داستان درباره دختریه به اسم نورا که توی زندگیش حسرت های زیادی داره و نیمه های شب تصمیم میگیره بمیره
بعد از مرگ وارد کتابخونه نیمه شب میشه و شخصی که اونجاست بهش میگه میتونی زندگی های دیگه خودت رو با تصمیمات متفاوت تجربه کنی و سعی کنی حسرت هایی که داشتی رو از بین ببری
نورا میتونه زندگی دلخواهش رو پیدا کنه؟
داستانش درباره تصمیم های کوچیکیه که میتونه راه زندگیت رو عوض کنه
درباره حسرت ها
زندگی
چیزی که اسمش رو موفقیت میزاری
امید
جدا از خلاقیت و قلم قوی نویسندش، دیالوگ ها و جمله هاش و تصویر سازی داستان؛
متن امیدوار کننده و انگیزشی ای بود
سوگند (약속)
ولی تفاوت های فرهنگی و دینیش یکم ناجور بود🤭
اینش یکم اذیتم کرد
و به جز این قضیه واقعا ۱۰۰ بود
در کنارش این اولین باری بود که توی کتاب هایلایت کشیدم و واقعا از این قضیه لذت بردم
من معمولا تو کتابام هیچ خطی نمیکشیدم
ولی بعد مشتاق شدم بکشم و با مداد زیر بعضی جمله ها خط کشیدم
چند وقت پیش یه دختره رو تو ایسنتا دیدم که با هایلایت خط میکشید و خیلی به نظرم حرکت قشنگی بود