محمد در حال کار کردن با سیستمش بود که تلفن داخلی شروع به زنگ خوردن کرد.
محمد: جانم آقا سعید!
سعید: سلام حاج آقا. خدا قوت. بابک میخواد صحبت کنه.
محمد: باشه. وصل کن. با فیلتره؟
سعید: بله هم فیلتر صدا و هم فیلتر ارتباط.
وقتی وصل شد، محمد با آن طرف خط، شروع به صحبت کرد:
محمد: سلام. محمد هستم.
بابک: سلام آقا محمد. مخلصم.
محمد: جانم بابک جان!
بابک: ۱۳ نفرمون تقسیم شدیم. ۹ نفر در ایران قراره عملیات جمع آوری اطلاعات داشته باشند و سه نفر هم در ترکیه.
محمد: خب این که شد ۱۲ نفر! اون یکی چیکاره است؟!
بابک با تعجب گفت: راس میگینا. نمیدونم. نگفت. شاید اشتباه کرده.
محمد: بعیده اشتباه کرده باشه. هنوز نتونستی لینک بازی را برای سعید بفرستی؟
بابک: نمیشه به قرآن! هر کاری می کنم راه نمیده. اینجا آشنا ندارین بتونه جابجا کنه؟
محمد: مهم نیست چون بعیده بذارن برای ۱۰ جلسه دوم، از این گوشی استفاده کنید. من فقط دنبال نسخه اصلی یا کپی برداری از بازی بودم.
بابک: الان تکلیف چیه؟ شب قراره به من مأموریت اعلام کنند.
محمد: خیلی خب. مأموریتش هرچی باشه بگو چشم و انجام بده.
بابک: چشم. امری نیست آقا؟
محمد: در پناه خدا.
محمد تا گوشی را قطع کرد، دکمه ای که کنار تلفنش روی میز بود فشار داد و گفت: آقا سعید شنیدی؟
سعید جواب داد: بله ... در خدمتم.
محمد: از ۹ نفری که تو خاک ایران قراره جمع آوری اطلاعات کنند، اطلاعات کامل بگیر و ببین دقیقا ماموریتشون چیه؟
سعید: چشم اتفاقاً همین الان دارن خودشون دونه دونه پیام میدن و دو سه نفر دیگه مونده که اعلام کنند. اما اینا که تا الان اومده، اغلب مربوط به جمع آوری اطلاعات در خصوص میزان علاقه و استقبال مردم از رسانه ملی و مقایسه با شبکه های خانگی هست!
محمد: بسیار خوب. جمع بندی کن و بفرست رو سیستمم. یا علی.
سعید: فقط قربان بهتر نیست بابک هم با خودم هماهنگ بشه تا وقت شما گرفته نشه؟
محمد: مگه شما اطلاع داری مأموریت بابک چیه؟
سعید: خب نه!
محمد: پس بابک مستقیم با خودم. بقیه با تو. راستی از سوزان چه خبر؟
ادامه دارد...
https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour
@mah_120
13.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بی بی گلنار ۱۳۳ ساله، آخرین بازمانده سلسله قاجار و پیرترین زن در ایران است که سینه اش گنجینه خاطرات است و زندگی بسیار عجیبی دارد! این بانو آمال و آرزوهای عجیبی در دل دارد که شنیدنش بسیار لذت بخش و زیبا است!
@mah_120
💠 ایمنی از شبهات در زمان غیبت
🔷️ آیت الله مجتبی تهرانی (ره) :
🔺 شفاف میگويم براي اينكه در زمان غيبت امام زمان (عج) يكسري شبهات در شما اثر نكند، دستور اين است، سند روايت هم خيلي معتبر است:
🌕 هر روز بگوييد: یَا اللَّهُ یَا رَحْمَانُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثَبِّتْ قَلْبِی عَلَى دِینِکَ
🔹 دو سه ثانيه هم بيشتر طول نمی كشد، لذا اين را هر روز بخوانيد تا دلتان به امام زمان قرص شود.
⛅️ألـلَّـھُـمَــ عجِّلْ لِوَلـیِـڪْ ألفَـرَج⛅️
@mah_120
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥رضا ایرانمنش بازیگر سینما و تلویزیون: خیلی سخت میتوان به بچها دوران دفاع مقدس را انتقال داد..
نظام باید امثال ما را مجبور کند که کار کنید...
فیلم در این زمان تاثیر گذار است و هیچ ابزار و رسانهای در این حد نمیتواند اثرگذار باشد...
دوست دارم فیلم بسازم...
@mah_120
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا فرصتهست کنارخانواده و بچهها باشید
ناگهان چقدر زود، دیر میشود
🌸اینقدر کنار خانواده بودن اهمیت دارد که پیامبر عظیمالشان اسلام ص میفرمایند:
خداوند، مؤمن و خانوادهی او را دوست دارد.
محبوبترين چيز نزد خداوند آن است كه مرد را با زن و فرزندانش بر سفرهاى ببيند كه از آن غذا مىخورند.
پس در آنهنگام كه بر سفره گرد آيند، به آنها نگاهى مهربانانه مىكند و آنها را پيش از آنكه از جاى خود متفرق شوند، مىآمرزد.
📚تنبيه الغافلين ، ص ۳۴۳
🌸خوشرفتاری وهمدمی باهمسر و فرزندان نیز همطراز باعبادت خداوند و نماز دیده شده، لذا امام صادق ع فرمودند:
سه چیز است که اگر مومن از آنها مطلع شود، باعث طول عمر و استمرار بهرهمندی او از نعمتها می شود:
۱_طولدادن رکوع و سجده؛
۲_زیادنشستن بر سر سفره ای که درآن دیگران را اطعام میکند؛
۳_خوشرفتاری اش با خانواده
📚اصولکافی، ج ۴، ص ۴۹
@mah_120
🔷 مهمترین کاری که یک مرد میتواند برای فرزندش انجام دهد،
💖 این است که: #عاشق مادرشان باشد ❤️
❣ ارتباط والدین با هم، به همراه گرمی و احترام و عشقی که به این روابط حکمفرماست، اصلیترین محور تأمینکننده سلامت روانی کودک است!👼
📌کودکان ما آنگونه میشوند که ما هستیم،
نه آنگونه که دلمان میخواهد بشوند...!
@mah_120
تعداد مادرانی که چند شهید تقدیم ایران کردهاند:
دو شهید: ٨١٨٨ مادر
سه شهید: ۶۳۱ مادر
چهار شهید: ۸۲ مادر
پنج شهید: ۲۱ مادر
شش شهید: ۶ مادر
هفت شهید : ١ مادر
هشت شهید: ١ مادر
نه شهید: ٢ مادر
@mah_120
در زندگی دنیا، یک روز سلامتی میآید و روز دیگر، بیماری. یک روز فقر میآید و روز دیگر، غنا. یک روز جوانی میآید و روز دیگر، پیری. یک روز خستگی میآید و روز دیگر، خوشی.
انسان زاهد، اسیر این قبضوبسطها نیست، بلکه دنیا را فرصت مسابقه میداند. کسی که مشغول این قبضوبسطها میشود، از مسابقه جا میماند.
#استاد_میرباقری
@mah_120
بسم الله الرحمن الرحیم
🔸🔸تقسیم🔸🔸
✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی
««قسمت هفدهم»»
ده سال قبل-سالن مسابقات دفاع شخصی بانوان
خانم فرحی که مربی جاافتاده و سر حالی بود، وسط هیاهوی زیادی که جمعیت حاضر در سالن داشتند به چشم تک به تک دخترا که دورش جمع شده بودند نگاه میکرد و آخرین تذکرات را میداد. با داد، جوری که صداش از فاصله کم شنیده بشه میگفت: خیلی فاصله نگیرین. این ده بار. خانما ... فاصله نگیرین. دخترا وقتی تو دعوا ازشون فاصله میگیرن، جری تر میشن. مثل پسرا نیستن که محاسبه کنن و دورادور شاخ و شونه بکشن. خیلی از حریفتون فاصله نگیرین.
یکی از دخترا گفت: خانم اگه اون خواست فاصله بگیره چی؟
خانم فرحی با تندی جوابش داد: اینو دیگه تو نپرس! دختر صد بار به خودت گفتم باید بری دنبالش و نذاری به طرفت دورخیز کنه. زهرا تو آماده ای؟ مسابقه اول تو هستیا. حواست هست؟
زهرا: آره خانم. حواسم هست.
خانم فرحی: اگه تو ببری، روحیه و انگیزه بچه ها صد برابر میشه. میگیری چی میگم؟
زهرا با شور و اشتیاق جواب داد: خانم ناامیدتون نمیکنم.
بچه ها رفتند کنار. زهرا موند و خانم فرحی. خانم فرحی زهرا را به طرف خودش کشوند و لبش گذاشت درِ گوش زهرا و حرفهایی زد که باعث شد زهرا چشمش را ببند و برای لحظاتی فقط به کلماتی تمرکز کند که خانم فرحی درِ گوشش میگفت. بعدش هم زد به پشت شونه اش و گفت: بسم الله دختر! رو سفیدم کن.
زهرا بسم الله گفت و رفت وسط. یه دختر دیگه هم از اون طرف اومد وسط. هر دوشون روبروی داور ایستادند و احترام کردند و مسابقه شروع شد. تا مسابقه شروع شد، زهرا فورا فاصله اش را با دختره کم کرد. دختره هم که فکر میکرد زرنگه، همون اول میخواست با یه لگد به شقیقه زهرا کار را تموم کنه که دید نخیر! از این خبرا نیست. به جای روی پای راستش، ران پای راستش به زهرا خورد. زهرا هم فورا پاهاشو گرفت و در یه حرکت، کوبوندش به زمین و تند تند شروع به مشت زدنی کرد.
اون دختره که خودشو باخته بود و فکر نمیکرد زهرا اینقدر تر و فرز باشه، فورا دستشو به تشک زد و تقاضای کات داد.
داور پرید وسط و اون دو تا رو از هم جدا کرد.
وقتی دختره از روی زمین پاشد، قشنگ میشد ترس رو از توقیافه اش خوند. ولی به خاطر اینکه کم نیاره، فورا شروع به حمله کرد اما زهرا با جاخالی هایی که میداد، حرکات اون دختر رو نقش بر آب میکرد. تا اینکه در یه لحظه، زهرا تا دید گارد دختره بازه، کل قفسه سینه و شکم دختره رو مشت کوبی کرد و همین طور با مشت های پیاپی، دختره رو به عقب و عقب و عقب تر برد تا اینکه یه مشت محکمتر خوابوند هشتیِ زیرِ قفسه سینه اش! با اون مشت آخر، دختره به اندازه دو یدان به عقب رفت و الان زهرا بهترین فرصت را داشت که بلند بشه و در یک چرخش کامل، با کف پای راستش، ترکیب چهره و وصورت دختره رو به هم بریزه.
همین کارو هم کرد ... دختره کل صورتش، بلکه کل بدنش برگشت ... تعادلش به هم خورد ... و با شدت هر چه تمامتر نقش بر زمین شد.
نقش بر زمین شدن اون دختر همانا و خروش جمعیت و سوت و کف و جیغ و هورای طرفدارهای زهرا هم همانا.
🔷🔶🔷🔶🔷🔶
مادر زهرا در حالی که پشت میز آشپزخانه نشسته بود و تعدادی عکس چهره های خلاف و چند تا کاغذ و خلاصه پرونده اطرافش بود، عینکش را برداشت و به دخترش گفت: زهرا جان! تو تنها ثمره زندگی من و بابات هستی. بابات سالها برای این کشور زحمت کشید. منم که خودت میبینی. فقط چهار پنج سال دیگه تا بازنشستگی دارم اما مثل روزای اول کار میکنم و پروژه میگیرم. ولی اجازه ندادم تو وسطِ مشکلات و کارای من گم بشی. تا حالا هم برای تصمیماتت احترام قائل بودم. اینم میسپارم دست خودت. بالاخره زندگی خودته. ولی لطفا وضعیت منو ببین. وضعیت خودتم ببین. من کاملا از جایی که ایستادم راضیَم. ببین تو به عنوان دخترم از من راضی هستی یا نه؟ چون قراره بعدا دخترت همین قضاوتو درباره خودت بکنه. حالا دیگه هر تصمیمی خواستی بگیر.
زهرا که داشت چاییشو هم میزد گفت: میفهمم چی میگی. میفهمم قربونت برم. وقتایی که خونه نبودی و ماموریت بودی، و من سرم روی پاهای مامان بزرگ بود، قصه های تو وبابا را برام میگفت. توقع داری دخترِ یه زن جسور و فعال، بشینه کنج خونه و هیچ کاری نکنه؟ من تمام اون شبا و روزایی که تو نبودی اما قصه هات بود، خودمو جای تو میذاشتم و تصور میکردم.
مادرش لبخندی زد و مکثی کرد و بعدش به زهرا نگاه کرد و گفت: تو جسور و بی باک ندیدی. تو 233 رو ندیدی که به من میگی جسور و فعال!
زهرا گفت: راستی چرا هر وقت میریم سرِ مزار 233 اینقدر خلوته؟ چرا حداقل رو سنگِ قبرش ننوشتن شهید؟
مادر که مشخص بود با شنیدن اسم 233 منقلب شده گفت: طبیعت کار ما همینه. مخصوصا خانما.
زهرا به مادرش نزدیکتر شد و پرسید: مامان بنظرت شهید میشم؟
https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour
@mah_120