🌌بریم برش هایی از این کتاب رو بخونیم
سید علی به سمت ورودی باب القبله، مقابل شارع الرسول علیهالسلام رفت. چشمش که به ورودی حرم مطهر افتاد، نزدیک شد، عبایش را جمع کرد، خم شد و زمین را بوسید. در همان حال، با طنین باطنیِ اشعاری که قلبش آن را میخواند، متوجه ساحت جهاندارِ حقیقت شد: همهکس کشیده محمل به جناب کبریایت من و خجلت سجودی که نکردهام برایت نه به خاک در بسودم، نه به سنگش آزمودم به کجا برم سری را که نکردهام فدایت قلبش پر از درد و آه بود و نمیتوانست رها کردن نجف را بپذیرد. کنار ورودیِ باب القبله، در حال سجده و آستانبوسی، اشک از چشمانش جاری شد و در همان حال، برای باقیماندن در نجف، شروع به نجوای باطنی و التماس خاضعانه به سلطان ولایت کرد: یا علی! هوس دماغ شاهی چه خیال دارد اینجا به فلک فرو نیاید سر کاسهٔ گدایت بدنش از شدت گریه به لرزه افتاد. مدت زیادی کنار همان در، به حال سجده باقی ماند و سپس از جا بلند شد. چشمش به سمت چپِ ورودیِ باب القبله افتاد و متوجه مزار شیخ انصاری رحمةاللهعلیه شد. به سوی مزار او رفت و دستانش را دور شبکه های چوبی و نورانیِ مزار شیخ حلقه کرد ...
#کتاب
#کهکشان_نیستی
[ @pompos ]
🌌
قاضی دستش را روی پایم گذاشت و گفت: «قاسم، تو بارها به من ابراز محبت کردهای، حالا من میخواهم به تو کاری بگویم که انجام دهی.»
درحالیکه گیج شده بودم، گفتم: «روی چشمم سید آقا، بفرمایید»
نگاهی به خط سرخرنگِ آسمان که زیر خورشید درحال محو شدن بود کرد و گفت: « قاسم از امشب بلند شو و نماز شب بخوان.»
نفسم در سینه حبس شد. چشمهایم را که گرد شده بود به چشمانش گره زدم و پس از بهتی طولانی گفتم: «آقا شما که میدانید من اصلا نماز نمیخوانم، چه رسد به اینکه بخواهم نماز شب بخوانم.»
– قرارمان چه شد؟
– آخر آقا من شبها تا دیروقت در قهوهخانه هستم و صبح اصلا بیدار نمیشوم که بخواهم حتی نماز واجبم را بخوانم.
کمی از دیوار فاصله گرفت و دو دستی تکیهاش را روی عصایش انداخت و گفت: «هر ساعتی که نیّت کنی، من بیدارت میکنم.»
درحالیکه زبانم بند آمده بود با صدایی که میلرزید گفتم: «آقا مگر شما میدانید خانه من کجاست؟»
– نه قاسم، تو نیّت کن، من میدانم چطور بیدارت کنم.
دیگر قفل شده بودم، درحالیکه نمیدانستم باید چه بگویم، رد چشم او را که به گنبد حرم گره میخورد پی گرفتم، به حرم چشم دوختم و بیاختیار گفتم: «روی چشم آقا…»
دستی بر شانهام زد و گفت: « من باید بروم.»
#کتاب
#کهکشان_نیستی
[ @pompos ]
🌸・:*:・🌸・:*:・🌸・:*:・🌸・:*:・
و (به خاطر بیاورید) هنگامی را که خداوند، از پیامبران (و پیروان آنها)، پیمان مؤکّد گرفت، که هرگاه کتاب و دانش به شما دادم، سپس پیامبری به سوی شما آمد که آنچه را با شماست تصدیق میکند، به او ایمان بیاورید و او را یاری کنید! سپس (خداوند) به آنها گفت: «آیا به این موضوع، اقرار دارید؟ و بر آن، پیمان مؤکّد بستید؟» گفتند: «(آری) اقرار داریم!» (خداوند به آنها) گفت: «پس گواه باشید! و من نیز با شما از گواهانم.»
آل عمران 81
🌸・:*:・🌸・:*:・🌸・:*:・🌸・:*:・
[ @pompos ]
Pompos
امیرالمؤمنین علی براى تو (اى دلباخته دنيا) کافى است که روش رسول خدا (صلي الله عليه و آله) را سرمشق خ
اگر بخواهى، دومين نفر يعنى موساى کليم (عليه السلام) را به تو معرفى مى کنم، آنگاه که عرضه داشت: پروردگارا! به آنچه به من از نيکى عطا کنى نيازمندم. به خدا سوگند! موسى (عليه السلام) غير از قرص نانى که بخورد از خدا نخواست؛ زيرا وى (از زمانى که از مصر فرار کرد و به سوى مدين آمد) از گياهان زمين تغذيه مى کرد تا آن جا که براثر لاغرى شديد و تحليل رفتن گوشت بدن او رنگ سبز گياه از پشت پرده شکمش آشکار بود. و چنانچه بخواهى، سومين نفر، داود (عليه السلام)، صاحب «مزامير» و قارى بهشتيان را به تو معرفى مى کنم؛ او با دست خويش از برگ درخت خرما زنبيل مى بافت و به دوستانش مى گفت: کدام يک از شما حاضر است اين ها را براى من بفروشد؟ از بهاى آن قرص نان جويى تهيه و تناول مى کرد.
و اگر بخواهى، زندگى عيسى بن مريم (عليهما السلام) را برايت بازگو مى کنم؛ او سنگ را بالش خود قرار مى داد؛ لباس خشن مى پوشيد؛ غذاى ناگوار مى خورد؛ نان و خورشش گرسنگى، چراغ شب هايش ماه، سرپناه او در زمستان، مشرق و مغرب زمين بود (صبح ها در طرف غرب و عصرها در طرف شرق رو به آفتاب قرار مى گرفت) ميوه و گل او گياهانى بود که از زمين براى چهارپايان مى رويد؛ نه همسرى داشت که او را بفريبد و نه فرزندى که (مشکلاتش) او را غمگين سازد؛ نه مالى داشت که او را به خود مشغول سازد و نه طمعى که خوارش کند؛ مرکبش پاهايش بود و خادمش دست هايش!
نهج البلاغه خطبه 160 بخش چهارم
[ @pompos ]
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ما حاضریم بریم پیش دعا نویس و دکتر و... که آیا اثر داره یا نه در صورتی که قرآن راهی رو جلوی پامون گذاشته
#سوره_واقعه
[ @pompos ]