واقعا دارم روانی میشم💆🏻♀
چرا انقدر برای حرف زدن با دوستای صمیمیم باید معذب باشم؟!
دیگه با دوست صمیمی مگه آدم نباید راحت باشه؟
چرا من همش میترسم حرف بزنم؟ هی میگم نکنه ناراحت بشه، نکنه بدش بیاد، نکنه اینو بذاره به حساب فضولی کردن، نکنه بذاره پای دخالت کردنِ من تو زندگیش، نکنه نکنه نکنه...
انقدر همیشه هر حرفی زدم و هر غلطی کردم یه دردسری درست شده که دیگه از همه چیز میترسم =))💔
واقعا من انقدر اجتماعگریز نبودم، با چیزایی که دیدم و اتفاقاتی که افتاد به این درجه رسیدم.
وگرنه من اهل ارتباط برقرار کردن بودم، اهل حرف زدن بودم، اهل فعالیتهای مشترک با بقیه بودم، ولی الان دیگه از کوچکترین کاری که بخوام با یه نفر باهم انجام بدیم میترسم چون همیشه یه ناراحتی پیش میاد.
فرقی هم نداره یه دوستِ معمولی، یا رفیقِ صمیمی، یا حتی خواهرم!
دیگه جرئت ندارم به کسی بگم بیا باهم درس بخونیم، باهم کتاب بخونیم، باهم بریم بیرون، باهم فلان گروه یا چنل رو اداره کنیم، باهم چالش بذاریم، باهم یه کاری رو انجام بدیم، باهم...🚶🏻♀
کاشکی کاشکی کاشکی اون چیزی که الان صرفاً فقط یه حرفه و احتمالِ انجام شدنش یک در هزاره، به واقعیت میپیوست ((((:
این آخرین قدمی بود که برات برداشتم!
فقط برای اینکه خیالم راحت باشه چیزی کم نذاشتم، موقعی که نیاز داشتی کنارت بودم و تنهات نذاشتم..
ولی از اینجا به بعدش دیگه بستگی به تو داره، به اینکه با رفتارت منو پس میزنی یا کنارِ خودت نگه میداری؟:)