هی میام بگم دلم برای یزدیا کبابه
بعد یهو یاد این میفتم اگه دل بسوزونم سر خودمم میاد
بابام: من و زهرا یه قراری داشتیم، زد زیرش حالا نوبت منه✓
(من در حال نگاه کردن به در و دیوار)
مامانم: چی بوده مگه؟
بابام: خودش فهمید🤝🏻
قرار بود اگه براش گوشی بخرم گوشت بخوره
من: نه دیگه دایی خرید پس قرار کنسله
بابام: اگه من گفته بودم نگیره نمیگرفت
من: چرا از تابستون بهم قول داده بود