*آقا اجازه هست؟*
✍️روایتی از دیدار صریح و صمیمی دانشجویان با رهبر انقلاب به قلم فاطمهزهرا بختیاری، خبرنگار پایگاه خبری رستا، رسانه تعلیم و تربیت ایران
🔸بیانیه دانشجویان پرشور و حرارت و جسارت آنها ستودنی است؛ با اینکه برخی نشان از شوریدگی جوانی و کمتجربگی دارد، اما مهمترین بعدش رفتار جمهوری اسلامی است که به جوانان نسل دهه هشتاد تریبونی سالانه مقابل مسئولین نظام و شخص اول مملکت میدهد که اینچنین عتاب انگیز و بی پروا پایین و بالای کشور را به نقد بگیرند.
✔️رستا، رسانه تعلیم و تربیت ایران
@rastaa_news
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
*آقا اجازه هست؟* ✍️روایتی از دیدار صریح و صمیمی دانشجویان با رهبر انقلاب به قلم فاطمهزهرا بختیاری،
این دومین ماه رمضان بعد آن ماجراست ولی انگار سالهاست....
نام این یادداشت را باید گذاشت «کاش». کاش میشد امیدی به تکرار داشت.
هدایت شده از سدخارجی
48.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدئوی «حسبی الله»
🎵 محسن چاوشی
@Sedkhareji✔️
هدایت شده از صُوَرِخیال|امیرحسین سلطانی فلاح
متن محسن چاوشی درباره آهنگ جدیدش
به نام خدا
از اول اعتراضات و نزدیک به دو ماه است فکر میکنم و رصد میکنم تا نکتهای را در آنسوی مرزها بیابم که جذبم کند و حرف حق باشد اما به وجدانم قسم که هرچه گشتم ناامیدتر شدم، پس سکوت کردم!
و در این سکوت دیدم حق با بعضی از شماست: من «وسطم»
«وسط» مثل عابری که دی ماه در خیابان به گران شدن گوشت فکر میکرد و از پشت تیر به سرش خورده بود
وسط مثل پیرزنی روستایی که نه تلویزیون دارد و نه گوشی موبایل؛ فقط آلزایمر دارد و پسری که بیکار شده و چند ماه است قرصهایش را به موقع نمیرساند…
و این «وسط»خیلی جای بزرگی است و خیلیها در آن جا میشوند
اصلا جریانی که این «وسط» را ندارد نمیتواند انقلابی را رقم بزند یا حکومتش را حفظ کند!
در این دو ماه قلبم سوخت برای کشتهشدگان…
اما دست خودم نبود!
من به عنوان کسی در وسط، قلبم برای پلیس و معترض و عابر با هم میسوخت و برای هر هموطنی که ناچار به خیابان آمده بود و دیگر به خانه برنگشت…
در خانهی من نه صدا وسیما یکریز جمهوری اسلامی را تبیین میکند نه اینترنشنال و منو تو مجال حضور دارند
در خانه من اما هنوز چراغ منطق روشن است و ذهن جستجوگرم آزاد است به هر مباحثهای وارد شود و هر حرف حقی، مهر تایید دریافت کند و مهم نباشد که این حرف از دهان چه کسی خارج شده است.
در این دو ماه خیلی فکر کردم و کسانی را دیدم که حتی یک دقیقه فرصت آزادانه و در خلوت فکر کردن را نداشتهاند و هرچه از رسانه به خوردشان داده بودند را پشت هم تکرار میکردند ؛ آنچنان مسخ و مسحور که از کینهی حاکمیت حاضرند شب را روز بنامند و روز را شب…
و ایران امروز ما چقدر در فضای رسانه باخته است.
به این فکر کردم که اگر برای هر کشوری حتی سوییس هم دهها شبکه اپوزیسیون به زبان خودشان سالها و شبانه روز محتوا تولید میکردند که “سوییس کشور خوبی نیست” اکنون درصدی از همین کسانی که در رفاه مطلق هستند نیز به دنبال براندازی بودند…
آری همین رسانه کاری با کشور ِساموراییهای متعصب کرد که در خیابانها به سربازان آمریکایی لبخند گرم بزنند بیآنکه یادشان بیاید در هیروشیما و ناکازاکی چه بلایی به سرشان آوردهاند…
به هر حال هر چه فکر کردم دیدم نمیتوانم از بیگانه بخواهم به کشورم حمله کند!
دیدم نمیتوانم کنار سلبریتیهایی باشم که به اعتقادات لااقل نیمی از مردم کشورم ناسزا میگویند و تهدید به قرآنسوزی میکنند و بدون اینکه خندهشان بگیرد، بشارت آزادی میدهند!
دیدم حتی نمیتوانم از اهالی جزیرهی اپستین بخواهم به جان کودکان و دختران بیگناه وطنم کاری نداشته باشند!!
تا اینکه جنگ شروع شد و کمکها رسیدند،همچنان که قبل از ما کمکها به ویتنام و افغانستان و عراق و لیبی و… رسیده بودند
دیدم جنگ است و فقط میتوانم بخوانم!
که اگر در زمان پهلوی و قاجار هم بودم و بیگانهای به کشورم یورش میبرد همین کار را میکردم…
برای دلگرمی مردم و کسانی که از مردمم دفاع میکنند خواندم…
«حسبی الله» گفتگوی من با مولایم علی (ع) است
و براستی خدا برای ما بس است…
اکنون به عنوان کسی در وسط، حاضرم ۴۷ سال دیگر به جمهوری اسلامی فرصت بدهم نقایص خود را برطرف کند تا اینکه با عدهای همصدا شوم و پوریم دیگری را در تقویم اسراییل رقم بزنم که در فردای به اصطلاح آزادی با چکمه روی سنگ قبر هموطنانم سرود شادی بخوانند!
و آن عده!
آن عده خیلی دیر میفهمند که در جهان هیچ کشوری جز به منافع خودش فکر نمیکند و علاج واقعی در وطنهاست!
این را هم به آن عدهای که سمت درست تاریخ را به من گوشزد میکنند میگویم:
اصلا سمت درست تاریخ و هرچه میبافید ارزانی خودتان…
من ترجیحم این است که
در همین وسط بایستم و بمیرم
وسط مدرسه میناب
وسط خانههایی که سفرههایشان کوچک شد
وسط صدای اذان در حیاط مسجدی فرو ریخته…
وسط خیابانهای شهرم…
محسن چاوشی/ اسفند ۱۴۰۴
بسم الله الرحمن الرحیم
من این روزها با اینکه با خودم قرار گذاشتهام اصلاً به آقای سیدعلیآقای خامنهای فکر نکنم، مدام دارم به آقای سیدعلیآقای خامنهای فکر میکنم.
من عمرم کم است. هیچوقت تهران را اینطور ندیده بودم. مردم همه پیامبر شدهاند. میخیزند، میخروشند، خطبه میخوانند، دعوت میکنند، خسته نمیشوند، فحش میخورند، لبخند میزنند، مرگ بالای سرشان میچرخد، مشت گره میکنند.
اینها را میدانست که در آخرین سخنرانیاش گفت اگر خدای نکرده اتفاقی رخ دهد مردم «مبعوث» خواهند شد. بعثت. این همان چیزیست که در ما امت او رخ داده.
من این روزها مدام به آقای سیدعلیآقای خامنهای فکر میکنم که چطور دست ما را بگرفت و ۳۷سال آزگار پابهپا برد تا شیوهٔ راهرفتن بیاموزدمان. تا یادمان بدهد برای روزهایی که خودش نیست، چطور چند میلیون نفری پشت هم بایستیم که شبیه او شویم.
من با خودم قرار گذاشته بودم علیالحساب دیگر به او فکر نکنم تا بتوانم این کلهٔ هزارکیلویی لبالب پر از غم را بیندازم پایین پشت هم بنویسم و دوام بیاورم. یک بار، پیشتر هم بهتان گفتم دورتادور خاطرات او را نوار زرد بستهام. اما همانموقع هم بهتان گفتم آدم حرفگوشکنی نیستم و معلوم است که آدم حرفگوشنکن، حرف خودش را که اصلاً گوش نمیکند.
برای همین ۲۴ساعته دارم به او فکر میکنم، به زیلوهای سفیدآبی زبر حسینیهاش، به ریشهای سفید بلندش که نشانگان حکمت و خردمندی عمری پرثمر بود، به چشمهای تیز گیرایش وقتی رجز میخواند، به گونههایش که وقتی میخندید گل میافتادند، به چفیهای که تا آخرین روز عمر روی دوشش بود، به سخنرانیهای ایستادهاش، به «والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته» آخر هر سخنرانیاش که قضا نمیشد و همیشه عادت داشت حرف را با سلام به امتش تمام کند، به انگشترهایش که نگینشان و نقش روی نگینشان رسانهٔ شخصی و استعاری او بود، به پلاکاردهای آبی با خط سفید بالای سرش که در هر سخنرانی چشم میچرخاندم ببینم کدام حدیث و آیه را جلوی چشم کشیدهاند، به گریههای مردانهاش در روضهٔ حضرت علی اکبر، به لبخند محزونش وقتی به حاجمحمود گفت ای ایران بخوان، به دعای قنوت مستجابش بالای سر پیکر ارباً اربای حاجقاسم، به حظی که از شنیدن و خواندن قرآن میبرد، به «آقا الان وقت چاییه» کنار گلآقا، به میکروفونی که جلوی دختر شهید گرفت که با آن لهجهٔ نُقل تبریزی شعر بخواند، به لحظهای که سر از سجدهٔ بعد نماز برداشت و دید چند ده دختربچه با چادر گلگلی و چشمهای پولکی دورش حلقه زدهاند و عبایش را دست میکشند، انگار که مخملی برای نوازش باشد، به دستخطش در صفحهٔ اول کتابهای تاریخ شفاهی جنگ، به صدایش که هرگز رنگ کرنش و تسلیم نگرفت، به دیدارهای رمضانیه و حدس زدن قافیهٔ شعرها و بداههگوییهاش، به بلدِ کتابها و نویسندهها و مترجمها و نشرها بودنش در نمایشگاه کتاب، به پیچیدن صدایش در صحن و سرای مصلی موقع نماز عید فطر، به نماز جمعهٔ نصری که زیر سقف آسمان خواند و هیچ باکش از جنگندههای اسرائیلی نبود، به اولین لحظههای سر سال نو که با صدای او و کلمههای او میگذشت، به سالی که با او تحویل میشد، به غبارروبی مضجع شریف خورشید خراسان که به دست باوفای او رخ میداد، به دلتنگیاش برای زیارت کربلا، به آخرین نمازی که در جمکران خواند، به مثلی لا یبایع مثله، به مشت گرهکردهٔ دست سالمش...
کاش آدم حرفگوشکنی بودم...........
#پرستو_عسگرنجاد🖋️
کتابفروشی خـــــانوم
هر صـَفحه، یک دلخـوشی!
@ketabekhanoom
چای مینوشم که با غفلت
فراموشت کنم
چای مینوشم ولی از اشک،
فنجان پُر شدهست...
#رهبر_شهید
#فاضل_نظری
@pinkioch