از اولین باری که دست کوچکم را گرفتند و تو را نشانم دادند،
مادرم در آخرین دیدار ها میگفت:
«زهرا امام رضارو بغل کن و خداحافظی کن»
من اما از همان کودکی فقط سلامتان میکردم تا مبادا این خداحافظی جدایی بیندازد بینمان...
و سلام بر شما از همان روزهایی که آرزوهایم کوچک بودند،
که دعایم فقط یک نگاه و لبخند از شما بود.
و اکنون سلام بر شما،
از روزهایی که آرزوهایم بزرگتر شده اند،
اما شما هنوز همان امام رضای کودکی من هستید،
نزدیک،مهربان،پناه...
هر بار که دلتنگ شدم،
دلم سمتتان دوید
به امید یک نگاه...
یک آرامش...
یک نشانه که بگوید،هنوز نگاهم میکنید
اما حالا
اینبار قصه فرق میکند
این بار نه من آمدم سمت شما
نه من خودم را به حرمتان رساندم
بلکه این بار خودتان آمدید پیش ما؛
آمدید تا بگویید هنوز هم همان قدر نزدیکید،همان قدر مهربان...
قدمتان بر سر چشممان:))
@portagall
پرتقال
همان لحظه ای که خادم امام رضا سمتم آمدند و گفتند اینها هم برای شما
تبرکا از حرم امام رضا(ع)
میخواستم از خوشی جیغ بکشم و بگویم اینها خود بهشتند برایم
اینها خود آرامشند برای روز های ناآرامم:))
@portagall
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ای صفای قلب زارم خواندید
و صفا بخشیدید به دل زارمان:)
@fadaeie_ghadir
پرتقال
همان لحظه ای که خادم امام رضا سمتم آمدند و گفتند اینها هم برای شما تبرکا از حرم امام رضا(ع) میخواستم
دوستم میگفت
زهرا تو که گل دوس داری امام رضا برات گل فرستاده🥺💔
پرتقال
بیرون زتو نیست ،آنچه می خواسته ام فهرست کتاب آرزوهای منی:) بمونه از 404/9/16
میشه منو برگردونید به روزهای مملو از خستگی و شلوغیِ شیرین دانشگاه:)))
@portagall