eitaa logo
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
140 دنبال‌کننده
677 عکس
44 ویدیو
9 فایل
ساعت ده موقــع مطالعـــه ماست پینَکی و چرت و خواب اگــر بگذارد «امام خمینی ره»
مشاهده در ایتا
دانلود
*آقا اجازه هست؟* ✍️روایتی از دیدار صریح و صمیمی دانشجویان با رهبر انقلاب به قلم فاطمه‌زهرا بختیاری، خبرنگار پایگاه خبری رستا، رسانه تعلیم و تربیت ایران 🔸بیانیه‌ دانشجویان پرشور و حرارت و جسارت آنها ستودنی است؛ با اینکه برخی نشان از شوریدگی جوانی و کم‌تجربگی دارد، اما مهمترین بعدش رفتار جمهوری اسلامی است که به جوانان نسل دهه هشتاد تریبونی سالانه مقابل مسئولین نظام و شخص اول مملکت می‌دهد که اینچنین عتاب انگیز و بی پروا پایین و بالای کشور را به نقد بگیرند. ✔️رستا، رسانه تعلیم و تربیت ایران @rastaa_news
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
*آقا اجازه هست؟* ✍️روایتی از دیدار صریح و صمیمی دانشجویان با رهبر انقلاب به قلم فاطمه‌زهرا بختیاری،
این دومین ماه رمضان بعد آن ماجراست ولی انگار سال‌هاست.... نام این یادداشت را باید گذاشت «کاش». کاش می‌شد امیدی به تکرار داشت.
هدایت شده از سدخارجی
48.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئوی «حسبی الله» 🎵 محسن چاوشی @Sedkhareji✔️
متن محسن چاوشی درباره آهنگ جدیدش به نام خدا از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر می‌کنم و رصد می‌کنم تا نکته‌ای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم! و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم» «وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر می‌کرد و از پشت تیر به سرش خورده بود وسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرص‌هایش را به موقع نمی‌رساند… و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلی‌ها در آن جا می‌شوند اصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمی‌تواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند! در این دو ماه قلبم سوخت برای کشته‌شدگان… اما دست خودم نبود! من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم می‌سوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت… در خانه‌ی من نه صدا وسیما یک‌ریز جمهوری اسلامی را تبیین می‌کند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارند در خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثه‌ای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است. در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشته‌اند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار می‌کردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینه‌ی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب… و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است. به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم ده‌ها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سال‌ها و شبانه روز محتوا تولید می‌کردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند… آری همین رسانه کاری با کشور  ِسامورایی‌های متعصب کرد که در خیابان‌ها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بی‌آنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آورده‌اند… به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمی‌توانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند! دیدم نمی‌توانم کنار سلبریتی‌هایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا می‌گویند و تهدید به قرآن‌سوزی می‌کنند و بدون اینکه خنده‌شان بگیرد، بشارت آزادی می‌دهند! دیدم حتی نمی‌توانم از اهالی جزیره‌ی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بی‌گناه وطنم کاری نداشته باشند!! تا اینکه جنگ شروع شد و کمک‌ها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمک‌ها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده‌ بودند دیدم جنگ است و فقط می‌توانم بخوانم! که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانه‌ای به کشورم یورش می‌برد همین کار را می‌کردم… برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع می‌کنند خواندم…  «حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است  و براستی خدا برای ما بس است…     اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عده‌ای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند! و آن عده! آن عده خیلی دیر می‌فهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمی‌کند و علاج واقعی در وطن‌هاست! این را هم به آن عده‌ای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد می‌کنند می‌گویم: اصلا سمت درست تاریخ و هرچه می‌بافید ارزانی خودتان…  من ترجیحم این است که  در همین وسط بایستم و بمیرم وسط مدرسه میناب وسط خانه‌هایی که سفره‌‌هایشان کوچک شد وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته… وسط خیابان‌های شهرم… محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم من این روزها با این‌که با خودم قرار گذاشته‌ام اصلاً به آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای فکر نکنم، مدام دارم به آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای فکر می‌کنم. من عمرم کم است. هیچ‌وقت تهران را این‌طور ندیده بودم. مردم همه پیامبر شده‌اند. می‌خیزند، می‌خروشند، خطبه می‌خوانند، دعوت می‌کنند، خسته نمی‌شوند، فحش می‌خورند، لبخند می‌زنند، مرگ بالای سرشان می‌چرخد، مشت گره می‌کنند. این‌ها را می‌دانست که در آخرین سخنرانی‌اش گفت اگر خدای نکرده اتفاقی رخ دهد مردم «مبعوث» خواهند شد. بعثت. این همان چیزی‌ست که در ما امت او رخ داده. من این روزها مدام به آقای سیدعلی‌آقای خامنه‌ای فکر می‌کنم که چطور دست ما را بگرفت و ۳۷سال آزگار پابه‌پا برد تا شیوهٔ راه‌رفتن بیاموزدمان. تا یادمان بدهد برای روزهایی که خودش نیست، چطور چند میلیون نفری پشت هم بایستیم که شبیه او شویم. من با خودم قرار گذاشته بودم علی‌الحساب دیگر به او فکر نکنم تا بتوانم این کلهٔ هزارکیلویی لبالب پر از غم را بیندازم پایین پشت هم بنویسم و دوام بیاورم. یک بار، پیش‌تر هم بهتان گفتم دورتادور خاطرات او را نوار زرد بسته‌ام. اما همان‌موقع هم بهتان گفتم آدم حرف‌گوش‌کنی نیستم و معلوم است که آدم حرف‌گوش‌نکن، حرف خودش را که اصلاً گوش نمی‌کند. برای همین ۲۴ساعته دارم به او فکر می‌کنم، به زیلوهای سفیدآبی زبر حسینیه‌اش، به ریش‌های سفید بلندش که نشانگان حکمت و خردمندی عمری پرثمر بود، به چشم‌های تیز گیرایش وقتی رجز می‌خواند، به گونه‌هایش که وقتی می‌خندید گل می‌افتادند، به چفیه‌ای که تا آخرین روز عمر روی دوشش بود، به سخنرانی‌های ایستاده‌اش، به «والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته» آخر هر سخنرانی‌اش که قضا نمی‌شد و همیشه عادت داشت حرف را با سلام به امتش تمام کند، به انگشترهایش که نگینشان و نقش روی نگینشان رسانهٔ شخصی و استعاری او بود، به پلاکاردهای آبی با خط سفید بالای سرش که در هر سخنرانی چشم می‌چرخاندم ببینم کدام حدیث و آیه را جلوی چشم کشیده‌اند، به گریه‌های مردانه‌اش در روضهٔ حضرت علی اکبر، به لبخند محزونش وقتی به حاج‌محمود گفت ای ایران بخوان، به دعای قنوت مستجابش بالای سر پیکر ارباً اربای حاج‌قاسم، به حظی که از شنیدن و خواندن قرآن می‌برد، به «آقا الان وقت چاییه» کنار گل‌آقا، به میکروفونی که جلوی دختر شهید گرفت که با آن لهجهٔ نُقل تبریزی شعر بخواند، به لحظه‌ای که سر از سجدهٔ بعد نماز برداشت و دید چند ده دختربچه با چادر گل‌گلی و چشم‌های پولکی دورش حلقه زده‌اند و عبایش را دست می‌کشند، انگار که مخملی برای نوازش باشد، به دست‌خطش در صفحهٔ اول کتاب‌های تاریخ شفاهی جنگ، به صدایش که هرگز رنگ کرنش و تسلیم نگرفت، به دیدارهای رمضانیه و حدس زدن قافیهٔ شعرها و بداهه‌گویی‌هاش، به بلدِ کتاب‌ها و نویسنده‌ها و مترجم‌ها و نشرها بودنش در نمایشگاه کتاب، به پیچیدن صدایش در صحن و سرای مصلی موقع نماز عید فطر، به نماز جمعهٔ نصری که زیر سقف آسمان خواند و هیچ باکش از جنگنده‌های اسرائیلی نبود، به اولین لحظه‌های سر سال نو که با صدای او و کلمه‌های او می‌گذشت، به سالی که با او تحویل می‌شد، به غبارروبی مضجع شریف خورشید خراسان که به دست باوفای او رخ می‌داد، به دلتنگی‌اش برای زیارت کربلا، به آخرین نمازی که در جمکران خواند، به مثلی لا یبایع مثله، به مشت گره‌کردهٔ دست سالمش... کاش آدم حرف‌گوش‌کنی بودم........... 🖋️ کتابفروشی خـــــانوم هر صـَفحه، یک دل‌خـوشی! @ketabekhanoom
چای می‌نوشم که با غفلت فراموشت کنم چای می‌نوشم ولی از اشک، فنجان پُر شده‌ست... @pinkioch
بغض امان نمی‌دهد.... ما ملت امام حسینیم. و امروز تمسک به گوشه عبای حسین، خوب اجر و مزدی دارد... چه جگری خنک می‌کرد رجزهای او این روزها...‌ و چه جگری سوزاند رفتنش.... و سیعلم الذین ظلموا ای منقلب ینقلبون
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
بغض امان نمی‌دهد.... ما ملت امام حسینیم. و امروز تمسک به گوشه عبای حسین، خوب اجر و مزدی دارد... چه
الذاريات فَفِرُّوا إِلَى اللَّهِ إِنِّي لَكُم مِّنْهُ نَذِيرٌ مُّبِينٌ ﭘﺲ ﺑﻪ ﺳﻮﻱ ﺧﺪﺍ ﺑﮕﺮﻳﺰﻳﺪ [ﻛﻪ] ﺑﻲ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺳﻮﻱ ﺍﻭ ﺑﻴﻢ ﺩﻫﻨﺪﻩ ﺍﻱ ﺭﻭﺷﻨﮕﺮم .(٥٠)
*آن روی دیگر آقای لاریجانی* این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود:‌ «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...»‌ همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.» دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «‌علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند. اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت. *من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند* . ✍️فائضه غفارحدادی @pinkioch