*آن روی دیگر آقای لاریجانی*
این متن را از روی دیدار دوساعته جذابم با فریده خانم (همسر علی آقای لاریجانی) می نویسم. دیداری که چند ماه پیش در عصری پاییزی در منزل شان اتفاق افتاد. قرار بود درباره مادرش حرف بزنیم اما در تمام طول صحبتمان «علی» از دهانش نیفتاد. می گفت: «وقتی علی خونه نیست انگار دستام بریده شده! علی که باشه همه کارهای خونه رو انجام می ده. بی آنکه من ازش خواسته باشم. خریدها رو جا به جا می کنه. سبزی و مرغ رو پاک می کنه. ظرف ها رو می شوره...» دهانم باز مانده بود که مگر می شود مردی که بیرون از خانه امنیت ملی ایران را حمل می کند، بتواند توی خانه مرغ پاک کند و ظرف بشورد؟ که بعدش فهمیدم همه اینها مال زمانی است که «علی خانه باشد...» و علی شش ماه بود که خانه نرفته بود. از جنگ دوازده روزه که دیگر اجازه نداشت زندگی معمولی داشته باشد. کسی که ابرقدرتهای دنیا برای کشتنش جایزه گذاشته بودند، مردی عاشق پیشه بود که دل جوانی داشت و منشی پخته و با طمانینه. که «از جوانی هم پخته بود.» روزی که هنوز بیست سال هم نداشته و آمده بوده خواستگاری فریده و پدر فریده راغب به این ازدواج بوده و مادر پرسیده بود: «زیادی جوان نیست موری جان؟» و مرتضای مطهری جواب داده بود: «نه باهاش حرف زدم. عقلش پیره.» و مرتضی خبر وصلت دخترش با پسر آیت الله آملی را در نوفل لوشاتو به امام داده و خوشحالی امام را دیده بود که عالم زاده ای با عالم زاده ای ازدواج کرده. البته از نظر مالی خانواده علی بالاتر از خانواده فریده بودند و زمین ها و گوسفندهای فراوانی در شمال داشتند. خانه ای هم که برای زندگی فریده و علی در نظر گرفتند آن قدر بزرگ بود که آقای مطهری مجبور شد برای جهیزیه دخترش دو دست راحتی و دوتا فرش بخرد که جاهای خالی خانه را پر کند. همان راحتی ها و فرش هایی که هنوز هم در خانه علی و فریده بودند و مبل دیگری به جز همان ها که شهید مطهری چهل سال پیش خریده بود نداشتند. عجیب هم نبود. فریده می گفت علی نه هرگز از مجلس حقوق گرفت و نه از مسئولیت های بعدیش. حقوقش سالها همان چهل میلیون تومان استاد دانشگاهی است که تازه از آن هم مقداری هر ماه به حساب بیت المال می ریزد که مدیون نباشد. می گفت این خانه را که می خریدیم پول لازم شده بودیم و دخترم پیشنهاد داد که «بابا نمی شه حقوق های معوقه تون رو از مجلس بگیرید؟» که علی قبول نکرد و گفت: «ما خیلی به این کشور بدهکاریم. من چیزی طلب ندارم.» این ها را کسی گفته بود که از اولین روزهای انقلاب لحظه ای را به آسایش نگذرانده و برای ایران دویده و زحمت کشیده بود. و در عوض بارها جفا دیده و تهمت شنیده و مورد حسادت قرار گرفته بود. فریده خانم می گفت: «بعد از اینکه در انتخابات رد صلاحیت شد، آدم های مختلف روزهای متمادی می آمدند و روی همین صندلی که شما نشسته اید می نشستند و ازش می خواستند که اعتراضی بکند. از خودش دفاع کند، چیزی بگوید، نامه سرگشاده ای، شکایتی...» همه حرف ها را با طمانینه می شنید و با احترام مهمانانش را بدرقه می کرد. در حالی که بهشان گفته بود: «ان شالله خودش درست می شود. من که نمی توانم برای نظام هزینه بتراشم.» ولی خوب بلد بود از نظام دفاع کند. شبیه گنده لات هایی که خوب رجز می خوانند و بلدند چه طوری جواب رجز حریف را بدهند که با خاک یکسان شود. اما کی باورش می شد که همین آدم پخته سیاسی در برابر بچه ها تا چه اندازه رقیق القلب بود که حتی در همان دوره ای که نباید خانه می آمد اگر چند هفته یکبار نوه هایش را نمی دید محزون و دلتنگ می شد. به همه بچه های فامیل محبت بیش از اندازه داشت و به بچه های خودش هم. با این حال پسرانش را هرگز در امور کاری اش دخالت نمی داد. مرتضا در نوجوانی صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می داد. فریده می گفت: «هر چه رفقای علی اصرار کردند بیاید در صدا و سیما اذان بگوید که ضبط کنند قبول نکرد. آن زمان که رئیس صدا و سیما بود.» فریده می گفت: «علی در این چهل و اندی سال که از شهادت پدرم گذشته هم برایم پدر بوده و هم همسر و هم رفیق و هم استاد. طاقت ندارم ببینم یک مو از سرش کم شده.»
دیشب که خبر شهادت علی آقا را با این عبارت «علی لاریجانی تایید صلاحیت شد» خواندم، هیچ نگران خودش و حتی انقلاب نشدم. که خودش به حقش رسید و انقلاب هم گیر اشخاص نمی ماند.
اما خیلی به فریده خانم فکر کردم. به زنی که روزی پدرش مرتضی را شهید کردند و دیروز رفیق و استاد و همسرش، علی را که وقتی خانه نباشد انگار دست های فریده را بریده اند و حتی پسرش مرتضی را که صدای خوشی داشت و اذان قشنگی می گفت.
*من مطمئنم یک آه این زن می تواند آمریکا و اسرائیل را از ریشه بخشکاند* .
✍️فائضه غفارحدادی
@pinkioch
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعد از حدود سه هفته،
این فیلم سر زخم چرک کردهی قلبم را باز کرد و عفونت کلمات تلخم را ریخت بیرون.
این نوید را میدهم که نه من اینطور میمانم، نه یادداشتهایم.
ما هیچکدام دیگر آدمهای قبل از این ماه رمضان نیستیم.
#دفاع_مقدس۱۴۰۴
@pinkioch
بسم الله الرحمن الرحیم
من حماسه زده بودم!
واژه نسبتا برساخته ای که از روی بهت زده ساختهام. امروز، دقیقا پایان دومین هفته بعد از اعلام شهادت است. و این اولین یادداشتی است که پس از توی سر زدن فراوان، با دستان لرزان کودکی کلاس اولی که هرچه مداد را بین انگشتانش سفت میکنند، باز میافتد، بالاخره توانستم بنویسم.
آدمی را تصور کنید که تقریباً دوسه دقیقه است به عمق اقیانوس فرو رفته. درست نمیدانم زمان دقیق مرگ مغروق چقدر است اما شما فرض بگیرید آن لحظهای که مرحوم/مرحومه خدا بیامرز، حسابی دست و پایش را زده و تقلایش را کرده و حالا در نقطه پذیرش است. پذیرش اینکه رسیده به نقطه، سرخط. دیگر چیزی از هوایی که پیش از به آب افتادن در ریهها برده باقی نمانده و بینیاش از فشار آبی که به حلق کشیده، میسوزد.
چشمانش احتمالاً بازند. با دست و پای کاملا بی حرکت، درحالیکه هیچ صدایی نمیشنود و حرکت هیچ تصویری مقابلش را نمیبیند، لحظات کوتاهی به جهان سنگین و خیس اطرافش که او را بلعیده و در خود هضم کرده مینگرد و بعد امانت را به جان آفرین تسلیم میکند.
من حالا همان آدمم. آن دو سه دقیقه برایم از سحرگاه دهم اسفند شروع شده که با دهانی باز و صورتی تماما خیس و نفسی بند آمده، به صفحه قرمز تلویزیون زل زدم، تا سحرگاه امروز که همزمان آخرین روز اسفند و ماه رمضان است و من بالاخره دست از تقلا برداشتهام.
از وقتی دست راست و چپم را در فضای سیاسی اطرافم شناختم، کابوس چنین غرقی را داشتم. من در میان امواجی گرفتار شدم که همواره لب ساحلش بازی میکردم و صداهایی مدام اطرافم فریاد میزدند که مراقب باش نیفتی! دریا بی رحم است، غرقش نشوی. بیست و دو روز طول کشید، اما بالاخره وحشت دنیای بدون اکسیژن علی را پذیرفتم.
برای کسی که بساط ناچیز رویایش، قدمهایش و اهدافش را در دنبالهی عبای او پهن میکرده، تشبیه اکسیژن هم زیادی نخ نماست. من یک طورهایی حیاتم را از دست دادم. آن قسمت «نفخت فیه من روحی» در کالبدم را. من، هرچه بودم را از دست دادم. از نگاه شمایی که متن را میخوانید، این واژهها سازنده غرنامه مفصل و دردناکی هستند که شاید نخواهید در اوج حماسه مغمومتان کند. اما میدانید در این مدت من چه چیزی نمیخواستم؟ دیدن تصاویر آقا و شنیدن صدایش. هر بار که در تلویزیون و پیامرسانها صدایی از او میشنیدم یا واژه شهید را کنار نامش را میدیدم، رو برمیگرداندم و خودم را میزدم به کوچه چپ. نه بابا! ان شالله که گربه است! اصلا مگر آقا هم میمیرد؟
ساعاتی قبل از اعلامیه شبکه خبر، به دوست عزیزی که تنها، ابراز نگرانی کرده بود با دعوا نهیب زدم که «تا چیزی اعلام رسمی نشده با واژه پاره پاره و مخدوش موثق، حال خود و دیگران را بد نکنیم!»
همیشه سریعترین و سبکترین سلاحی که در وقایع دستم میگیرم انکار است.
حالا اما دیگر نفس و تقلا ندارم. بی حرکت یک جایی از این اقیانوس بی کران دنیا تنم را یله دادهام و دارم میجورم ببینم دیگر جانی در بدن دارم که تقدیم جان آفرین کنم یا نه... خودم را مجبور کردم فیلم بالا را بارها ببینم و بعد هم استوری کردم و دقیقا به اضافه هر ده باری که تماشایش کردم، بغض کردم و گلوگه گلوله اشک ریختم. حالا تازه حماسه چمدانش را بسته و موقتا از دست و پایم خارج شده و مرا با سوگ تنها گذاشته است. حالا باید اول رشتههای پاره پاره قلبم را از جای جای دنیای بی علی که پر از نشان اوست_از همه پررنگتر کتابخانهام_ جمع کنم و مثل تصویر کلیشهای به هوش آمدن مریض ابتدا یکی دو انگشتم را تکان بدهم و بعد ذره ذره خودم را به سطح آب برگردانم. آن وقت میتوانم از حماسه زدگی، به پله بالاتر حماسه خواهی و بعدتر، ان شالله حماسه سازی برسم. من هنوز زندهام.
#دفاع_مقدس۱۴۰۴
#قلم_اول
1404/12/29
@pinkioch
انتصاب مترجم و محقق این کتاب به عنوان دبیر شورای عالی امنیت ملی و جانشین شهید لاریجانی بسیار پرمعنا و ان شاالله مبارک است.
«جمعى از نمایندگان، از وزراى دفاع و امورخارجه، در مورد اظهارات آقاى ذوالقدر، جانشین فرمانده سپاه، توضیح خواستهاند. اینها مدعىاند، اظهارات او که گفته، در جواب حمله آمریکا به ایران، مراکز نفتى منطقه را منهدم مىکنیم، باعث رنجش کشورهاى همسایه و اختلال در سیاست خارجى است».
۲۴ بهمن ۱۳۸۰ خاطرات هاشمی رفسنجانی
😁😁
https://eitaa.com/joinchat/995557609Cbefd88e171
هشدار: این متن به شدت ناسیونالیستی_قوم گرایانه است! همه ی ما لرها! سرزندگی و رقص چوب دستی و دستگیرِ روزهای کهنسالی اش، مرا یاد لُرها انداخت و رقص پاها و رزم هایشان. ما لرها سرزنده ایم. راستش را بخواهید، الکی خوشیم به مقدار زیاد و مدام در حال خواندن و البته آن ها که اعتقادی به زندگی بدون رقص ندارند، مدام در حال تکان دادن سر و دست و پا؛ همان قدر هم خدا روزی را نیاورد که عزادار باشیم که آن وقت صدای شیون زن هایمان تا قلب واشنگتن می رود و به قول خودمان، صدایِ از هایده بهترِ مور و نواهای غمگینشان، تا قلب تل آویو! یا حتی در حال جنگ اگر باشیم، آجرها و قلوه سنگ هایی که قابلیت پرتاب به سوی پهپاد و فراتر از آن را دارند، زبانزد خاص و عام می شوند. بارها به دوستانم گفته ام فلسطینی ها از ما لرها یاد گرفته اند سنگ پرتاب کنند اصلا! و بارها خندیده ام که چرا من ان قدر تعصب پیدا کرده ام روی قومیتم که تازه قومیتم هم نیست و هیچ از لَک ها نمیگویم؟ و آن ها گفته بودند تأثیر لُرآفند است و محبوبیتش!
ما لرها، راستش را بخواهید _مثل همین پیرمرد که ممکن است با عصایش توی سر پسر ناخلفش بکوبد و چندجنگ حسابی بین چند طایفه را همزمان با همان عصا مدیریت کند_ به مثال همان رفیقی هستیم که حق دارد هرچه دل تنگش می خواهد به شما بگوید اما در نهایت، مثل همین پیر عزیز ایران می تواند به وقتش عصا را ابزار رزم و حماسه و گرمی میدان خیابان کند _چنان که ما سنگ و آجر را_ یا حتی از طول آن را در حلقوم سگ زرد و باند جنایتکارش، فرو! (از تمامی سگ های زرد در عوالم طبیعت و تحت و فوق آن، کمال معذرت را دارا هستم!) نفهمیدم کدام شهر است اما فرق زیادی هم نمی کند؛ همین که جایی در ایران است و رشته های قلبم با همین نام به این تصاویر وصل می شوند از سرم هم زیاد است. هرجا هست، مهم آن است با دیدنش بر می گردم به ریشه ام، به اصالتم. من لَکم، قومی با جمعیتی بالغ بر پنج میلیون نفر در دل جمعیتی بزرگتر به نام لُر اما، حالا با دیدن این مرد، عدد و ارقام از دستم در می روند به سوی ناکجا آباد.
آخرین بار چه کسی لُرها و لَک ها را سرشماری کرده؟ هرکه بوده، حالا کارش زار است. شاید مأمورهای سرشماری هم خیال می کردند روزی که حمله ها آغاز شوند، کارش راحت تر می شود! او مسؤل سرشماری زنده هاست، نه کشته شده ها! او که نمی خواسته لُرهای خودخوانده را هیچ گاه به حساب بیاورد... امروز ولی ماجرا تفاوت کرده. رقص چوب پیرمرد با ذکر حماسیِ «حیدر_حیدر» هیچ تفاوتی با رقص برنو بر سر شانه ی آن گیوه به پا در کوهستان های کوهدشت _همراه با آوازِ مردی آن سوتر که «دایه، دایه وقت جنگَه» می خواند_ ندارد.
منی که دور از ریشه هایم، دور از دیارم در خیابان های قم، در خیابان هایی که انتهای مسیرشان فقط یک مأمن و گنبد سوهانی رنگ است پرچم می گردانم، با آن مردی که با برنویی قدیمی که هر روز به آرزوی چکاندن دوباره ی ماشه اش آن را تمیز کرده و نگاهداری کرده بود، پهپادی در خرم آباد شکار می کند، با زنده دلی که موهایش حالا گذر روزگار و آسیاب تجربه را به نمایش می گذارند اما عصایش شده سلاح جنگ _همان عصایی که مدت ها در روضه ها شنیده چه بر سر ولی خدا آورده اند و انگار دارد انتقام می گیرد_ و تو گویی پشت سرش دوربین دارد که با تسلط تمام دنده عقب می رود، دیگر هیچ تفاوتی نداریم انگار! حالا همه لُریم؛ «همه ی ما لرها که همه ی ایرانی ها هستند» ودیگر حد و اندازه ی ما جنگ بلدهای صلح طلب، خیلی وقت است از مرز پنج و ده و پانزده میلیون عبور کرده... صدای سرود «پسراتو ببین» در سرم می پیچد و پررنگ تر می شود... «پای خانواده ایم و از یک خون... ما داریم باهم میشیم نود میلیون!»
یعنی کسی باورش می شود پیرمرد، سال هاست پیر شده؟ من دلیل دیگری سراغ دارم اما فارغ از آن؛ تو برایم بگو... بگو از آن بالا، لرهایت را، همه ی فرزندان مو سیاه و مو سپید کرده در غمت را می بینی...؟ لبخند می زنی به لانچر و برنو تا عصایشان؟ ای ما فدای آن لبخند تا همیشه! خنده ات بر سر ایران مستدام، عزیز قلب بچه های کمر خمیده و رجز خوانت...
#یاری
#تمرین_دوم
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
هشدار: این متن به شدت ناسیونالیستی_قوم گرایانه است! همه ی ما لرها!
به عنوان یک (جد اندر جد) لر بختیاری، من هم همینطور هموطن!
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
هشدار: این متن به شدت ناسیونالیستی_قوم گرایانه است! همه ی ما لرها!
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه...
حامد عسکری
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
بسم الله الرحمن الرحیم من حماسه زده بودم! واژه نسبتا برساخته ای که از روی بهت زده ساختهام. امرو
بسم الله الرحمن الرحیم
#قسمت_دوم
«آستین در دهان و حماسه در مشت»
دنیا برای خیلی از ماها دو قسمت شده. یک بخش برمیگردد به آن زمان که همه چیز روی یک روال مطمئن بود. هرچقدر هم موج بالا و پایین میشد، هرچقدر هم فضا سنگین بود، حتی اگر تمام لشگر فرعونیان با هرچه در توان داشتند میانداختند دنبالمان، مردی رشید با قلبی بزرگ عصا به آب میزد که: «إن معی ربی، سیهدین». همان آیه که روی انگشترش نوشته بود.
یک بخش هم دنیای این طرف ماجراست که انگار خیلی زیاد ماها را تغییر داده. آنقدر زیاد که من در این ساعت روز(پس از نماز صبح درحالیکه از بین الطلوعین و ثوابش گذشته و من فقط ۴ ساعت خوابیدهام)، نشستهام به پوست اندازی نوشتن. آن هم دربارهی سوژهای که کاملا محتمل است بعد از نوشتن هر متن یک دور درمانگاه لازم شوم. ولی باید بنویسم. باید.
مردم این طرف آب، یکی از تغییراتشان تحلیل و روایت است. انگار موجی بینشان افتاده که نمیتوانند رسانهی این حماسه بزرگ نباشند. نه که خیلی لطیف «دوست داشته باشند قلم بزنند»، مسئله این است که انگار فلج میشوند اگر نگویند و ننویسند.
😴 @pinkioch
«پینَکی» | فاطمه زهرا بختیاری
بسم الله الرحمن الرحیم #قسمت_دوم «آستین در دهان و حماسه در مشت» دنیا برای خیلی از ماها دو قسمت
این را به عنوان نویسندهای که همیشه نوشتن را نفس کشیدن میدانسته و در جلسه اول هر خواستگاری تکلیف را مشخص کرده که نویسندهام و باید جهانش را درک کنی، نمیگویم. به عنوان آدمی میگویم که اخیرا فهمیده اتفاقا نوشتن برایش نه تنها به سهل الوصولی نفس کشیدن نیست، که انگار برای شروع هر متن باید دسته دسته موهایش را با دست خودش بکند.
مردم این طرف آب، خیلی چیزها را تحلیل میکنند. مثلاً خیلی به عجز و لابه افتادند که آقا از ما راضی بود؟ خداوند با رفتنش بر پیشانی ما داغ ولی نشناس نزد؟ بعد هم پاسخ دادند که نه، در سخنرانیهای آخر از حماسه ۲۲ دی مردم تشکر کرده بود. و دوستمان داشت، چنان که پدری یکایک فرزندانش را. حتی آن فرزند نسبتا ناخلفش را که توی خیابان آتش بازی راه انداخته بود، فریب خورده میدانست و شهید محسوبش میکرد.* ما هنوز هم عمق این کارش را نمیفهمیم و به اندازه کافی نتوانستیم عظمت این بخشش حرّ صفت را به تاریخ جهان نشان بدهیم. (و عَادَتُكُمُ الْإِحْسَانُ و سَجِيَّتُكُمُ الْكَرَم)*
الان که دارم اینها را مینویسم، جدیدترین نظریه این است که ما دلمان چنان که باید در گرو خدا نبود. او را قادر مطلق نمیدیدیم و در هر بلایی که بر سرمان نازل میشد، نمیگفتیم انا لله، خدا برای ما کافیست و ما حمایتش را داریم. میگفتیم آقا هست، اگر حاج قاسم در بغداد بسوزد، اگر هنیه را در ایران شهید کنند، اگر سنوار را روی مبلی خاکی وسط ویرانهها ناشناس، زخمی و در اوج حماسه بزنند، اگر چند تن مهمات بر سر سید حسن نصرالله بریزند و...، آقا که هست، ما آقا را داریم!
خب اشتباه کردیم دیگر. توحیدمان لنگ میزد. خدا هم برای اینکه کمکی رکاب را از ما بگیرد و دیگر خودمان بتوانیم مستقل شویم و به تنهایی به دستهای عظیم قادر مطلقش ایمان بیاوریم و تکیه کنیم، پدر را از ما گرفت. پدر حسینی نسب ما هم، خون گلویش را با رضایت تقدیم جان آفرین کرد که در ازایش ما مبعوث شویم. این سنت اجداد پدر بوده. سنت حسینی که از نوزاد تا کوچک و بزرگ خانوادهاش را تقدیم گسترش اسلام کرد و سنت کاظمی که در ازای ایمان آیندگان، روزها و سالها در زندانی که نه میشد ایستاد و نه میشد نشست، در اوج تاریکی عبادت خدا را کرد.
حتماً ارزشش را داشته! حتما توانش را داشتیم دیگر! حتماً این شهادت عظیم جزو آن قسمت «وسعها»* در ما بوده که خدا به ملت ما و جبهه مقاومت و جهان اسلام تکلیفش کرده. هرچند هنوز با نفس های حبس در سینه منتظریم فرصت سوگواری پیدا کنیم. خدایا تو شاهد باش که ما در پذیرش این رنج عظمی نه تنها شکایت نکردیم، که آستین در دهان گرفتیم که دشمن شاد نشویم. یک روز ریز و زیر گریه کردیم و بعد از جا بلند شدیم به خلق تاریخ. مثل بچههای مظلوم حضرت زهرا.
استاد طباخیان میگوید تطبیق تاریخ علم است. نمیشود هرچیزی را به هرچیزی چسباند. درست میگوید، اما ما مردم آخرالزمانیم! مردمی که پژواک ضربه آن ملعون ماجرای کوچه را تا قرنها بعد به وضوح میشنود. و به چشم میبیند. برای ما سخت است نشانههای آنچه شنیدهایم، از داستان آدم تا خاتم و قائم را در زمانه امروز نبینیم. که اگر نمیتوانستیم، خدا در کتاب محکمش قصه انبیا، خصوصا موسی را بارها و بارها نمیگفت. قرآن کتاب عبرت است. و ما عبرت گیرندگانی هستیم که صفحات کتاب تاریخمان را عبرت آموز خواهیم نوشت. به عون الله و باذنه.
#قلم_دوم
#بالاخره_ما_هم_بازی
۱۴۰۵/۱/۱۴
منابع:
* «فریب خوردند، سادگی به خرج دادند، بیتجربه بودند، با فتنهگرها همراه شدند، من میخواهم بگویم آنها هم از ما هستند؛ آنها هم بچههای مایند، آنها هم یک عدهایشان پشیمان شدند، بعضیشان به من نامه نوشتند که ما آن روز آمدیم در خیابان و چه و چه و چه، ما را حلال کن. در زندان هم نبودند، آزاد بودند. پشیمان شدند، اشتباه کردند. آن کسانی که از اینها کشته شدند آنها را هم مسئولین شهید محسوب کردند، خوب کردند.»
(در دیدار مردم آذربایجان شرقی، ۱۴۰۴/۱۱/۲۸)
* زیارت جامعه کبیره
*«لا يُكَلِّفُ اللَّهُ نَفْساً إِلَّا وُسْعَها»
286 سوره بقره
😴 @pinkioch
بسم الله الرحمن الرحیم
«امان از این عصا»
من فهمیدم که سختترین بخش هر حرکت، قدم اول است. همت کنی همان را برداری، نانت در روغن سراشیبی است.
دلم میخواهد روند روایت را به هم بریزم. نه بخاطر اینکه خیلی ادعای خاصیت و تنوع طلبی یا نگاه فوق مدرنی دارم، به خاطر اینکه آدم پراکنده و نامنظمی هستم. در یک مجموعه روایت خواندم که نگارنده وقتی پس از یک ماه شروع کرده به نوشتن روایات جنگ، برخی وقایع را دقیق به یاد نمیآورده، پس رفته سراغ دفتر برنامهریزیاش! حیف که اصولی نیست آن شکلک صافْ دهانِ چشم نقطهای را وسط یک روایت مکتوب بنشانم و مجبورم توصیفش کنم تا نشان بدهم چقدر هاج و واج ماندهام. اصلاً من یکی از دلایلی که عاشق شهید بهشتی شدم و هرجا نشستم گفتم میخواهم پایان نامهام را سوار بر زندگی و نگاه تربیتیاش بنویسم، نظمش بود. میخواستم بفهمم چه فعل و انفعالاتی در مغز یک آدم_ آدمی که همانقدر آدم باشد که من هستم_ میگذرد که حتی ساعت گفتوگوی عادی و سلام و علیکش با آدمهای طبق برنامه یا تصادفی، دقیقهای از یک ربع تجاوز نمیکند؟ خلاصه اینکه از آدم بی نظمی مثل من توقع نداشته باشید همه چیز را بر اساس نمودار خط زمان محضر شما ارائه کند. ویراستارم امشب در مکالمه توبیخی، گریزی به روایت نویسی جنگ هم زد و نکتهای که از آن گفتکو به درد شما میخورد، این است که باید تلاش کنیم روایت ما عنصر متفاوتی برای عرضه داشته باشد. عنصری که بتواند برای ناشر صرفه اقتصادی داشته باشد. خب عنصر بنده هم بی نظمی است! هرچند در جدول مندلیف ناشر و خواننده ناآشنا باشد، خودش یکجور سبک است.
شرمنده چشم رنگیتان(بالاخره سیاه هم رنگ است!)، ناچار بودم قدم اول را هر طور شده بردارم.
پرواضح است که من جنگ را حس نکردهام. با گوشت و پوست البته. حالا که بیشتر فکر میکنم، میبینم ریا نباشد جانباز جنگ ۱۲ روزهام. آن زمان تهران در خوابگاه دانشگاه بودیم و من زیر بار نمیرفتم روی زمین نیم متری اتاقمان یا حداقل بر تخت پایینِ هم اتاقم بخوابم تا هنگام خطر، از فرار نامطمئن در امان باشم. این شد که در یکی از فعالیتهای ناب پدافندی نزدیک، سراسیمه از طبقه دوم پایین پریدم و افتادم روی عینکم. دسته عینک از جا درآمد و در کمال تعجب بریدگیاش خراشاندمان. یعنی اگر قرار بود جنگندهای ساختمان را مورد عنایت قرار بدهد(که با آن همه نخبه! دور از ذهن هم نبود)، احتمالا تنها شهید خوابگاه من بودم. آدم بی نظمی که مرغش یک پا دارد و پیش از شهادت از ناحیه همان یک پا، یک دهم درصد جانباز شده. بعد هم نتوانسته خونین و لنگان خودش را به سرعت از طبقه سوم به در خروجی برساند، فوقع ما وقع. احتمال میدهم مسئول ثبت شهادات الهی این واقعه را گردن نگیرد ولی خب در حال حاضر نگارنده این طور تصویر کرده و مصمم است این ماجرا را به اسم جانبازی با احتمال بالای وقوع شهادت، به مسئول فوق الذکر غالب کند.
متاسفانه یادداشت پیش رو قرار نبود رگههای غیرحرفهای طنز داشته باشد. من عصا را رها کردم و حقیقت مثل شما نمیدانستم چه اژدهایی قرار است از سرش بیرون بزند. یک علتش شاید این است که در طول نوشتن، به آقا فکر نکردم. که مثل الآن آن حزن غیرقابل اندازهگیری، مثل دریا دریا قیر سیاه بچسبد به گلبول گلبول خونم و حرکتش را در بدنم ناممکن کند. دیروز در منزل دوستم برادر نوجوانش تلویزیون را روشن کرد و من دقایقی بی آن که بخواهم محو صحبتهای آقا شدم. حتی یادم نیست موضوع فرامینش چه بود، این را خاطرم مانده که تا چشم دوستم به من خورد، هول شد که یک مرتبه چه بلایی سرت آمد؟ دستی به صورت سراسر خیسم کشیدم و خندیدم: (هنوز به دیدن تصویر آقا درحالیکه میدانم خودش نیست، عادت نکردهام.)
ولی میدانید؟ انسان موجود عجیبی است. امروز آوینی میخواندم که به تعریف خاصش از انسان رسیدم. به عنوان یک معلم فلسفه، که فقط کلیاتی از نظریات حفظ است، حظ بینظیری از تفسیرش بردم. میگفت همانقدر که «فکر میکنم پس هستم» انسان و تفکرش را برعکس معنا کرده، «انسان حیوان ناطق است» هم غلط است! چون در آن صورت، از ابتدا که به وجود آمده نوعیت حیوان داشته. درحالی که حقیقت انسان، فردیت دارد و میتواند خیلی فراتر از نوعیات، به انواع شکلها و ساحتها در بیاید.*
این آخرین مقاله شهید بود که سه روز پیش از شهادت نوشته بود. درباره تفکر و هویت و انسان.
حالا این انسانِ غیر قابلِ قالبگیری، انسانی که در هیچ پوستهای نمیگنجد، یکی از ساحتهای عظیم وجودیاش را ریخته در خیابان. ساحتی که نه به ذهن آن بچه خوار میتوانست خطور کند، نه اولیای شیطانیاش. ساحتی که انگشت مردم دنیا را به دهانهایشان فرو برده و دست و نارنج توی آن را باهم قطعه قطعه کرده. طوری که حق طلبان را به غلیان واداشته و آنان که هرچقدر صراط مستقیم را به سمتشان کج کنی باز سمت دیگر میروند، این یکی را نمیدانند کجای دل سیاهشان بگذارند.