eitaa logo
𓆝 ִֶָ ࣪𝐏𝐞𐇽𝐚𝐫𝐥^᪲
148 دنبال‌کننده
195 عکس
476 ویدیو
4 فایل
:: ‌ ‌ ‌࿒࿚᷎᷈᷁݃ั𝙁᪾࣪𝗂ꨲllҽ‌‌ɗ۫ꨲ 𝗂ꨲ𝗇ꨲ ᨳ @preall 𝘾llctiᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢn 𖫲ٜ࣪ ꨴֵ᷃‌ᩘ‌ᮬ📞ᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲຼ᪶ 𐨍 ‌ּꩌׄ۫𝗥𝗂ꨲ𝗀ꠥҽ‌‌𝗌ꨲte݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲᤢ𑂳ɗ۫ꨲ 𝗳ɾ𝃛𝗈ꨲm᪾ᩛᮢຼ @lala_chan 𝃨 ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: باد چنان ارام می وزد که دلش میخواهد صدایی به جز اون نشنود و وزش دیگری حس نکند. زیر پایش چمنزاری است سرسبز و بزرگ و روبه رویش خورشید که انگار دارد نگاهش میکند. لبخند میزند، شاید این اخرین بار باشد. دامن حریرش تکان میخورد و دستانش را باز میکند. "من هم میخواهم جزوی از اینجا باشم" همه میگفتند اون به قدری شاد و پر انرژی است که از بودن با او لذت میبردند. زیر یک درخت کتابش را باز میکر و با غروب افتاب از انجا میرفت. ولی انگار همه چیز اینطور نمی ماند، انگار قرار بود به خاطر شاد بوندش مجازات شود و روز بعد نه دختری زیر ان درخت بود نه کتابی برای نجوای ان داستان کوتاه از زندگیش.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: یک دختر ۱۳ ساله با بچه گربه اش در ان روستا زندگی میکرد. هر روز به دریاچه میرفت و روبه گربه اش میگوید"میبینی؟ امروز هم اب برق میزند. مهم نیست چقدر گل زیر ان باشد، هنوزم زیباست" تمامه زندگیش با بزرگ کزدن بچه گربه و شادی صب شروع میشود و پدرش که کشاورز مهربانیست هر روز اورا به مزرعه میبرد و با لبخند برای کار ها راهنماییش میکند. او امیدوار است تا ابد بتواند با پدر و مادرش و گربه اش زندگی کند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: باشگاه میرود و با دوستانش وقت میگذراند. خانواده اش از او راضی هستند و ان را بیشتر از خواهرش دوست دارند و خواهرش با کلمه"تو برادر به درد نخوری هستی"همیشه از او استقبال میکند اما او همچنان خواهرش را دوست دارد. زندگیش روبه روال است و سعی میکند همه چیز را بهتر کند اما حیف که زمان به او اجازه نمیدهد و او در یک تصادف جان خود را از دست میدهد.