واژهای بالاتر از "خستگیِ روحی" سراغ ندارید؟
چطوری حالِ خودمو در قالبِ کلمات بیان کنم؟
کلمهای برای توصیفِ حالم پیدا نمیکنم =)
- منِ واقعیتر .
من برای شیرینزبونیهای این بچه میمیرم💘.
داره میگه:
الله اکبر، خامنهای رهبر
مرگ بر آمریکا
مرگ بر اسرائیل 😭😂🤌🏻
- منِ واقعیتر .
این خودِ خودِ خودِ منمممم 😭
منِ قبلی برگرد توروخدا (((((: 💔🙂
وقتی حس کنم کسی حرفهامو باور نمیکنه، کمکم ساکت میشم…
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشته باشم، فقط دلم نمیخواد حرفهام گم بشه.
من وقتی حرف میزنم که مطمئن باشم شنیده میشم… و کسی هست که برای اون حرفهام ارزش قائل باشه =)
اصلا هیچوقت کسی ترسِ از دست دادنِ منو نداشته. همیشه خیلی زود فراموش شدم. کسی سعی نکرده منو کنارِ خودشو نگه داره. پس طبیعیه که منم احساسِ مزاحمت کنم و خودم کنار بکشم =)
- منِ واقعیتر .
یادِ یه شبِ مزخرفی افتادم امشب =)
یعنی باید یکی از بهترین شبهای زندگیم میبود ولی خب..
خیلی خراب شد..
من اولویتم رو گذاشتم برای بقیه، ولی بقیه اولویتشون خودشون بودن.
من وقتم رو برای بقیه خالی کردم، ولی بقیه وقتِ خالیشون رو با من پر کردن.
من از خودم گذشتم بخاطر بقیه، ولی بقیه فقط برای پر کردنِ تنهاییشون اومدن سراغ من.
من زیادی مهربونی کردم، نمیدونم چرا، اتفاقا به ظاهرم میخوره ظالم باشم، ولی نمیدونم چرا انقدر برای آدمای زندگیم مهربونی کردم، حتی نمیدونم کارِ درستی کردم یا نه، بعضی وقتا با خودم میگم خب که چی؟ تو هم باید اولویتِ اولت فقط خودت باشی! بعد دوباره با خودم میگم پس مهربونی چی میشه؟:)
یعنی من بخاطرِ خودم، بذارم یکی حالش بد بمونه و هیچ کاری نکنم؟ یعنی من اهمیت ندم به بقیه؟
حقیقتاً آدمش نیستم..
من خیلی تو زندگیم تنها موندم، وقتی که نیاز داشتم کسی کنارم باشه تنها بودم، برای همین نمیتونم بذارم کسی تنها بمونه، نمیتونم ببینم کسی به من نیاز داره و من نباشم، اصلا دستِ خودم نیست، ناخودآگاه یهو مهربون میشم. بعضی وقتا از خودم بدم میاد بابتِ این مهربونیهای افراطیم =)
مگه من برای بقیه چقدر مهم بودم که تا این حد بهشون اهمیت میدم؟!
من که میدونم خیلی راحت برام جایگزین پیدا میشه، میدونم اگه نباشم تو زندگیهاشون آب از آب تکون نمیخوره، انگار نه انگار، انقدر آدم هست که جای منو پر کنه که خب من دیگه اهمیتی ندارم..