_ چه آورده اند بر سر تنها ذخیرهٔ اخوّتم!
عباس من! دستهایت کو؟
_ به شوق دیدار شما دست و پا گم کرده ام.
_ سرت! چه به روز سرت آمده عباس؟
_ سر را چه منزلت، پیش پای عشق شما؟
_ بگذار این تیغ ها و تیر ها را از تن و بدنت بیرون بکشم.
_ اینها نشان های عشق شماست بر پیکر من. عمری چشم به انتظار دریافت این نشانها بوده ام.
_ چشمانت! چه کرده اند با چشم های تو این بی چشم و روترین خلق آدم؟
_ دست اگر میداشتم، این دو چشم را زیر پایتان فرش میکردم.
_ دشمنان که شام گذشته از صلابت حضور تو خواب نداشتند، امشب چه آسوده سر بر بالین میگذارند!
_ نگران کودکان شمایم که امشب، خباثت دشمن، راهزن خواب و آرامششان خواهد بود.
حسین بر میخیزد. اما شکنندگی عمود خیمهٔ وجودش، بیشتر و رمق بازمانده در زانوانش کمتر از آن است که بتوانند ایستاده بماند
گفتم کجا؟ گفتا به خون
گفتم چه وقت؟ گفتا کنون
گفتم سبب؟ گفتا جنون
گفتم مرو! خندید و رفت