eitaa logo
𓆝 ִֶָ ࣪𝐏𝐞𐇽𝐚𝐫𝐥^᪲
148 دنبال‌کننده
196 عکس
476 ویدیو
4 فایل
:: ‌ ‌ ‌࿒࿚᷎᷈᷁݃ั𝙁᪾࣪𝗂ꨲllҽ‌‌ɗ۫ꨲ 𝗂ꨲ𝗇ꨲ ᨳ @preall 𝘾llctiᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢn 𖫲ٜ࣪ ꨴֵ᷃‌ᩘ‌ᮬ📞ᤢ𑂳݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲຼ᪶ 𐨍 ‌ּꩌׄ۫𝗥𝗂ꨲ𝗀ꠥҽ‌‌𝗌ꨲte݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲ݁ꨲᤢ𑂳݁ꨲᤢ𑂳ɗ۫ꨲ 𝗳ɾ𝃛𝗈ꨲm᪾ᩛᮢຼ @lala_chan 𝃨 ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان: همه به او میگویند دختری زیباست و پیش فعال که در همه کار ها به همسایه ها کمک میکند. اما ظاهر زیبا نشان دهنده باطن درخشان نیست. او روانپریش است، خودش هم میداند که ممکن است ان همسایه پر حرف را موقع کمک خفه کند، ولی او هنوز هم مهربان است. تا وقتی کسی را نشد یا خفه نکند هیچ س راز کوچکش را نمیفهمد. درست مثل ان سگ که اسمش جسی بود و از دست پارس های زیادش خاکش کرد و به همه گفت گم شده است. پس کی رازش اشکار میشود؟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
۴ نفر موندن
داستان: باران میبارید، روی بخار های شیشه دست میکشید، نمیخواست انها را پاک کند. پنجره بیرون انقدر ها دلنواز نبود. او خودش، زندگیش و خانواده اش را دوست دارد، خیلی زیاد. او به فکر یک گل است، گلی که خیلی وقت پیش یکی از دوستانش که با هم خاطراته خوبی را داشتند به او هدیه داده بود. ان گل الان بزرگ شده ولی در باغ جلوی خانه زیر طوفان است و امروز قرار بود غنچه ان باز شود. با نگرانی دراز میکشد و خوابش میبرد. صبح با عجله از اتاق پایین میرود و با همان لباس ها به سمت باغ میرود تا گل را ببیند. سالم است، غنچه اش به رنگ پرف است و زیبا. لبخندش اخرین چیزی بود که به یاد می اورم.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داستان: روز هایش انقدر بد نمیگذشت ولی خاطرات او را عذاب میداد، انها درد داشتند. یاده ان بیماری مضحک، یاده ان دختر. دیدنش جانش را میگرفت چرا که داشت تکه تکه شدن کسی که دوستش داشت را میدید. بدنش روز به روز زخم های جدیدی را به خود میگرفت. انگار او هم علاقه یه نقاشی دارد. هر روز که به دیدنه او میرفت، با لبخندی او را استقبال میکرد. درد داشت ولی نمیخواست ان را ببینم. روزی تحملش تمام شد و روبه روی دختر گریه کرد و گفت که نمیتواند او را این گونه روی تخت و در حال درد کشیدن ببیند. دختر اروم بلند شد و او را بغل کرد"جوری مرا بغل کن که نفهمند زخم روی تن من است یا تو".