eitaa logo
افسران جنگ نرم خادمین پیروان شهدای بجنورد
4.3هزار دنبال‌کننده
35.1هزار عکس
16.4هزار ویدیو
133 فایل
#افسران_جنگ_نرم_خادمین_پیروان_شهدای_بجنورد_دلتنگ_شهادت https://eitaa.com/piyroo جهت ارتباط با خادمین شهدا 🌷 خواهران 👇 @sadate_emam_hasaniam @labike_yasahide @shahid_40 کپی بنر و ریپ کانال ممنوع
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
. مدافع حرم امام حسن عسگری و هادی و حضرت نرگس .مدافع حرم مادر امام زمان عج گل نرگسی که در سامرا کاشته شد .مدافع خیمه و چادر خانواده .مدافع گل روی خانواده که زن است .حضرت نرگس یک زن عفیفه ی غربی بود . اما امروز زن غربی عفت ندارد و گلیست که بهاری ندارد و عادی شده .نماد غربی ها کاج است همیشه سبز بی ثمر و بی میوه .بی شکوفه . شکوفه اش سنگ است .در عالم ماده جلوه ای که بخواهد همیشه بماند سنگ میشود باید مدتی برود در حجاب که خواستار او شوند ومنتظر او. یک استاد ایرانی که در غرب زندگی کرده بود .گفت ایران آمده ام میخواهم زن بگیرم آنجا زن اصلا جلوه ای ندارد چون بی حجاب است و عادی شده. 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
🌹شهید_محمدعلی رهنمون ✍️ خیرات ▫️مادرمون فوت شده بود و می‌خواستیم براش خیرات کنیم. محمد علی گفت: به جای شام و ناهار و اینجور خرج‌ها، با پولش کتاب بخریم برا بچه‌های روسـتا... اینو گفت و ساکت شـد. انگار بغـض کرد، بعد ادامه داد: اینطـوری مـادر راضی‌تره.... 📚 یادگاران ۱۶ کتاب رهنمون، صفحه ۱۲ 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
•°🌿سر‌سفره‌عقد‌نشستہ‌بوديم، عاقد‌ڪہ‌خطبہ‌را‌خواند، صداے‌اذان‌بلند‌شد. حسين‌برخاست، وضو‌گرفت‌و‌بہ‌ ايستاد، دوستم‌ڪنارم‌ايستاد‌و‌گفت: اين‌مرد‌براےتو‌شوهر‌نمےشود. متعجب‌و‌نگران‌پرسيدم:‌چرا؟ گفت:ڪسے‌ڪہ‌اين‌قدر‌ بہ‌ و‌مسائل‌عبادےاش‌مقيد‌باشد،‌ جايش‌توے‌اين‌دنيا‌نيست. 🕊 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
مےگویندجمعه‌مےآید! آرے... روزےکه‌بازارتعلقات‌دنیا‌راتعطیل‌کنیم او‌خواهدآمد! 🌸اللهم_عجل_لولیک_الفرج 🌸 🌷🌷🌷🌷🌷 https://eitaa.com/piyroo
[🤍🌿] اونجایۍ‌ڪہ‌یہ‌آدم‌..؛ بہ‌درجہ‌ے‌شھادت‌میرسہ..؛ خدا‌براش‌میخونہ..: یہ‌جورے‌عاشقت‌میشم‌؛ صداش‌دنیارو‌بردارھ . . .🌱 https://eitaa.com/piyroo
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻 🌻 🌟 ارشیا خودش را جمع جور کرد و منتظر بقیه حرف پدرش شد. -مسعود جان اگه اجازه بدی بچه ها یه صحبتی با هم داشته باشن. -خواهش می کنم. و به ترنج اشاره کرد. -بابا جان با آقا ارشیا برین بالا صحبت کنین. ترنج نگاهی به ماکان انداخت و وقتی لبخند او را دید بلند شد. مسعود رو به ارشیا گفت: -ارشیا جان بلند شو. ارشیا دیگر صبر نکرد. فورا بلند شدو پشت سر ترنج رفت. همانجور که از پله بالا می رفت داشت جملاتی که از قبل آماده کرده بود توی ذهنش مرور می کرد.ک کاش این لحاف مسخره رو در بیارم چقدر گرمه.ترنج وارد شد و با دست به ارشیا اشاره کرد: - بفرمائید. دیگر نمی توانست نقش بازی کند. تمام بدنش به لرزه افتاده بود.ترنج صندلی اش را کشید بیرون و به ارشیا تعارف کرد. ارشیا دیگر طاقت آن گرما و دلقک بازی را نداشت. کتش را در آورد و نشست روی صندلی. ترنج هم روی تخت نشست. جوری که ارشیا می توانست نیم رخش را ببیند. 🌻 🌼🌻 🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻 🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻