توی مکان هایی که الان میرم و میام نباشم. نه خونه خودمون نه خونه آدمایی که هر هفته میرم و نه دانشگاه.
درگیر چیزی شدم که همیشه ازش بدم میومد. دچار روزمرگی شدم.
ماه هاست که هفته هام ثابت مونده و هر هفته همون برنامه ثابت از پیش تعیین شده همیشگی رو طی میکنم. تو طول هفته میرم همون دانشگاه و آخر هفته به ترتیب خونه همون آدما.
قبلشم اینجوری نبود که هر روز یه جای جدید برم. ولی کارای جدیدی که دوست داشتم میکردم که منو از خاکستری شدن نجات بده. الان وسط هفته ها به دلنخواه ترین حالت ممکن میگذره و فقط نصف زمان آخر هفته ها اونقدری که میخوام دلخواهه.
بدتر از همه از هفته دیگه امتحانا شروع میشه و حجم کارای دوست نداشتنی چندبرابر میشه