بسم الله الرحمن الرحیم
من این روزها با اینکه با خودم قرار گذاشتهام اصلاً به آقای سیدعلیآقای خامنهای فکر نکنم، مدام دارم به آقای سیدعلیآقای خامنهای فکر میکنم.
من عمرم کم است. هیچوقت تهران را اینطور ندیده بودم. مردم همه پیامبر شدهاند. میخیزند، میخروشند، خطبه میخوانند، دعوت میکنند، خسته نمیشوند، فحش میخورند، لبخند میزنند، مرگ بالای سرشان میچرخد، مشت گره میکنند.
اینها را میدانست که در آخرین سخنرانیاش گفت اگر خدای نکرده اتفاقی رخ دهد مردم «مبعوث» خواهند شد. بعثت. این همان چیزیست که در ما امت او رخ داده.
من این روزها مدام به آقای سیدعلیآقای خامنهای فکر میکنم که چطور دست ما را بگرفت و ۳۷سال آزگار پابهپا برد تا شیوهٔ راهرفتن بیاموزدمان. تا یادمان بدهد برای روزهایی که خودش نیست، چطور چند میلیون نفری پشت هم بایستیم که شبیه او شویم.
من با خودم قرار گذاشته بودم علیالحساب دیگر به او فکر نکنم تا بتوانم این کلهٔ هزارکیلویی لبالب پر از غم را بیندازم پایین پشت هم بنویسم و دوام بیاورم. یک بار، پیشتر هم بهتان گفتم دورتادور خاطرات او را نوار زرد بستهام. اما همانموقع هم بهتان گفتم آدم حرفگوشکنی نیستم و معلوم است که آدم حرفگوشنکن، حرف خودش را که اصلاً گوش نمیکند.
برای همین ۲۴ساعته دارم به او فکر میکنم، به زیلوهای سفیدآبی زبر حسینیهاش، به ریشهای سفید بلندش که نشانگان حکمت و خردمندی عمری پرثمر بود، به چشمهای تیز گیرایش وقتی رجز میخواند، به گونههایش که وقتی میخندید گل میافتادند، به چفیهای که تا آخرین روز عمر روی دوشش بود، به سخنرانیهای ایستادهاش، به «والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته» آخر هر سخنرانیاش که قضا نمیشد و همیشه عادت داشت حرف را با سلام به امتش تمام کند، به انگشترهایش که نگینشان و نقش روی نگینشان رسانهٔ شخصی و استعاری او بود، به پلاکاردهای آبی با خط سفید بالای سرش که در هر سخنرانی چشم میچرخاندم ببینم کدام حدیث و آیه را جلوی چشم کشیدهاند، به گریههای مردانهاش در روضهٔ حضرت علی اکبر، به لبخند محزونش وقتی به حاجمحمود گفت ای ایران بخوان، به دعای قنوت مستجابش بالای سر پیکر ارباً اربای حاجقاسم، به حظی که از شنیدن و خواندن قرآن میبرد، به «آقا الان وقت چاییه» کنار گلآقا، به میکروفونی که جلوی دختر شهید گرفت که با آن لهجهٔ نُقل تبریزی شعر بخواند، به لحظهای که سر از سجدهٔ بعد نماز برداشت و دید چند ده دختربچه با چادر گلگلی و چشمهای پولکی دورش حلقه زدهاند و عبایش را دست میکشند، انگار که مخملی برای نوازش باشد، به دستخطش در صفحهٔ اول کتابهای تاریخ شفاهی جنگ، به صدایش که هرگز رنگ کرنش و تسلیم نگرفت، به دیدارهای رمضانیه و حدس زدن قافیهٔ شعرها و بداههگوییهاش، به بلدِ کتابها و نویسندهها و مترجمها و نشرها بودنش در نمایشگاه کتاب، به پیچیدن صدایش در صحن و سرای مصلی موقع نماز عید فطر، به نماز جمعهٔ نصری که زیر سقف آسمان خواند و هیچ باکش از جنگندههای اسرائیلی نبود، به اولین لحظههای سر سال نو که با صدای او و کلمههای او میگذشت، به سالی که با او تحویل میشد، به غبارروبی مضجع شریف خورشید خراسان که به دست باوفای او رخ میداد، به دلتنگیاش برای زیارت کربلا، به آخرین نمازی که در جمکران خواند، به مثلی لا یبایع مثله، به مشت گرهکردهٔ دست سالمش...
کاش آدم حرفگوشکنی بودم...........
#پرستو_عسگرنجاد🖋️
کتابفروشی خـــــانوم
هر صـَفحه، یک دلخـوشی!
@ketabekhanoom
چای مینوشم که با غفلت
فراموشت کنم
چای مینوشم ولی از اشک،
فنجان پُر شدهست...
#رهبر_شهید
#فاضل_نظری
@pinkioch
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
بغض امان نمیدهد.... ما ملت امام حسینیم. و امروز تمسک به گوشه عبای حسین، خوب اجر و مزدی دارد... چه
الذاريات
فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ
ﭘﺲ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺧﺪﺍ ﺑﮕﺮﻳﺰﻳﺪ [ﻛﻪ] ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺍﻭ ﺑﻴﻢ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮم .(٥٠)
*آن روی دیگر آقای لاریجانی*
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند.
اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
*من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند* .
✍️فائضه غفارحدادی
@pinkioch
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از حدود سه هفته،
این فیلم سر زخم چرک کردهی قلبم را باز کرد و عفونت کلمات تلخم را ریخت بیرون.
این نوید را میدهم که نه من اینطور میمانم، نه یادداشتهایم.
ما هیچکدام دیگر آدمهای قبل از این ماه رمضان نیستیم.
#دفاع_مقدس۱۴۰۴
@pinkioch
بسم الله الرحمن الرحیم
من حماسه زده بودم!
واژه نسبتا برساخته ای که از روی بهت زده ساختهام. امروز، دقیقا پایان دومین هفته بعد از اعلام شهادت است. و این اولین یادداشتی است که پس از توی سر زدن فراوان، با دستان لرزان کودکی کلاس اولی که هرچه مداد را بین انگشتانش سفت میکنند، باز میافتد، بالاخره توانستم بنویسم.
آدمی را تصور کنید که تقریباً دوسه دقیقه است به عمق اقیانوس فرو رفته. درست نمیدانم زمان دقیق مرگ مغروق چقدر است اما شما فرض بگیرید آن لحظهای که مرحوم/مرحومه خدا بیامرز، حسابی دست و پایش را زده و تقلایش را کرده و حالا در نقطه پذیرش است. پذیرش اینکه رسیده به نقطه، سرخط. دیگر چیزی از هوایی که پیش از به آب افتادن در ریهها برده باقی نمانده و بینیاش از فشار آبی که به حلق کشیده، میسوزد.
چشمانش احتمالاً بازند. با دست و پای کاملا بی حرکت، درحالیکه هیچ صدایی نمیشنود و حرکت هیچ تصویری مقابلش را نمیبیند، لحظات کوتاهی به جهان سنگین و خیس اطرافش که او را بلعیده و در خود هضم کرده مینگرد و بعد امانت را به جان آفرین تسلیم میکند.
من حالا همان آدمم. آن دو سه دقیقه برایم از سحرگاه دهم اسفند شروع شده که با دهانی باز و صورتی تماما خیس و نفسی بند آمده، به صفحه قرمز تلویزیون زل زدم، تا سحرگاه امروز که همزمان آخرین روز اسفند و ماه رمضان است و من بالاخره دست از تقلا برداشتهام.
از وقتی دست راست و چپم را در فضای سیاسی اطرافم شناختم، کابوس چنین غرقی را داشتم. من در میان امواجی گرفتار شدم که همواره لب ساحلش بازی میکردم و صداهایی مدام اطرافم فریاد میزدند که مراقب باش نیفتی! دریا بی رحم است، غرقش نشوی. بیست و دو روز طول کشید، اما بالاخره وحشت دنیای بدون اکسیژن علی را پذیرفتم.
برای کسی که بساط ناچیز رویایش، قدمهایش و اهدافش را در دنبالهی عبای او پهن میکرده، تشبیه اکسیژن هم زیادی نخ نماست. من یک طورهایی حیاتم را از دست دادم. آن قسمت «نفخت فیه من روحی» در کالبدم را. من، هرچه بودم را از دست دادم. از نگاه شمایی که متن را میخوانید، این واژهها سازنده غرنامه مفصل و دردناکی هستند که شاید نخواهید در اوج حماسه مغمومتان کند. اما میدانید در این مدت من چه چیزی نمیخواستم؟ دیدن تصاویر آقا و شنیدن صدایش. هر بار که در تلویزیون و پیامرسانها صدایی از او میشنیدم یا واژه شهید را کنار نامش را میدیدم، رو برمیگرداندم و خودم را میزدم به کوچه چپ. نه بابا! ان شالله که گربه است! اصلا مگر آقا هم میمیرد؟
ساعاتی قبل از اعلامیه شبکه خبر، به دوست عزیزی که تنها، ابراز نگرانی کرده بود با دعوا نهیب زدم که «تا چیزی اعلام رسمی نشده با واژه پاره پاره و مخدوش موثق، حال خود و دیگران را بد نکنیم!»
همیشه سریعترین و سبکترین سلاحی که در وقایع دستم میگیرم انکار است.
حالا اما دیگر نفس و تقلا ندارم. بی حرکت یک جایی از این اقیانوس بی کران دنیا تنم را یله دادهام و دارم میجورم ببینم دیگر جانی در بدن دارم که تقدیم جان آفرین کنم یا نه... خودم را مجبور کردم فیلم بالا را بارها ببینم و بعد هم استوری کردم و دقیقا به اضافه هر ده باری که تماشایش کردم، بغض کردم و گلوگه گلوله اشک ریختم. حالا تازه حماسه چمدانش را بسته و موقتا از دست و پایم خارج شده و مرا با سوگ تنها گذاشته است. حالا باید اول رشتههای پاره پاره قلبم را از جای جای دنیای بی علی که پر از نشان اوست_از همه پررنگتر کتابخانهام_ جمع کنم و مثل تصویر کلیشهای به هوش آمدن مریض ابتدا یکی دو انگشتم را تکان بدهم و بعد ذره ذره خودم را به سطح آب برگردانم. آن وقت میتوانم از حماسه زدگی، به پله بالاتر حماسه خواهی و بعدتر، ان شالله حماسه سازی برسم. من هنوز زندهام.
#دفاع_مقدس۱۴۰۴
#قلم_اول
1404/12/29
@pinkioch
انتصاب مترجم و محقق این کتاب به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی و جانشین شهید لاریجانی بسیار پرمعنا و ان شاالله مبارک است.
«جمعى از نمایندگان، از وزراى دفاع و امورخارجه، در مورد اظهارات آقاى ذوالقدر، جانشین فرمانده سپاه، توضیح خواستهاند. اینها مدعىاند، اظهارات او که گفته، در جواب حمله آمریکا به ایران، مراکز نفتى منطقه را منهدم مىکنیم، باعث رنجش کشورهاى همسایه و اختلال در سیاست خارجى است».
۲۴ بهمن ۱۳۸۰ خاطرات هاشمی رفسنجانی
😁😁
https://eitaa.com/joinchat/995557609Cbefd88e171
هشدار: این متن به شدت ناسیونالیستی_قوم گرایانه است! همه ی ما لرها! سرزندگی و رقص چوب دستی و دستگیرِ روزهای کهنسالی اش، مرا یاد لُرها انداخت و رقص پاها و رزم هایشان. ما لرها سرزنده ایم. راستش را بخواهید، الکی خوشیم به مقدار زیاد و مدام در حال خواندن و البته آن ها که اعتقادی به زندگی بدون رقص ندارند، مدام در حال تکان دادن سر و دست و پا؛ همان قدر هم خدا روزی را نیاورد که عزادار باشیم که آن وقت صدای شیون زن هایمان تا قلب واشنگتن می رود و به قول خودمان، صدایِ از هایده بهترِ مور و نواهای غمگینشان، تا قلب تل آویو! یا حتی در حال جنگ اگر باشیم، آجرها و قلوه سنگ هایی که قابلیت پرتاب به سوی پهپاد و فراتر از آن را دارند، زبانزد خاص و عام می شوند. بارها به دوستانم گفته ام فلسطینی ها از ما لرها یاد گرفته اند سنگ پرتاب کنند اصلا! و بارها خندیده ام که چرا من ان قدر تعصب پیدا کرده ام روی قومیتم که تازه قومیتم هم نیست و هیچ از لَک ها نمیگویم؟ و آن ها گفته بودند تأثیر لُرآفند است و محبوبیتش!
ما لرها، راستش را بخواهید _مثل همین پیرمرد که ممکن است با عصایش توی سر پسر ناخلفش بکوبد و چندجنگ حسابی بین چند طایفه را همزمان با همان عصا مدیریت کند_ به مثال همان رفیقی هستیم که حق دارد هرچه دل تنگش می خواهد به شما بگوید اما در نهایت، مثل همین پیر عزیز ایران می تواند به وقتش عصا را ابزار رزم و حماسه و گرمی میدان خیابان کند _چنان که ما سنگ و آجر را_ یا حتی از طول آن را در حلقوم سگ زرد و باند جنایتکارش، فرو! (از تمامی سگ های زرد در عوالم طبیعت و تحت و فوق آن، کمال معذرت را دارا هستم!) نفهمیدم کدام شهر است اما فرق زیادی هم نمی کند؛ همین که جایی در ایران است و رشته های قلبم با همین نام به این تصاویر وصل می شوند از سرم هم زیاد است. هرجا هست، مهم آن است با دیدنش بر می گردم به ریشه ام، به اصالتم. من لَکم، قومی با جمعیتی بالغ بر پنج میلیون نفر در دل جمعیتی بزرگتر به نام لُر اما، حالا با دیدن این مرد، عدد و ارقام از دستم در می روند به سوی ناکجا آباد.
آخرین بار چه کسی لُرها و لَک ها را سرشماری کرده؟ هرکه بوده، حالا کارش زار است. شاید مأمورهای سرشماری هم خیال می کردند روزی که حمله ها آغاز شوند، کارش راحت تر می شود! او مسؤل سرشماری زنده هاست، نه کشته شده ها! او که نمی خواسته لُرهای خودخوانده را هیچ گاه به حساب بیاورد... امروز ولی ماجرا تفاوت کرده. رقص چوب پیرمرد با ذکر حماسیِ «حیدر_حیدر» هیچ تفاوتی با رقص برنو بر سر شانه ی آن گیوه به پا در کوهستان های کوهدشت _همراه با آوازِ مردی آن سوتر که «دایه، دایه وقت جنگَه» می خواند_ ندارد.
منی که دور از ریشه هایم، دور از دیارم در خیابان های قم، در خیابان هایی که انتهای مسیرشان فقط یک مأمن و گنبد سوهانی رنگ است پرچم می گردانم، با آن مردی که با برنویی قدیمی که هر روز به آرزوی چکاندن دوباره ی ماشه اش آن را تمیز کرده و نگاهداری کرده بود، پهپادی در خرم آباد شکار می کند، با زنده دلی که موهایش حالا گذر روزگار و آسیاب تجربه را به نمایش می گذارند اما عصایش شده سلاح جنگ _همان عصایی که مدت ها در روضه ها شنیده چه بر سر ولی خدا آورده اند و انگار دارد انتقام می گیرد_ و تو گویی پشت سرش دوربین دارد که با تسلط تمام دنده عقب می رود، دیگر هیچ تفاوتی نداریم انگار! حالا همه لُریم؛ «همه ی ما لرها که همه ی ایرانی ها هستند» ودیگر حد و اندازه ی ما جنگ بلدهای صلح طلب، خیلی وقت است از مرز پنج و ده و پانزده میلیون عبور کرده... صدای سرود «پسراتو ببین» در سرم می پیچد و پررنگ تر می شود... «پای خانواده ایم و از یک خون... ما داریم باهم میشیم نود میلیون!»
یعنی کسی باورش می شود پیرمرد، سال هاست پیر شده؟ من دلیل دیگری سراغ دارم اما فارغ از آن؛ تو برایم بگو... بگو از آن بالا، لرهایت را، همه ی فرزندان مو سیاه و مو سپید کرده در غمت را می بینی...؟ لبخند می زنی به لانچر و برنو تا عصایشان؟ ای ما فدای آن لبخند تا همیشه! خنده ات بر سر ایران مستدام، عزیز قلب بچه های کمر خمیده و رجز خوانت...
#یاری
#تمرین_دوم