eitaa logo
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
139 دنبال‌کننده
677 عکس
44 ویدیو
9 فایل
ساعت ده موقــع مطالعـــه ماست پینَکی و چرت و خواب اگــر بگذارد «امام خمینی ره»
مشاهده در ایتا
دانلود
«گیلتی پلژر» اعتراف می‌کنم من زیاد انیمیشن می‌بینم. دلیلش اینه که بعضی وقت‌ها احساسات انسانی‌ توی جهان داستان کودک، خیلی جذاب‌تر روایت می‌شه. چون تصویری تره. یعنی اگر فرض کنیم مهمترین تفاوت فیلمنامه با داستان، بیشتر تصویری بودن فیلمنامه است، در این زمینه کاری می‌کنه فیلمنامه هم جلوش لنگ بندازه. در انیمیشن گاهی احساسات هم به تصویر کشیده میشن. نمونه‌اش، (inside out) بود که رسماً سوژه‌اش در مورد تصویر ذهنی احساسات بود و خیلی هم استقبال شد. اما (win or lose) دقیقاً ۱۰۰ به ۲، جلوتره. کاری با فضای گرافیکی جذابش ندارم که طراحی شخصیت‌ها رو خیلی قوی‌تر کرده، و به نظرم فوق العاده است. قصه به ظاهر خیلی ساده است. یه تیم سافت بال مدرسه‌ای که داره برای رقابت آماده میشه. اما آخ از روایت! ۸ قسمت ۲۰ دقیقه‌ای کوتاه داره، که هر قسمت ما همون داستان یکسان رو از نگاه یکی از شخصیت‌ها می‌بینیم. اینکه هر کدوم با چه چیزهایی درون خودشون درگیرند که ما نمی‌بینیم و علت رفتارهاشون چیه. و جالب اینه که، همه چیز کاملا تصویری اتفاق می‌افته. ما شرم و ناامیدی رو می‌بینیم که مثل یک کوه آبی روی شونه‌های لری بزرگ و بزرگتر می‌شه. یا حمایت‌های اینستاگرامی مادر راشل که بلاگره و انرژی مثبت فالووراش به شکل قلب احاطه‌اش می‌کنند و بهش قدرت میدن تا از پس مشکلاتش بر بیاد. (برد یا باخت) آدم‌ها، احساسات، مفاهیم جلو برنده زندگی مثل عشق و هدف و... رو کاملا حرفه‌ای نقاشی می‌کنه و حتی وقتی داستان رو از زاویه یه خردسال نشون میده جهانش رو کاملاً و واقعا حرفه‌ای کودکانه می‌کنه. از دستش ندید🙂 😴 @pinkioch
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
yeayeh.ir قرآن روزانه
✏️ رهبر انقلاب: در طول سال روزی نباشد که شما قرآن را باز نکنید و قرآن را تلاوت نکنید. 😴 @pinkioch
آخیش اولین نور آفتاب بعد آزادی چقدر خوبه جلوی در زندان 🌚
647K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خب من مثل خیلی از مدعیان از نبود اینترنت خیلی لذت بردم بنابراین تا اطلاع ثانوی شب شما بخیر 🙏 پیشاپیش یوم الله ۲۲ بهمن‌تون مبارک
ایشون یکی از برکات قطعی نت هستند که همین الان تموم شد. هنگم! میام براتون میگم داستان چیه و علیمرادی کیه و این رمانش چی داشت می‌گفت. 😴 @pinkioch
بعضی از ذهن‌ها اهل کتابند؛ منتها کتاب آسان، کتابی که احتیاج به فکر کردن نداشته باشد. عیبی ندارد، این هم کتاب خواندن است. نفی نمی‌کنیم؛ اما بهتر از این شیوه کتابخوانی, این است که انسان در مجموعه کتابخوانی خود، بتواند بیامیزد کتاب آسان را - فرض کنید رمان را، خاطره را، کتاب‌های تاریخی آسان را- با کتاب‌هایی که احتیاج دارد به فکر کردن، مطالعه کردن؛ این نوع کتاب‌ها را باید وارد مقوله کتابخوانی کرد. ذهن را باید عادت بدهیم به اینکه اهل تامل باشد اهل تدقیق باشد ذهن کار کند در مواجهه با کتاب فعالیت کند. ۱۳۹۰/۴/۲۹
پستی که گزارشی از برگزاری تریبون آزاد و مناظره که در مدرسه بعد از اغتشاشات بود ؛ ظاهرا به دلتون نشست. دوستان زیادی امر فرمودن مطلب رو باز کنیم تا معلوم بشه به چه تکنیکهایی توجه شد که این موفقیت به دست اومد. چشم امتثال امر آروم آروم در چند پست جداگانه تقدیم نگاه پرمهرتون میکنم. ✋تکنیک اول خودت رو هیچ کاره ببین👌 هادی ، پیغمبران و ائمه هستن. هادی امام زمانه. قبله هدایت هم خداست. ما داریم پا میذاریم جای این انوار مقدس. اگه به خودت و توانایی هات نگاه بندازی باختی. هرچه داریم رو خدا داده. پس من و تو وسیله ای بیش نیستیم. پس فقط خدا رو ببین. اصلا خدا خودش استادتربیته. هروقت فکر کردی که به خاطر زحمت یا استعداد خودت داری موفق میشی ؛ اونجا یه حالی ازت میگیره تا بفهمی که کار دست کیه! بگذارید یه خاطره شیرین بگم براتون. سال ۱۳۸۸ ، ده جلسه کارگاه تبلیغ در زندان شرکت کردم. استادی پرتجربه که ۳۰سال سابقه تبلیغ موفق در زندان داشت. ۹ جلسه روش های روانشناسی و محتوایی رو بهمون آموزش داد. جلسه آخر گفت : _همه اون چیزایی که بهتون گفتم رو امروز بذارید کنار ؛ میخوام یه حرف عجیب بزنم براتون. فرمود تو این ۳۰ سال خیلی ها رو برای تبلیغ بردم زندان. بعد یه اتفاق رو پرتکرار دیدم. دیدم اونهایی که نمازشب میخونن ، ساده ترین حرفاشون ، قلب زندانی ها رو متحول میکنه. ولی اونها که‌ اهل نمازشب و نماز اول وقت و گریه ی روضه و مناجات نیستن ، قشنگ ترین و هنرمندانه ترین حرفاشون ، فقط یه جو یک ساعته درست میکنه و بعد هم میپره. رفقا قبل ورود به جلسات جهادتبیین و گفتگو با مخاطب ، باید خلوت کنیم. خلوتی با خدا. توبه ای از کرده ها نمارجعفرطیار باید خوند و در سجده از خدا تاثیرکلام بخوایم برای هدایت خلق. رفقا زیر قبه امام حسین باید دعا کرد. مبلغ باید کربلا زیاد بره. کربلا نشد ، روضه برا خودش زیاد بخونه. روضه ای که برا خودت زمزمه میکنی فرق داره با روضه ای که میشنوی. بگو یااباعبدالله! به یاد لحظه ای که عصر عاشورا رفتی با لشکر اشقیا حرف بزنی و هدایتشون کنی اما حرمله تیر سه شعبه رو برای علی اصغرت کشید... هدایت کردن موضوع ساده ای نیست که همینجوری توفیقش رو به ما بدن. باید رنگ خدایی بزنیم به باطنمون. خاتم الانبیا به امیرالمومنین فرمودن اگه یک نفر به دست تو هدایت بشه از تمام آنچه که خورشید بر آن بتابه برات بالاتره. پس باید به حال انقطاع از خودمون و توانایی هامون برسیم. فقط خدا رو ببینیم. اون وقت وسط صحبت کردنهات ،امداد غیبی هم میرسه. نفوذ کلام هم میاد. حرفهایی به زبونتون میفته که خودتونم متعجب میشین. شما مجرای نور خدا شدین تا قلب مخاطبتون دچار انقلاب بشه. شما احیا قلوب کردین. چون خودتون خدایی شدین. اصلا فکر نکنید مطلب ساده ای رو خوندین. در این دنیای خاکی ، گاهی یادمون میره که ما اصلا برای این دنیا آفریده نشدیم و ابد در پیش روی ماست! گذر زمان بهتون ثابت خواهد کرد که عیار این پست چقدر بود! نکته واضح هست که برای محتوا و روش بیان زحمت هم باید بکشیم ولی این اصل رو اول از همه دارا باشیم. ان شاالله تکنیک های بعدی رو هم براتون خواهم نوشت. اگه قابل استفاده دونستین در گروه هایی که صلاح میدونید بفرستین. خوشحال میشم بازخوردتون از تکنیک اول رو هم برام بنویسین👈 @Sibe313 کانال مثل فانوس بپیوندید👇 @mesle_fanoos
شبی نشستم و گفتم: «دو خط دعا بنویسم، دعا به نیت دفع قضا بلا بنویسم، ز همدلان سفر کرده‌ام سراغ بگیرم، به کوچه‌کوچه‌ی زلف تو نامه‌ها بنویسم...» دعا و شکوه به هم تاب خورد و من متحیر! _کدام را ننویسم کدام را بنویسم؟ هر آنچه را که نوشتم مچاله کردم و گفتم: «قلم دوباره بگیرم از ابتدا بنویسم.» دو قطره خون ز لبت در دوات تشنه‌ام افتاد که من به یاد شهیدان کربلا بنویسم... صدای پای قلم را شنید کاغذ و گفتم: «قلم به لیقه گذارم که بی صدا بنویسم!» تو بی‌نشانی و کاغذ در انتظار رسیدن که من نشانی کوی تو را کجا بنویسم؟ تو خود نشانی محضی تو خود دعای مجسم برای چون تو عزیزی چرا چرا بنویسم... @Selectedpoems
یا نور ما حتی مدعیان صف آخر هم نبودیم. کلا مدعی هیچ نبودیم و فکر می‌کردیم اِندِ رفاقتیم؛ آخر مرامیم. واقعیت این است که ما کلا نبودیم. ما نه شنوای لحظه لحظه کشته شدن همسرمان از پشت تلفن بودیم و نه ایستادن با لباس رزم، در خیابانی که هر دم امکان زجرکش شدن در آن هست تجربه کردیم. نه مادرِ جوانِ رشید از دست داده‌ایم و نه در فامیل نزدیک‌مان کسی به حکم محاربه کشته شده. ما خواننده یک مشت اخبار بودیم که نهایتاً در واکنش چند وضعیت اینستاگرامی بازنشر دادیم و بادِ اثرگذاری و جهاد تبیین به غبغب انداختیم! در این مدت تقریباً اصلا اینستا نرفتم. و همزمان، خیلی فکر کردم اگر وضعیتی نگذارم، اگر فریاد انقلابی‌گری‌ام گوش مخاطبان عمدتاً هم‌عقیده‌ام را پر نکند، اگر از طریق رسانه‌ای که جز رفقا و همفکرهایم دنبال نمی‌کنند، حرفی نزنم، خلافی مرتکب شده‌ام؟ هنوز به پاسخ این سوال نرسیده‌ام. برای گفتن یک چیز اما، می‌توانم رگ بگذارم.‌ اینکه سنگر مبارزه، جای دیگریست. درست همان‌جا که بشدت از آن سیاست‌زدایی شده. همان‌جا که نه اجازه داشتیم حرف سیاسی بزنیم، و نه حداقل «عقل» و «تفکر انتقادی» را به کار انداختیم که سر این بزنگاه‌ها، از بی اطلاعی مخالف‌مان شوکه نباشیم بس که بدیهیات را نمی‌فهمند. نه جنگ را می‌فهمند، نه دشمن را، نه حتی همان شهنشه جاوید عذاب را. سنگر اصلی مدرسه و دانشگاه بود! آن وقت ما دقیقا هرچه مهمات داشتیم از فرسنگ‌ها دور و اطراف این سنگرها دور کردیم و اسم یک خروار علم لاینفع را گذاشتیم درس و بحث! علمی که آدم را به شناخت حق و باطل، به مقاومت، به وطن! نرساند، حتی برای در کوزه و لای جرز دیوار هم حیف است.
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
یا نور ما حتی مدعیان صف آخر هم نبودیم. کلا مدعی هیچ نبودیم و فکر می‌کردیم اِندِ رفاقتیم؛ آخر مرامی
از خودم عصبانی‌ام. از اینکه رسانه‌ای به عظمت مدرسه و کلاس درس در دست دارم، اما در آن جنگ و دعوای سیاسی راه نمی‌اندازم. می‌دانم که ترسم از این است که کم می‌دانم و ممکن است شبهات بی پاسخی مطرح شود، اما دقیقاً دارم بین بد و بدتر، بدتر را انتخاب می‌کنم. از خودم عصبانی‌ام. از اینکه دارم این همه برای «معلم بودن» تاوان می‌دهم، اما درست در همان نقطه‌ای که برای انگشت کردن در سوراخ شکستگی‌اش، پتروس فداکار جاده‌ها شده‌ام، دستم مشت است. مثل کسی که می‌فهمد این زخم باید جراحی شود، دردش فوران کند، بیرون بریزد و بعد آرام بگیرد، اما مدام چرک خشک کن می‌خورد. سرش را می‌کند توی برف و صداهای بلندی که اطرافش می‌شنود را با یک «ایشالا گربه است» انکار می‌کند و به زندگی روی روالش ادامه می‌دهد. از خودم عصبانی‌ام، که تمام این مدت خلاف آنچه توصیه می‌شد و علیرغم میل تمام اطرافیانم، با بچه‌ها رفاقت کردم که تلاشم برای «زیست» در هوای اسلام و انقلاب اثری بر فطرت پاک‌شان بگذارد، اما از اصل حیاتی «گفت‌وگو» غافل شده‌ام. واقعا دردناک است که از بین صدها و حتی میلیون‌ها مدعیِ اسلام و انقلابی‌گری، این «رامبد جوان» است که درنهایت در ستایش برنامه می‌سازد و منشأ اصلی عفونت را آسیب شناسی می‌کند و جرئت می‌کند تیغ جراحی را صاف بفشارد همان‌جا! از خودمان عصبانی‌ام، که برگ آس برنده‌ای مثل و داریم و می‌توانیم با رجوع به صدها کتاب ایده جمهوریت و نظریه ولایت فقیه و خیلی چیزهای دیگر را با تکیه به عقل اثبات کنیم، اما عکس گله گاو استوری می‌کنیم و خیلی هم فکر می‌کنیم تبیین شاخی است! این طومار عصبیت را می‌توانم تا هزاران کلمه ادامه بدهم، اما واقعیت این است که در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. این متن اگر سیلی خوبی برای خودم هم باشد که از این به بعد به جای جمله«عقبیم، باید به درس برسیم» وضعیت امنی بسازم که عزیزانم سر کلاس حتی بی پاسخ، فقط حرف بزنند، کارش را کرده و اثرش را گذاشته است. در حاشیه این را هم برای خودم و بقیه آشکار کرده که من سیب زمینی نیستم، بی تفاوت از زخم‌های وطنم نمی‌گذرم و برگ‌های گل درشت تاریخی که در آن زیست می‌کنم، کوچک نمی‌بینم. فقط دارم به سنگر حقیقی‌ام فکر می‌کنم. جایی که خیلی از شما که خواننده این سطورید، با من هم‌سنگرید. 😴 @pinkioch