هدایت شده از cinnamon
فرض کن اگه مثل کتاب کتابخونه نیمه شب مت هیگ هر بار که از واقعیت ناامید میشدیم به یه زندگی دیگه سفر میکردیم تا حالا چندتا ازشون رو دیده بودیم
دوتا از دوستای نزدیک من از لحاظ احساسی
یکیشون نمیفهمه من چی میگم
یکیشون نمیاد گوش کنه ببینه من چی میگم
نزدیک ترین دوست من همون اولیه
و واقعا دنیاش با من فرق داره
سیریسلی درکی از تفکراتم نداره
اتفاقا خیلی هم بهم گوش میکنه و سعی میکنه کمکم کنه ولی دنیاش متفاوته
دومی واقعا درک میکنه به جز بعضی موارد
بهترین هم صحبته
ولی دور از دسترسه
کلا شخصیتش اینجوریه
اینجوری نیست رو یه نفر تمرکز کنه. دورش خیلی شلوغه و تنها گیر آوردنش سخته
و همشون رو به جز دومی که ۳ ساله میشناسم ۶ ساله دوستیم
برای همین نمیدونم بعد ۶ سال چجوری دوباره دوست پیدا کنم
در ضمن من کسی نیستم که راحت شروع کننده دوستی بشم