eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
⚠️ به قلبت رجوع کن اگر حالت خوبست به باورهایت ایمان بیاور اگر حالت خوب نیست همچون خانه کلنگی آن رابکوب و از نو بساز برای دیر نیست ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
🌹تصویر کمتر دیده شده از وداع رزمندگان لشگر 14امام حسین اصفهان با پیکر شهیدسردار حاج حسین خرازی، هشت اسفند65، دارخوین شادی روح بلندش صلوات 🌸🌿 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
🔺تشکیل گروه «جوانمرد» در آبادان برای تقابل با ضد انقلاب 🔷 پس از پیروزی انقلاب و در آشفته بازار ضعف حکومت مرکزی، آبادان که شهری مهاجرپذیر بود و قومیت‌های مختلف در آن زندگی می‌کردند آشوب شد. خلق عرب در آبادان فعال بودند و از راه جزیره‌ی مینو و اروندرود با عراق ارتباط داشتند. دولت مرکزی نوار مرزی را خوب کنترل نمی‌کرد و ضد انقلاب راحت می‌توانست از مرز بگذرد و سلاح تهیه کند. 🔸مردم آبادان گروهی به نام «جوانمرد» یا نیرو‌های خط لوله تشکیل دادند تا با خرابکاری‌های ضد انقلاب در خطوط نفت مقابله کنند. 🔹بعد از ظهر ۳۱ شهریور ۵۹ چند دقیقه بعد از آغاز جنگ بمب‌های عراقی آبادان آباد را به شهری کاملا جنگ‌زده بدل کردند. خانه‌ها ویران شدند، خانواده‌ها متلاشی شدند. مردم به خیابان‌های شهر آمدند و شهر شلوغ شد. 🔸مقابل ارتش عراق مدافعانی دست خالی و با ایمان بودند چیزی که در اولین نگاه به چشم آمد نماز خواندن بچه‌ها در کوچه و خیابان بود. 🔹برای گرفتن آبادان باید از بهمن شیر می‌گذشتند؛ تلاش کردند، اما موفق نشدند. مدافعان ایستادند تا به دشمن بفهمانند ورود سربازان عراقی به آبادان ممنوع است. ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
🦋 آقا پسـرا❗️ چـادرے هـا محدود نیستند ابـدا فقـط محدوده اے دارنـد ڪہ هیچڪس را بہ آن اذن دخول نیست هیچـڪس✋ من حجاب را دوســت دارم، چـون مـهدے فاطمـہ دوستــ دارد❤ https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
هرجا شهیدی بر خون می‌غلتد شقایقی می روید ...! تا پیام عشق را به آسمان‌ها برساند؛ که خون قهرمانان هرگز پایمال نخواهد شد. ۱۰ اسفند ۱۳۶۵ عملیات کربلای۵ تصویری ماندگار که نمادِ شهادت شد عکاس : احسان رجبی 🌷 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
18.24M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✨خاطره نهال تجدد از هدیه فرزند شهید به ژان کلود کاریر، نویسنده فرانسوی: «ژان کلود آن را در مهم‌ترین جا و گران‌بهاترین جای خانه نگه داشت» نهال تجدد، همسر ژان کلود کاریر: در بهشت زهرا بودیم، قطعه شهدا. یک خانواده شهید بر سر مزاری بودند و شربت و آب و چایی و… تعارف کردند. ژان کلود شروع کرد در دفترچه‌ای که همیشه همراهش بود، تصویر پسر شهید را کشیدن. جوهر ماژیکش تمام شد، از من خواست و من هم نداشتم. همه دنبال خودکار بودند. خیلی آرام همسر شهید ویترین بالای مزار شهید را باز کرد و خودکار شهید را برداشت و به ما داد. من گفتم این که حتما کار نمی‌کند، به خاطر گذشت سال‌ها اما کار کرد. مادر شهید این نقاشی را گذاشت داخل ویترین. بعد ما خداحافظی کردیم و داشتیم دور می‌شدیم، پسر شهید آمد و خودکار را به ژان کلود داد. ژان کلود آن را در مهم‌ترین جا و گران‌بهاترین جای خانه نگه داشت./فرهیختگان ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
نوشته‌ی عجیب مزارش ... هر رهگذری را به توقف وا می‌دارد ؛ شهیدی که در سنگ مزارش چنین نوشته‌ شده است : «مُشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال» و امروز همه او را نه « مُشتی خاک» بلکه « مَشتی شهدا » می‌دانند ... قاریان پور 🌷 مزارشهدای قزوین 🕊 ‍‌ https://eitaa.com/piyroo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
#دست_تقدیر۲ #قسمت_هفدهم 🎬: جمع خانواده عباس آقا جمع بود، رضا گرم صحبت با محمد هادی بود و رقیه ظاهر
🎬: صدای دستپاچه صادق در گوشی پیچید: رضاجان باید یه کاری برام انجام بدی رضا که هنوز باورش نمیشد صادق پشت خط هست گفت: سلام آقا صادق، کجایین شما؟! ما همه نگرانتون بودیم. با شنیدن نام صادق، ولوله ای در خانه افتاد و رقیه زودتر از رؤیا خودش را به رضا رساند و اقدس همانطور که خیره به رضا بود جلوتر آمد و رقیه گوشی را قاپید و گفت: کجایی مادر؟! دلمون هزار راه رفت، من یکی که داشتم قالب تهی می کردم، صادق اگر تو طوریت بشه به خدا من میمیرم، دیگه طاقت یه داغ دیگه ندارم، آخه..آخه تو یادگار محیای منی.. صادق با لحنی آرام و مهربانی گفت: قربونت بشم مامان رقیه، من حالم خوب خوب هست، یه اتفاق افتاد چند ساعتی ارتباطم با همکارا قطع شد، حالا بزار یه خبر خوب بهتون بدم تا مامان جون گلم بعد از این استرس زیاد، خوشحال بشه،البته هنوز مطمئن نیستم اول باید با بابام حرف بزنم تا یه چیزایی را تایید کنه و بعد... رقیه وسط حرف صادق پرید و گفت: بگو مامان قربونت بشه، بگو تا ببینم چی میگی...صادق نفسش را آهسته بیرون داد و گفت: فکر کنم که دکتر کیسان محرابی واقعا برادر من هست اما اون میگفت اسم پدرش یه چیزی دیگه است اون گفت ابو...ابومعروف... آره یه همچی اسمی بود رقیه با شنیدن اسم ابو‌معروف دستهایش شروع به لرزیدن کرد و یکدفعه روی مبل پشت سرش ولو شد و زیر لب گفت: خدا از ابو معروف نگذره...پس خودشه...اون پسر محیای منه...اون داداش تو هست و بعد همانطور که اشک هاش جاری شده بود و انگار میترسید سوال مهم تری بپرسد که جوابش دلش را به درد بیاره، با لحنی آهسته و با لکنت گفت: کیسان...کیسان از مادرش چ..چ..چی می گفت؟! صادق که حال اونم دست کمی از مامان رقیه نداشت گفت: تا جایی متوجه شدم مادرم زنده است، اما انگار الان ایران نیست و بعد با لحنی قاطع گفت: اما مامان رقیه، خیالت راحت باشه من مادرم را پیدا می کنم و میارم پیشت ... رقیه هق هقش بلند شد که صادق گفت: حالا که خبر سلامتی دخترتون را شنیدین گوشی را بدین آقا رضا.. رقیه بدون حرفی گوشی را داد به رضا و صادق گفت: ببین رضاجان! یادته چند وقت پیش با هم یه برنامه ها ریختیم و قرار شد یه چیزایی را امتحان کنیم؟! رضا که متوجه منظور صادق شده بود گفت: آره...آره...الان چکار کنم؟ صادق گوشی را توی دستش محکم گرفت و همانطور که به صاحب سؤییت که فرشته نجاتش شده بود نگاه می کرد گفت: اون میکروفن و ردیابی که با فن اوری خودت ساخته بودیم را به ماشین کیسان چسپوندم، البته قبلش فعالش کردم. الان میری پشت سیستم، با دقت سیگنالهاش را دنبال می کنی، آقا مهدی هم درجریان میگذاری، باید تا قبل هفتاد و دو ساعت کیسان را پیدا کنیم، ما می تونیم از طریق کیسان به جای مادرم محیا برسیم و از اون گذشته، نقشه های خوبی برای موساد دارم. رضا با تعجب گفت: موساد!! صادق سرش را تکان داد و گفت: فقط کاری را گفتم انجام بده، من با اولین پرواز میام مشهد.. ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی
13.21M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماهنگ عظم البلا ... همخوانی شهدا ... 🕙سـاعـت عـاشقـے ⚜اکثرو الدعا بتعجيل الفرج فان ذلک فرجکم⚜ سلام و درود بر شهدا و امام شهیدان افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهداےِبجنورد دلتنگ شهادت