-•قصّه دلبری•-
[ تو تک تک لحظه های عاشقی کردنشون لبخند رو لبم اومد، با تولد فرزندشون اشک شوق رو گونم لغزید..
و با شهادت و آسمونی شدنشون به معنای واقعی کلمه گوله گوله اشک ریختم...]
#تیکه_کتاب
بعد از تشییعِ دوستانش می آمد و میگفت: فلانی شهید شده بچه ی سه ماهش رو گذاشتن رو تابوت..
بعد میگفت: اگه من شهید شدم تو بچه رو نزار روی تابوت، بزار روی سینم...
وقتش رسیده بود همه کارهایی رو که دوست داشت انجام دادم
کنارش زانو زدم و امیرحسین رو نشاندم روی سینه اش.. 💔
گفته بود اگه جنازه ای بود و منو دیدی اول از همه بگو نوش جونت...
بلند گفتم: نوش جونت، نوش جونت!