه (که به زور از شاه قاجار برایش گرفتند. بعد هم که وزیر جنگ)
رئیس الوزرا (!)
رضاشاه (بدون شرح تر)
رسما یعنی از هیچ، به بالاترین مقام رسیدن.
مصداق بارز مهرهی سرباز شطرنج که هیچ است، ولی اگر تمام شرایط بازی جور باشد و بالادستیها یاری کنند، میتواند تا وزیر پیش برود.
پ.ن: یعنی چه میشود که یک قرن بعد، شخصیت اصلی سریالی پرطرفدار، که اتفاقا شدیدا مثبت و سفید و منجی طراحی شده، نامش رضاست؟ از نوع فخّار و افتخار آفرینش؟!
آن هم در اثر غرضورزی که حتی یک شیخ و یک عمامه در کل قسمتها دیده نمیشود؟
#تطهیر
#بی_سوادی
#دریغ_از_مدرک_شش_کلاس_حداقل
✍🏻فاطمه زهرا بختیاری
خط به خط, همراه ما باشید✍🏻
https://eitaa.com/joinchat/3071082506Cce1e021776
https://instagram.com/madrese_adabiat?igshid=YmMyMTA2M2Y=
نشانی صفحات:
@Ketabkhori
@madrese_adabiat
📣 کانون مهنّا برگزار می کند:
📖🖌 اولین دوره نویسندگی کانون مهنا
ثبت نام: 09900156469
@kanoonmohanna
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
بسم الله النور
و به عظمت نام نور...
من آدم غرغرویی نیستم. در سفرها اتفاقا تنها خط قرمزم غرزدن در مقابل سختیهاست.
دیروز اما، غرم گرفته بود. گوش شنوای معاونت فرهنگسازی هم کنار دستم:
معنای این پیاده روی چیست؟ چند صد نفر از یک استان، در یک مسیر که حرکت نمادینشان دیده هم نمیشود. جمع هم که نیستیم. تیر آفتاب و گرما هم هست. فردا هم که پشت جمعیت میلیونی گیر میکنیم، صدای آقا هم به گوشمان نمیرسد. باید همان دو روز پیش بلیط شاهرود میگرفتم. پیاده روی باید عظیم باشد! این ایدهها به ذهن کی رسید اولین بار؟
و یکسره نتایج حرکت را تحلیل میکردم.
امروز اما اگر از احوالم بپرسید،
میگویم به گستردگی عدد بینهایت قسم، حاضرم بینهایت بار دیگر مسیرهای طولانیتر از این را با کولهبار سنگینتر از این بروم و برگردم و باز به همان نقطه امروز برسم. آنچه امروز دیدم احتمالا تمام عمر بخش مهمی از فضای ابری ذهنم را پر خواهد کرد. کمرنگ خواهد شد، اما محو هرگز.
۵ صبح راهی شدیم که داخل جا بگیریم. خرجش چند ساعت انتظار بود و سختی جا و بعد، از پشت پرده آبی معروف، مردی بیرون آمد که به قول واژه خودش در همین سخنرانی برای امام، سرآمد تاریخ است. دست آقا بالا آمد به سلام و تکریم. جمعیت موج میگیرد. میخروشد. میجوشد. از هر طرف نوایی میآمد. به تکرارِ (حیدر حیدر) که میرسد، آقا درست مثل فیلمهای پخش شده از دیدارها، دستش را بالا میگیرد به تعارف نشستن و آرام کردن جمعیت:
(بسم الله الرحمن الرحیم، والحمدلله رب العالمین....
سی و چند سال است که این جلسهی باشکوه و مبارک تشکیل میشود؛ موضوع بحث در این جلسه در همهی این سالها عمدتاً امام بزرگوار بوده است؛ صحبتی که وقت این جلسه را بیشتر به خود مشغول کرده است، دربارهی امام بزرگوار و عزیز ما است. به نظر من نسلهای جدیدِ این کشور به آشنایی بیشتر با امام بزرگوار نیازمندند؛ ما قدیمیها هم همینجور.)
نمیفهمیدم دارد چه میشود. از صبح نمیفهمیدم. درست سی و سه روز پیش بود که دیدار معلمان، بدجور به دلم آمد. اعتراض که کردم از کسی شنیدم: عرضه داشته باش، آدم مهمی شو، برو!
خدا میداند این جمله چه با من کرد. چند روز بهم ریختم، چند هفته افتادم دنبال هویت خودم. حالا هنوز یک ماه نگذشته که درست اینجایم، در فاصلهای آنقدر نزدیک که برق نور چراغها را در عینک آقا میبینم.
بلند فکر کردم: دارم قالب تهی میکنم، نمیتونم هیجانم رو کنترل کنم.
دو تا نوجوان نشستهاند مقابلمان. باور نمیکنند ما معلمیم. با دهانهای باز و خیره از اول تا آخر حرف میزنند. پدرمان در معیتشان در میآید و برای خودمان صبر آرزو میکنیم. آقا سخن میگوید و مردم میان کلامش هی ساز شعار میزنند. آقا هم میآید میان شعارشان: توجه کنید! توجه کنید!
یک بار هم که رسما میگویند بگذارید به بحث برسیم.
راستش را بخواهید اصلا این یادداشت را نوشتم که به یکی دو نفر خوانندهاش بگویم:
جان هرکس دوست دارید، دیدار رفتید انقدر میان کلام شعار ندهید! یک ساعت سخنرانی بود، پنجاه دقیقهاش آقا داشت مثل بچه کلاس اولیها شعار ما را ساکت میکرد.
آقا از سه تحولی میگوید که امام ایجاد کرد. از امید حرف میزند و اشاره مفصلی میکند به اغتشاشات اخیر. یک دور آنچه پیش آمد خلاصه میکند و میگوید:
(طرّاحی آنها جوری بود که فکر میکردند کار جمهوری اسلامی تمام شده، فکر میکردند میتوانند ملّت ایران را به خدمت بگیرند. احمقها باز هم اشتباه کردند،( این جمله چرت یک عده را میپراند) باز هم ملّت را نشناختند. البتّه ملّت ایران به آنها بیاعتنائی کرد، به فراخوان آنها اعتنائی نکرد. جوانهای متعهّد در خیابانها، در دانشگاهها توانستند کارهای بزرگی انجام بدهند. بسیج دانشجویی، بسیج اقشار در داخل شهرهای کشور، مردم متعهّد و متدیّن، وظایف خودشان را انجام دادند، دشمن را ناکام کردند. نقشهی دشمن باطل شد ولی این هشدار به همه داده شد که از کید دشمن غفلت نکنید؛ از کید دشمن غفلت نکنید!)
و... اینجاها را خدا خیرداده نوجوانها یکسره از کمردرد و اتوبوس دیشبشان گفتند و نفهمیدیم آقا چه گفت. تا لحظهای که دعا شروع شد:
(پروردگارا! ما را جزو سربازان امام زمان قرار بده. پروردگارا! قلب مقدّس آن بزرگوار را از ما راضی کن؛ دعای امام زمان را شامل حال ما، بخصوص شامل حال جوانان ما قرار بده.)
و جملهای میگوید که باشد بین حاضرین دیدار، بغض سنگ میشود و میچسبد به گلو و تا همین لحظهی نوشتن یادداشت و خیلی بعدترش هم، با ماست.
و کات. تیتراژ پایانی مثل قصهی آغازین، با حرکت نرم دست آقاست و یک ثانیه بعد، انگار همه چیز خواب بوده. طول میکشد تا موقعیت خودم و آن هزارهزار جمعیت را پیدا کنم. انگار فانوسی در اوج تاریکی و گمگشتگی روشن شده و ثانیهای بعد باد نامردی به نام زمان، وزیده و شعله را خاموش کرده.
باید دوباره تا کی به دنبال نور بگردم؟
۱۴خرداد ۱۴۰۲