اره پنجشنبه هم رفتم کتاب بخرم
ولی اون با دوستام بود و برای خرید کتابای دانشگاه و هدفمند
نمیدونم قراره چی پیش بیاد
شاید یهو دلم خواست چندتا ایستگاه جلوتر پیاده شم و بقیه راه رو قدم بزنم
سوگند (약속)
به امیدش با خودم چتر میبرم
داشتم بازم با خودم چتر میبردم که ندایی در درونم فریاد کشید:
بابا وقتی تا ۵ روز دیگه رو نوشتن هوای صاف معجزه نمیشه بارون بیاد. الکی کیفت رو سنگین نکن