eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
مےگفت:« هـر ڪسے روزے ³مرتبـہ خـطاب‌ به‌ حضـرت‌ مہـدے"عـج"بگـہ": {بابی‌انتَ‌وامےیااباصالح‌المهدے‌‌} حضرت‌ یجور‌ خاصے‌‌‌ براش‌ دعا میکنن»° https://eitaa.com/piyroo
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. 🌱 بِسْمِ اللُّهُِ الْرَّحْمنِ الْرَحِیم «وَالَّذِينَ سَعَوْا فِي آيَاتِنَا مُعَاجِزِين أُولَٰئِكَ لَهُمْ عَذَابٌ مِنْ رِجْزٍ أَلِيمٌ» سباء ۵ •┈—┈—┈✿┈—┈—┈• و کسانی که سعی در (تکذیب) آیات ما داشتند و گمان کردند می توانند از حوزه قدرت ما بگریزند عذابی بد و دردناک خواهند داشت ‼️ https://eitaa.com/piyroo
یادے میکنێم از (شهیدعلی‌چیت‌سازان) شهیدسردارعلی‌چیت‌سازان🙂 تولد⇦ ¹³⁴¹.⁹.¹⁹ شہادت⇦ ¹³⁶⁶.⁹.⁴ محل تولد⇦ همدان آدرس‌مزار ⇦ گلزارشهدای‌همدان • • • 4 آذر ماه 31 سالگرد شهادت فرمانده دلاور واحد اطلاعات عملیات لشکر 32 انصارالحسین(ع) همدان است. مردی که اگر قرار به شناختنش باشد باید ساعت ها که نه، روزها همنشین و هم صحبت کسانی شوی که نوجوانی خود را به جوانی این مومن انقلابی گره زدند و در محضر این بزرگ مرد رسم جوانمردی، ایثار و شهادت را مشق کردند.  از معروف‌ترین سخنان او این است که کسانی می‌توانند از سیم خاردارهای دشمن رد شوند که در سیم خاردار نفس خود گیر نکرده باشد... https://eitaa.com/piyroo
♡حاج قاسم سلیمانی♡ کاری‌ندارم‌کسی‌حرف‌من‌راقبول‌داردیاندارد. حزب وجناح‌فرع‌است؛اصل، ولی‌فقیه‌است!اصل، جمهوری‌اسلامی‌است! اینجاجایی‌است‌که‌اگربه‌خطرافتاد،ماباجانمان مواجه‌می‌شویم.آدم‌هامی‌آیندومی‌روند،قاسم سلیمانی‌می‌رودوقاسم‌سلیمانی‌دیگری‌می‌آید... https://eitaa.com/piyroo
گر نگاهی به ما کند زهرا(س) دردها را دوا کند زهرا(س) این مقام کنیز او فضه است... تا که خود بین چه ها کند زهرا(س) 🖤 🥀 https://eitaa.com/piyroo
📚 عنوان کتاب: من محافظ حاج‌قاسمم 🔻خاطراتی از شهید وحید زمانی نیا ✍🏼به کوشش: هاجر پورواجد https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 بعد هم به طرف در رفت. رامین کنار منقلش ولو شده بود ماکان به او نگاه کرد و گفت: -دور من و خط بکشین. من دیگه کسی به اسم محسن و رامین نمی شناسم. در را که باز کرد صدای کش دار رامین را شنید: -بابا ماکان قهر نکن بی خیال. ماکان در را به هم کوبید و در حالی که از پله پائین می دوید کتش را پوشید. عجله داشت تا هر چه زودتر از ان خانه خارج شود. خودش هم باورش نمی شد که رامین اینقدر غرق شده باشد و محسن...او چه فکری با خودش کرده که همچین پیشنهادی به او داده. نفس عمیقی کشید و سوار شد. اعصابش به شدت به هم ریخته بود. ماشین از جا کنده شد و به سرعت از انجا دور شد. سرخورده و غمگین بعد از ساعتها چرخ خوردن توی خیابان به خانه برگشت. با رامین و محسن روزهای خوبی داشت به خصوص بعد از رفتن ارشیا این دوتا تنها دوستان صمیمی اش بودند. خصوصا از محسن توقع نداشت. پسر بدی نبود. ولی دلیل این کارش را نمی فهمید. با محسن بخاطر یک طرح تبلیغاتی آشنا شده بود. طرح را برای شرکت پدرش می خواست. پیش فروش واحد های ساخته شده. چند باری به شرکتش آمده و رفته بود و بعد هم یکی دو نفر دیگر را به او معرفی کرده بود. همین کارها باعث شد کم کم به هم نزدیک تر شوند و رابطه دوستی بینشان شکل بگیرد. رامین هم از دوستان صمیمی محسن بود که همه جا با هم بودندو ناخوداگاه با او هم صمیمی شد. رابطه دوستی که حالا اینجور ناگهانی قطع شده بود. ماکان نفسش را پر صدا بیرون داد و کلید را توی در انداخت. چراغ ها خاموش بود. آرام در را باز کرد وسمت آشپزخانه رفت. کمی احساس گرسنگی می کرد ولی خوصله شام خوردن نداشت دلش می خواست زودتر بخوابد. یک دانه سیب از یخچال برداشت و رفت بالا. در اتاق ترنج باز بود. توی تاریک و روشن اتاق ترنج را دید که روی تختش جمع شده و به خواب فرو رفته. لبخندی روی لب ماکان آمد. ترنج رابه دست آدم قابل اعتمادی داده بود. گازی از سیبش زد و رفت سمت اتاقش. کتش را انداخت روی کاناپه و روی تخت دراز کشید. داشت به حرفی که به دوستانش زده بود فکر می کرد. بعد یاد ارشیا افتاد و رفتارش بعد از اینکه فهمیده بود ماکان هم اهل بعضی چیزها هست. ارشیا چکار کرده بود؟ گفته بود دور او را خط بکشد؟ 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 ** ارشیا از بس ذوق داشت همش می خندید. ترنج هم خنده اش گرفته بود. ولی خنده اش را کنترل کرد و گفت: -فکر نمی کردم یک لباس خریدن من اینقدر تو رو خوشحال کنه. ارشیا ماشین را پارک کرد و گفت: -آخه اولین باره می خوام برای خانمم یه چیزی بخرم تو نمی فهمی چه حس خوبی داره. ترنج سری تکان داد و از ماشین پیاده شد. بعد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: -دو ساعت وقت داریم بعدش می خوایم بریم خونه استاد مهران. ارشیا دزد گیر را زد و گفت: -این استاد مهران همونه که پیشش خط یاد گرفتی؟ -اره خودشه. ارشیا خودش را به ترنج رساند و در کنار هم به راه افتادند. ارشیا کمی حرف را توی دهنش چرخاند و بعد زیر چشمی به ترنج نگاه کرد و گفت: -این دوستت الهه همون نیست که داداشش....یعنی همون پسره اسمش چی بود.... ترنج خیلی خونسرد گفت: -امیر. ارشیا یک لحظه مکث کرد و به ترنج نگاه کرد که داشت مغازه ها را دید زد. لبش را جوید و گفت: -آره همون. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻