کلبهٔ پیتار;
فاطمه این پسرهرو دید بدو بدو رفت بغلش کرد
بعدم دوساعت داشتن باهم راه میرفتنن
کلبهٔ پیتار;
قیافهی بابا و مامان پسره اینطوری بود که خببب مبارکه کی بریم حلقه بخریم؟😂
راستی به تفاهم نرسیدن(پسره نمیذاشت دستشو بگیره فاطمه هم بهش برخورد)
توی این لحظه بزرگترین آرزوم اینه که بتونم غم و ناراحتیِ آدمایی که برام عزیزن رو بکشم توی وجود خودم
و به جاش اونارو با کلیی حس قشنگ پر کنم