کلبهٔ پیتار;
درد بگیری الهی
بابام میگه صبح حس کردم یه چیزی لبهی گوشمه
بیدار شدم دیدم عهه بچه مارمولکه
(بعد این که فرار کرد میگفت کاری نداره بخواب)
مهمونمون میگه دخترم خیلی درس میخوند بعدم ناراحت بود که مثلا دوتا از نمرههاش کمه
شوهرمم همهی کتاباشو جمع کرد گفت نمیخواد بخونی خودتو اذیت میکنی