Pompos
امیرالمؤمنین علی او گمان مى برد که به خدا اميدوار است؛ اما سوگند به خدا! دروغ مى گويد (اگر راست مى گ
چقدر این بخش از خطبه قشنگه ✨
با هر لذتی، ناپایداری آن را به یاد آور
و در هر نعمتی، دگرگونی آن را به یاد داشته باش
و در هر گرفتاری، رهایی از آن را در نظر بگیر،
اینگونه نگریستن نعمت ها را پاینده تر می سازد
خواهش و آرزو را دور می سازد
و ناسپاسی را دور می گرداند
✨امام علی (علیه السلام)
📔غررالحکم، حدیث ۱۵۷۳
[ @pompos ]
امیرالمؤمنین علی
براى تو (اى دلباخته دنيا) کافى است که روش رسول خدا (صلي الله عليه و آله) را سرمشق خود قرار دهى و دليل و راهنماى خود، در نکوهش دنيا و مذمّت آن، و رسوايى فراوان و بدى هايش بشمارى؛ چرا که مواهب دنيا از او گرفته شد و براى ديگران آماده گشت. او از پستان دنيا جدا و از زخارف و زيبايى هايش برکنار شده بود.
نهج البلاغه خطبه 160 بخش سوم
[ @pompos ]
#معرفی_کتاب
کتاب کهکشان نیستی
درباره زندگی آیت الله سید علی قاضی طباطبایی
🖋️به نویسندگی محمد هادی اصفهانی
از سری کتاب های خوندنی هست که پیشنهاد میکنم از دست ندید
در روایت داستان زندگی آیت الله قاضی از زبان دیگر علما هم استفاده شده و هر کدوم از دید خودشون ارتباطاتی که باهاشون داشتن رو میگن که کتاب رو جذاب کرده
یه جاهایی درباره سیر و سلوک عارفانه علما میگه و یه حالت داستانی داره
هم قلم روانی داره
هم بعضی جاها به خاطر سطح مطالب نیاز به تمرکز بیشتری داره
در کل کتاب قشنگیه و شناخت خوبی از آیت الله قاضی بهتون میده
#کتاب
#کهکشان_نیستی
[ @pompos ]
🌌بریم برش هایی از این کتاب رو بخونیم
سید علی به سمت ورودی باب القبله، مقابل شارع الرسول علیهالسلام رفت. چشمش که به ورودی حرم مطهر افتاد، نزدیک شد، عبایش را جمع کرد، خم شد و زمین را بوسید. در همان حال، با طنین باطنیِ اشعاری که قلبش آن را میخواند، متوجه ساحت جهاندارِ حقیقت شد: همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت من و خجلت سجودی که نکردهام برایت نه به خاک در بسودم، نه به سنگش آزمودم به کجا برم سری را که نکردهام فدایت قلبش پر از درد و آه بود و نمیتوانست رها کردن نجف را بپذیرد. کنار ورودیِ باب القبله، در حال سجده و آستانبوسی، اشک از چشمانش جاری شد و در همان حال، برای باقیماندن در نجف، شروع به نجوای باطنی و التماس خاضعانه به سلطان ولایت کرد: یا علی! هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا به فلک فرو نیاید سر کاسهٔ گدایت بدنش از شدت گریه به لرزه افتاد. مدت زیادی کنار همان در، به حال سجده باقی ماند و سپس از جا بلند شد. چشمش به سمت چپِ ورودیِ باب القبله افتاد و متوجه مزار شیخ انصاری رحمةاللهعلیه شد. به سوی مزار او رفت و دستانش را دور شبکه های چوبی و نورانیِ مزار شیخ حلقه کرد ...
#کتاب
#کهکشان_نیستی
[ @pompos ]
🌌
قاضی دستش را روی پایم گذاشت و گفت: «قاسم، تو بارها به من ابراز محبت کردهای، حالا من میخواهم به تو کاری بگویم که انجام دهی.»
درحالیکه گیج شده بودم، گفتم: «روی چشمم سید آقا، بفرمایید»
نگاهی به خط سرخرنگِ آسمان که زیر خورشید درحال محو شدن بود کرد و گفت: « قاسم از امشب بلند شو و نماز شب بخوان.»
نفسم در سینه حبس شد. چشمهایم را که گرد شده بود به چشمانش گره زدم و پس از بهتی طولانی گفتم: «آقا شما که میدانید من اصلا نماز نمیخوانم، چه رسد به اینکه بخواهم نماز شب بخوانم.»
– قرارمان چه شد؟
– آخر آقا من شبها تا دیروقت در قهوهخانه هستم و صبح اصلا بیدار نمیشوم که بخواهم حتی نماز واجبم را بخوانم.
کمی از دیوار فاصله گرفت و دو دستی تکیهاش را روی عصایش انداخت و گفت: «هر ساعتی که نیّت کنی، من بیدارت میکنم.»
درحالیکه زبانم بند آمده بود با صدایی که میلرزید گفتم: «آقا مگر شما میدانید خانه من کجاست؟»
– نه قاسم، تو نیّت کن، من میدانم چطور بیدارت کنم.
دیگر قفل شده بودم، درحالیکه نمیدانستم باید چه بگویم، رد چشم او را که به گنبد حرم گره میخورد پی گرفتم، به حرم چشم دوختم و بیاختیار گفتم: «روی چشم آقا…»
دستی بر شانهام زد و گفت: « من باید بروم.»
#کتاب
#کهکشان_نیستی
[ @pompos ]