آخرین بار کِی بود که ملاقاتتان کردم؟ ۹ سال پیش؟ آخرین خاطرهای که یادم هست اینطور بود که شما از من پرسیدید کلاس چندمم و من عدد دو را با انگشت هایم نشان دادم✌️ و گفتم دوم
خوب یادم هست که گفتید:
این که عدد دو نیست، این علامت پیروزیه!
و من امشب بعد از این همه مدت دوباره شما را دیدم اما تمام حرفهایم از ذوق یادم رفت و فقط سکوت کردم. نمیدانید که چهقدر دوست داشتم راجعبه کتاب و موضوعات مختلف همراهیتان کنم ولی جز سکوت هیچچیز یادم نیامد.
فقط میتوانم بگویم کاش دوباره ببینمتان!
پ.ن: من امشب یک دانشآموز درس نخواندهی بیچارهام که از قضا خوشحال است.
راستی که چهقدر بااحترام بودید و هربار برای رفت و آمد هایمان و پذیرایی، بلند شدید و تشکر کردید و گفتید راضی به زحمت نیستیم...
هدایت شده از ببعی؛🇮🇷🖤
10.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نمایشگاه کتاب بدون تو رو کجای دلم بذارم ؟ :) ❤️🩹
#ایران
🇮🇷 <<< @babae_asmr >>>🐑
...
نمایشگاه کتاب بدون تو رو کجای دلم بذارم ؟ :) ❤️🩹 #ایران 🇮🇷 <<< @babae_asmr >>>🐑
منم همینطور سارا منم همینطور:))))
حقیقتا دست و بالم پی درس خوندن نمیره. بعد از تمام این مدت حس میکنم تعلقی به اینجا ندارم اصلا انگار دانشآموز نیستم😦 واقعا نباید این روند رو ادامه بدم.
چقدر شبیهت بود. رفتارش، صحبت کردنش، غم توی چشمهاش، آفتاب سوختگی صورتش و حتی تن صداش. انگار بعد از این همه سال دوباره تو را میدیدم که مقابلم نشستی. دلم برات تنگ شد بابا بزرگ!
مگر هست کسی که تا این اندازه شبیه عموش باشد؟ شاید هم شبیه پدر شهیدش که با عموش دوقلو بوده...