با آدما که حرف بزنم بیشتر قضاوتم میکنن تا درک کردن و آروم کردنِ ذهن و قلبم...
ذهنم آشفتهست، قلبم از اونم بدتره. گیر کردم تو یه موقعیتی که حالم داره ازش به هم میخوره، ولی نمیدونم باید چی کار کنم و چطوری ازش خلاص بشم.
بعضی وقتا با خودم فکر میکنم شاید هیچوقت درست نشه...
شاید تا آخر عمرم وضعیت همین بمونه...
آخه اگه میخواست درست بشه و حالِ من خوب بشه که تو این چند سال میشد:)
دلم برای زندگیِ قبل از دبیرستانم تنگ شده...
قبل از سال 1401 ...
نه که اون موقع خیلی خوشبخت بودم، نه، ولی یه زندگی معمولی داشتم مثل همه آدما. بعضی روزاش خوب بود خوش میگذشت، بعضی روزاشم خوب نبود و با گریه میگذشت. ولی میگذشت. بالا و پایین داشت. اگه یه روزِ بد داشت یه روزِ خوبم داشت. ولی الان...؟ الان گیر کردم تو روزای بد. هی میگم خب دیگه این روزا دارن تموم میشن، بعد یهو زندگی برام یه شگفتانهٔ جدید رونمایی میکنه. زندگی بهم میگه یادته گفتی دیگه بدتر از این نمیشه؟ بیا اینم بدترش😍🌹.
- منِ واقعیتر .
فرصت طلب یعنی اینکه تا منتظری غذا رو بیارن میشینی کتاب میخونی😔🤣
این کتابه هست دارم میخونم چقدر قشنگه...
چقدر قشنگ طرف نشست با امام زمان (یا شایدم یه فرستادهای از طرف امام زمان) حرف زد و مشکلاتشو گفت و سوالاتشو پرسید و...
من که همچین لیاقتی ندارم ولی کاش منم میتونستم بشینم یه دلِ سیر رو در رو با امام زمان حرف بزنم :))))
موقع زیارت فاطمه کجاست؟ سرِ کلاس.
موقع ناهار فاطمه کجاست؟ سرِ کلاس.
موقع خواب فاطمه کجاست؟ سرِ کلاس.