نمیدونم بچگیمم همین احساس خلاء بهم دست میداد یا نه. ولی براش یه اصطلاحی داشتم. میومدم پیش مامانم میگفتم «ته دلم سیاهه» مامانمم همیشه میگفت صلوات بفرست.
دقایقی پیش هم که مامان داشت میرفت بیرون تو چهارچوب در وایسادم و گفتم احساس خلاء میکنم.
و همون راهکار همیشگی...
فردا مسابقه کتابخونی دانشگاهه و من قراره ارتداد رو بخونم.
چقدر ازش خوندم؟ آفرین! یه صفحه😀
تا حالا هم اینجوری بدون خانواده بازار نرفته بودم. بچه های خوابگاهی خیلی بعد کلاسا این ور اون ور میرن. امروزم یکیشون میخواست کیف بخره، منو یکی دیگه باهاش رفتیم