دلم میخواد یه چمدون قدیمی از انبار پیدا میکردم، درشو باز میکردمو دو دست از لباسای موردعلاقم، لوازم نقاشیم، دفترچه هام، یه خودنویس و یه سری از خرده ریزای با ارزشمو میریختم توش. یه دست لباس خاکستری میپوشیدم و سیم کارت گوشیم رو درمیاوردم و هنزفری میزاشتم تو گوشم و آهنگای ملایم غمناکم رو پلی میکردم
و
میرفتم. میرفتم برای همیشه. سوار یه قطار زنگزده میشدم و ایستگاهی که توجهم رو جلب میکرد پیاده میشدم. برای خودم زندگی میکردم. بدون برنامه. بدون مسئولیتی. بدون دلشوره ای.
فقط و فقط خودم
انقدر میرفتم تا خونه رویاهام رو پیدا کنم. انقدر میرفتم تا کسی رو پیدا کنم که من رو به خاطر خودم بخواد. کسی که حتی یک لحظه هم دست حمایتش از پشتم نیوفته. کسی که حرفا و حسای ته قلبم رو که حتی نمیتونم به کلمه تبدیل کنم بفهمه. کسی که با چشماش جوری بهم نگاه کنه که حس کنم داره ته وجودم رو میبینه. کسی که هیچ وقت گرمای دستاش فراموش نمیشه. کسی که هر لحظه از زندگیم وقتی باهاشم حس میکنم همه چیز روبه راهه. همه چیز درست میشه.
میخوام اینطوری زندگی کنم.