من در درحال خفه کردن خودم چووون:
+جای ساعتم میخاره.
+لباسام میسوزونه و قلقلکم میده.
+هیچ شالی به لباسم نمیاد.
+شال مشکیام کوتاهه.
+هرکدوم از مشکیای لباسم یه رنگه.
+لباس جدید و مناسب الان ندارم.
کلبهٔ پیتار;
فاطمه این پسرهرو دید بدو بدو رفت بغلش کرد
بعدم دوساعت داشتن باهم راه میرفتنن
کلبهٔ پیتار;
قیافهی بابا و مامان پسره اینطوری بود که خببب مبارکه کی بریم حلقه بخریم؟😂
راستی به تفاهم نرسیدن(پسره نمیذاشت دستشو بگیره فاطمه هم بهش برخورد)
توی این لحظه بزرگترین آرزوم اینه که بتونم غم و ناراحتیِ آدمایی که برام عزیزن رو بکشم توی وجود خودم
و به جاش اونارو با کلیی حس قشنگ پر کنم