آنقدر عزیزی که بَرایَت همه یِ عمر
یک بار نَه؛ بگذار که بسیار بمیرم!
مرا تا جان بود جانان تو باشی
ز جان خوشتر چه باشد؟ آن تو باشی.!
من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما،
دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است..
شاعر میگه:
دلتنگ و پریشانم و دیوانه و مدهوش ،
وزن ِغزلم چشم تو شد قافیه آغوش.!