آخرای زمستون پارسال رو طاقچه پنجره کلاسمون نشسته بودم
نزدیکای غروب بود و سوز میومد. منم سیب میخوردم و اصول عقاید میخوندم و فکر میکردم میرسم بودجه آزمون رو بخونم یا نه؟
تو اون کلاس فقط من بودم ولی از کلاسای دیگه صدای ورق زدن کتاب میومد. در حیاط هم با باد تکون میخورد و قیژ قیژ صدا میداد
در کل حال و هوای دلگیری بود
ولی واقعا دلم براش تنگ شده
دلم برای دبیرستانم تنگ میشه
من هیچ مقطع تحصیلی رو اندازه دبیرستان دوست نخواهم داشت
خیلی زیبا منو با داداش مریضیم تنها گذاشتن
و داداشم خیلی یهویی فرش رو با محتویات معدش مورد عنایت قرار داد
یعنی اینجوری که من خودم حالم داشت بهم میخورد ولی سعی میکردم اول خرابکاریشو از چشم خودش دور کنم که دوباره حالش بد نشه