eitaa logo
🌱 مهدی مرادی روانشناس تربیتی
328 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
748 ویدیو
22 فایل
🌺مهدی مرادی دانشجوی دکتری روانشناسی تربیتی دانشگاه تهران.دبیر و مدرس دانشگاه. نظام روانشناسی و مشاوره 47197 📚 برگزاری کارگاه های تخصصی روانشناسی ☎️09192413393 رزرو وقت مشاوره تلفنی و حضوری ادمین @mmoradi25
مشاهده در ایتا
دانلود
سوزان: جناب آلادپوش! امروز افتخار اینو دارم که شما را به کمپین بزرگ «پیمان نوین» دعوت کنم. شاهزاده تصمیم دارند همه گروه های مخالف با رژیم را تحت یک جبهه قدرتمند قرار بدند. در آخرین دیدارشون با بانو مریم رجوی، اسم شما مطرح شده. مریم گفته اگر آلادپوش و تیمش همکاری کنه و طرح های سازمان دهی زنان مبارز را احیا کنه، انگار من همکاری کردم. این ینی مریم همچنان به شما و ایده های شما در خصوص زنان مبارز فکر میکنه و شما فقط به خاطر اسم پدر و عمو و زن عموتون بزرگ نیستید. به خاطر همین، شاهزاده قصد دارن طرح زنان مبارز شما را با طرحِ جامعِ زنانِ آزادِ خودشون هماهنگ و یکی کنند. چون الان، عصر مبارزه زنان است. آلادپوش زبونش قفل شده بود. مثل شکاری که در کنج دام گرفتار شده و فقط نگاهش به شکارچی هست، به لب وچشمان سوزان زل زده بود و کلمات را میبلعید. 🔶🔷🔶🔷🔶🔷 بابک هم وضعیت مشابهی با زندیان داشت. گفت: ببینید جناب زندیان! شما اعتبار زیادی در جامعه بهایی و یهودی ایران دارید. من بدون مطالعه با شما قرار نذاشتم. اینقدر مطلعم که حتی آرزو کردم کاش پسر شما بودم یا لااقل ارتباط نزدیک تری با شما پیدا میکردم. الان وقت این حرفها نیست اما شما در عین حالی که بسیار انسان موفقی هستید اما ما روی فداکاری و مسئولیت پذیری شما بیشتر حساب باز کردیم. زندیان: چی میخوای ازم؟ بابک: جمعیت یهودیان ایران خیلی کم شده. کم نیست اما در آمارها کاهش چشمگیر داشته. ما داریم تلاش میکنیم حداقل صد خانواده موفق بهایی مثل شما را شناسایی کنیم و به ایران بفرستیم. زندیان: چرا؟ بابک: نه تنها بخاطر آمار. درسته که جامعه اقلیت های دینی مخصوصا کلیمی ها اگر قرار باشه اینطور پیش بره، دیگه نماینده ای در مجلس نخواهند داشت و روز به روز حقوقشون پایمال تر خواهد شد. اما شما با توجه به مدرک و تخصص بالایی که در هنر و سینما دارید، حضورتون خیلی میتونه در ایران موثرتر از حضورتون در ترکیه باشه. زندیان با شنیدن این حرفها سکوت کرد و شانه هاش که در موقع حرف زدن بالا بود و سر حال نشسته بود، افتاد. بابک ادامه داد: جناب زندیان! اگر خانواده و منسوبان شما طی چند مرحله، وارد ایران بشن و اقامت و مسائل حقوقی و قانونی را با وکلایی که خودمون بهتون معرفی میکنیم دنبال کنند، قطعا از عید سال آینده ... زندیان: بیام که آمار را پرکنم؟ یا مثلا سینمای درست و درمونی دارین که بیام و ... بابک: اگر اینقدر بی ارزش و بدون مطالعه به این قضیه نگاه کنید، قطعا لحن و بیان و تصمیم شما عوض نخواهد شد. اما لطفا فورا جواب رد ندید. من حامل سلام گرم شاهزاده برای شما هستم. شاهزاده نگران وضع جامعه بهایی و همچنین نگران آمارهای واقعی اقلیت های دینی و همچنین نگران فرهنگ ناب ایرانی و اصالت آریایی در ایران هستند. چون اگر به همین وضع پیش بره و کسانی که یه روز از ایران خارج شدند، امروز به ایران برنگردند دیگه برای همیشه دیر خواهد شد. ادامه دارد... https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour @mah_120
🔻براساس گزارش یک نهاد امنیتی، در ایران ۲۴ میلیون تا ۳۶ میلیون نفر به عنوان گیمر شناخته می‌شوند. در جریان بازداشتی‌ها در ۱۰ روز اول اغتشاشات، بیش از ۸۰ درصد آنها خود را گیمر معرفی کرده که در اتاق‌های چت‌روم با یکدیگر آشنا شده و سازماندهی شده‌اند. 🔻بررسی‌ها نشان می‌‌داد که در مناطق مرکزی تهران یعنی اطراف میدان انقلاب، دانشگاه تهران تا میدان فردوسی، پل کریم‌خان و بلوار کشاورز و اطراف پارک هنرمندان، بیش از ۱۵۰ کافه تریا راه‌اندازی شده بود که بیش از ۵۰ درصد آن‌ها صرفه اقتصادی ندارند اما از یک منبع مالی تامین می‌شدند. بعد معلوم شده که هزینه مالی بخشی از این کافه‌ها (برای شبکه‌سازی) توسط سفارتخانه‌های اروپایی تامین شده است. به ویژه سفارت فرانسه در این وضعیت بسیار فعال عمل کرده است. 🔻این کافه‌ها محلی برای دورهمی‌ها و شبکه‌سازی بود. مثلا برخی از آن‌ها گفته‌‌اند که ما قرار می‌گذاشتیم، ۴ تا ۶  گیم، ۶ تا ۸ باشگاه، ۸ تا ۱۰ به کافه‌ها می‌رفتیم. یا یک نمونه دیگر، یک جوان ۱۷ ساله با بیش از ۵۰ دختر رابطه برقرار کرده و فیلم‌های آن‌ها را در گوشی تلفن همراه خود داشته است. 🔻نکته قابل تاسف این است که بیش از  ۹۰ درصد جوان‌هایی که بازداشت شدند اگر پسر بوده با یک یا گاهی با چند دوست دختر، و اگر دختر بودند همراه با یک یا چند دوست پسر، به خیابان‌ها آمدند. در واقع یک شبکه‌ای در فضای مجازی در اتاق‌های گیم شکل گرفت. گیمرهایی که طی این سال‌هایی که دانشگاه‌ها تعطیل بوده در فضای گیم اتاق‌هایی داشتند با هم آشنا شدند و هماهنگ شدند و یا در شهرهای بزرگ در کافه‌هایی که قارچ گونه تاسیس شدند. @mah_120
42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اجرای بی نظیر ، زیبا و عالی اسماء الحسنی به زبان فارسی @mah_120
افشین سلیمی وشوکار ارزنده و با اخلاق خرمدره‌ای در مسابقات آسیایی هانگژو چین مدال طلا گرفت. @mah_120
9.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مرگ من نزارین این هیچوقت فراموش بشه!😂 چطوری امیرکبیر زمان 😐😄 @mah_120
🌟عارف الهی آیت الله بهاءالدینی ره می فرمودند: 🔸️این دو کار را خوب مراقبت کنید، پیشرفت چشمگیـری خواهید داشت: ۱- اول اینکه بخوانید. [ اگر علاقه دارید هم دنیا و هم آخرت را داشته باشید، باید نمازتان دقیقا اول وقت باشد. ] ۲- دیگر اینکه اصلا نگویید. دروغ، درون مایه انسان را تباه می کند. به حدی که اگر کسی با زبان دروغ نگوید ولی مرتبه ای از مراتب دروغ را داشته باشد، از نمازشب محروم می شود. @mah_120
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوسه حجت الاسلام والمسلمین دکتر شجاعی بر دستان سرلشکر واعظی از خلبانان شاخص ایران در دوران دفاع مقدس 🔻روز پنجشنبه ششم مهرماه ۱۴۰۲ که حجت الاسلام والمسلمین دکتر شجاعی نماینده مردم شریف شهرستان های ابهر خرمدره و سلطانیه در مجلس شورای اسلامی در مراسم گلباران مزار ش.ه.د.ا و همایش موتور سواری سلطانیه که به مناسبت هفته دفاع مقدس برگزار می شد به عنوان سخنران به جایگاه دعوت می شود. دکتر شجاعی پیش از آغاز سخنرانی خود، ابتدا به سراغ میهمان ویژه این مراسم رفته و با دست بوسی از سرلشکر واعظی که از خلبانان به نام ایران در دوران دفاع مقدس می باشد، تقدیر کرد. گفتنی است: سرلشکر واعظی دارای آمار عجیبی از پروازهای خود با های کوپترهای شکاری کبرا دارد! وی تنها در عملیات سومار، در یک روز توانسته بود ۱۳ تانک عراقی را منهدم کند. @mah_120
base.apk
حجم: 7.4M
📔اگه دوست دارید کمی بیشتر با بزرگترین یادگار پیامبر صَلَّی اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ آشنا بشید، این ترجمه قرآن رو مطالعه کنید. 👌نرم‌افزار بهترین ترجمه‌ی موجود قرآن کريم. 📲 دوستان و عزیزان قرآنی، این نرم‌افزار یکی از بهترین برنامه‌هایی است که شما قرآن دوستان باید در گوشیتون داشته باشید. 💯توصیه خیلی أکید داریم که نصب کنید. ✅ کانال دقایقی با قرآن👇 🆔 @daghayeghibaquran
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ آیا می‌دانید حق دیه "زن" دوبرابر دیه "مرد" است؟! 👈 بفرستید برای خانم‌ها که اینقدر نگن چرا دیه مرد دوبرابره دیه زن است. استاد @mah_120
بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸تقسیم🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی ««قسمت نوزدهم»» پنج سال قبل-لندن مردی با دخترش در حال صحبت کردن بود. دختر نوجوان حدودا 18 ساله و پدرش باای پنجاه سال سن داشت. در فضای پاییزی یکی از پارک های لندن نشسته بودند و در حالی که بخار از دهانشان خارج میشد و کاپشن پوشیده بودند، دختره سرش روی شونه های باباش بود و باباش در حال حرف زدن بود: وقتی مادرت تصمیم گرفت بره، نتونستم جلوش بگیرم. میدونستم با یکی دیگه است. با یکی که از من پولدارتر نبود. جوون تر و خوشکلتر هم نبود. تا همین حالا هم نمیدونم چیش از من سر بود که اونو به من ترجیح داد. فقط همینو میدونم که اون موفق شده بود دل مامانتو ببره. دختره همین طور که ثابت به باباش تکیه داده بود گفت: چه کاره بود بابا؟ باباش جواب داد: فوتبالیست بود. واسه یوونتوس توپ میزد. اون موقع خیلی اسم در کرده بود. با اینکه یکی دو سالِ آخرِ بازیش بود و خودشم میدونست که کم کم بازنشسته میشه، اما دوسش داشت. بخاطر فوتبالیست بودنش نبود که باهاش بود. یه روز مامانت سرِ اون با دوستاش شرط بندی کرده بود و شرطو بُرد. اما زندگی خودشو باخت. منو باخت. تو رو باخت. اون فوتبالیسته دیگه ولش نکرد. کاری کرد که دوونش بشه. دختره پرسید: تو چیکار کردی؟ باباش گفت: من خریدارِ جنسی که چشم پاش باشه نیستم. حتی اگه اون جنس مال خودم باشه، دیگه نمیخوامش. پسش میزنم. میذارم بره. یه جورایی خودمو ازش دریغ میکنم. من جنسی میخوام که شیش دُنگ مال خودم باشه. خلاصه ... میگفتم ... یه مدت حالم بود ... تا اینکه تو یه جلسه نیایش بودیم که ثریا منو کشید کنار و حرفایی بهم زد که تصمیم گرفتم مامانتو از ذهنم بندازم بیرون. دختره پرسید: مگه ثریا چی گفت؟ باباش جواب داد: ثریا گفت فکر کن من به اون فوتبالیست گفتم دلِ زنتو ببره. فکر کن من تصمیم گرفتم زنت دیگه باهات نباشه. فکر کن صلاح ندونستم مامان شبنم باشه. منم که رو حرف تشکیلات حرف نمیزنم چه برسه به حرف ثریا که هر چی دارم از ثریا و باباشه. شبنم گفت: از وقتی با ثریا آشنا شدیم بهایی شدیم یا اول بهایی شدی و بعدش با ثریا آشنا شدی؟ گفت: نمیدونم. یه جورایی به هم گره خورده بود بهایی شدن من و آشنایی با ثریا و باباش. متاهل شده بودم و تو سربازی بودم که یه نفر منو با ثریا آشنا کرد. اون موقع ها ثریا ایران بود. تو پارک جمشیدیه جلسه میذاشت و کلی دختر و پسر دورش جمع میشدیم. منو هم خدمتیم به ثریا معرفی کرد. بعدش ... ینی وقتی میخواست از ایران بره... شاید هفت هشت ماه گذشته بود که میخواست از ایران بره ... منو به باباش معرفی کرد و باباش از منِ آسمون جُل، مهندس طالعی ساخت. به خاطر همین حرفِ ثریا و باباش همیشه برام سنده. اونا گفتن بذار زنت بره، گفتم چشم ... گفتن دیگه فکرشم نکن و رفتنی باید بره ... منم گفتم چشم ... شبنم سرشو از رو شونه باباش جدا کرد و کلاهشو رو گوشش کشید و همین طور که دستشو دورِ گردن باباش انداخت، پرسید: اگه یه روزی ثریا بگه دخترم ول کن، ولم میکنی؟ طالعی هیچی نگفت. به پرنده ای که همون لحظه تو آسمون داشت رد میشد نگاه کرد و نفس عمیقی کشید. 🔶🔷🔶🔷🔶🔷 دیدارهای بابک با زندیان یک هفته ادامه داشت. زندیان نمیتوانست به همین راحتی اوکی بگوید و زار و زندگی سی چهل ساله ای که در ترکیه تشکیل داده بود رها کند و به ایران بیاید. به خاطر همین بابک به بالادستش مراجعه کرد. زنی به نام ثریا که حدودا پنجاه ساله و فوق العاده خشک که گاهی بابک از حرف زدن با او کم می آورد. ثریا بابک را به پارکی دعوت کرد و در ماشین ثریا شروع به صحبت کردن شدند. ثریا گفت: کارا خوب پیش میره؟ بابک که از بوی عطر غلیظ ثریا داشت کم کم سرش گیج میرفت، دماغش را کمی مالید و سپس به ثریا گفت: زندیان حرفاش منطقیه. هر کسی جای اون باشه به همین راحتی قبول نمیکنه. ثریا گفت: درست فهمیدی. زندیان درست میگه. تو چیکار کردی؟ بابک جواب داد: هر کاری بلد بودم. به خاطر همین خودمو جای اون گذاشتم و به جای اینکه امروز برم پیش اون، مزاحم شما شدم. ثریا ابروی سمت راستش را بالا داد و جوری که انگار از این کار بابک خوشش آمده گفت: بسیار خوب. میشنوم. بابک گفت: باید همه چیزایی که اینجا داره، ایران هم داشته باشه. بعلاوه درصد قابل توجهی بیشتر. ثریا گفت: منظورت پول و پله است؟ بابک گفت: از همش مهمتر همینه. اما نه فقط پول و پله. کافی نیست. ثریا پرسید: پس چی؟ بابک گفت: زندیان پا تو سن و سال گذاشته. وقتی کسی هم پا تو سن و سال میذاره، قدرت ریسک و شجاعت تغییر و این چیزاش کمتر میشه. حالا میخواد بهایی باشه یا هر چی. یه انگیزه خیلی قوی میخواد. ثریا گفت: بحث آمار و کم شدن جمعیت یهودیان ایران و این چیزا مطرح نکردی؟ بابک گفت: چرا. یک هفته است دارم رو عِرق معنویش کار میکنم اما نمیدونم دیگه چیکار باید بکنم! https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour
ثریا یه کم شیشه های ماشینش داد پایین. سیگارشو روشن کرد و دو تا پک زد و دودش داد بیرون. یه نفس عمیق کشید و گفت: زندیان از جوونیش اهل کثافت کاری نبود. خودمم بهایی هستم و جنس خودمونو خوب میشناسم. اما زندیان اصیله. اصالتش باعث شده اهل خیلی از کارا نباشه. و همین دایره عملِ مارو نسبت به زندیان کاهش میده. اما ... بابک زل زد به چهره ثریا و پرسید: اما چی خانم؟! سه چهار روز بعد، بابک قرار شد سری به زندیان بزنه. اما این بار نه تو خونه اش. بلکه قرار شد با هم در یه خیابون سرسبز قدم بزنند. زندیان گفت: تو نمیخوای دست از سر من برداری؟ بابک لبخندی زد و گفت: نه اینکه شما هم خیلی بدت اومده! جان من اذیت میشید وقتی میام پیش شما و درباره چیزایی حرف میزنم که تلاش کردید از ذهنتون خارجش کنین؟ زندیان جواب داد: تا آخر همین خیابون ... که حدودا دویست متر دیگه مونده میتونی باهام راه بیایی. بقیشو میخوام تنها باشم. بابک اول نگاهی به ته خیابون کرد و بعدش لبخندی زد و همین طور که قدم میزدند گفت: جسارتا شما دوس ندارید تنها نوه پسریتون تو ایران به دنیا بیاد؟! تا بابک این حرفو زد زندیان سر جاش ایستاد. نگاه عمیق و بدی به بابک انداخت. اما حرفی نزد. بابک که دید ماهی بزرگی که مدتها در صدد شکارش بود، الان تو تورش گرفتار شده ادامه داد: و براش شناسنامه ایرانی بگیرید و یه اسم خوشکل ایرونی براش انتخاب کنید. زندیان چشمشو از روی بابک برداشت و آروم آروم قدم زد. بابک گفت: یک روز وقتی با شما چایی میخوردم و عروستون وارد اتاقمون شدند، دیدم که چقدر مهربانانه عروستون رو تو بغل گرفتید و ... جسارتا من اون لحظه فهمیدم که عروستون باردار هستند. و فهمیدم که چقدر به ایشون علاقه دارید. همون قدر که به ایران و خاطرات دوران کودکی و نوجوانیتون در ایران و ... زندیان فقط گوش داد و هیچی نمیگفت. بابک گفت: میدونم شما دغدغه مالی ندارید. با اینکه وضع و اوضاع مالی شما خدا رو شکر بد نیست اما بالاخره مثل همه پدر و مادرا فکر آتیه فرزندان و نوه هاتون هستید. به خاطر همین، هلدینگی در ایران تعهد صد ساله محضری میده که به تعداد افراد خانواده، شما را بیمه کنه تا دغدغه بیزینس خودتون و بچه هاتون هم ... زندیان گفت: باید فکر کنم. بابک گفت: شما صاب اختیارید. اما اگر لازم باشه میتونم ترتیبی بدم که یک هیئت منتخب از شما و سایر جامعه بهایی ایرانی مقیم ترکیه، به تهران تشریف ببرید و شرایط را از نزدیک ببینید و یا هر واسطه و معتمدی که در ایران دارید، بتونن در خصوص هلدینگ و بیمه بیزینسی که قراره ارائه بده، استعلام بگیرند. کم کم به آخر خیابون رسیدند. زندیان ایستاد و بابک هم روبروش ایستاد. بابک تیر آخرو زد و گفت: جناب زندیان عزیز! این آخرین دیدار ما از طرف بنده بود. اگر حرفام متقاعدتون کرد و یا ... که زندیان حرفشو قطع کرد و گفت: من همه املاک بلوکه شده و یا مصادره شده ام را در ایران میخوام. بابک گفت: من نماینده رژیم نیستم که بتونم چنین قولی بدم اما میتونم صحبت کنم که همون هلدینگ و یا یه هلدینگ دیگه، بهترین وکیلانش رو در اختیار شما قرار بده که بتونید پیگیری کنید. زندیان گفت: خبر از من. روز بخیر. بابک هم لبخندی زد و رفتن زندیان را از پشت سرش تماشا کرد. 🔷🔶🔷🔶🔷🔶 اما سوزان هم در این مدت بیکار نبود. سوزان که موفق شده بود در همون دیدار اول، آلادپوش رو رام کنه، جلسه تکمیلی در هتل اقامت سوزان برگزار کردند. سوزان سفارش بهترین غذاها رو داد. همیشه سر و وضعش معمولی بود و ترجیح میداد خاص تر عمل نکنه و دیسیپلین کارو حفظ کنه. تا اینکه آلادپوش اومد. آلادپوش که فکر میکرد جلسه در اتاق سوزان برگزار میشه، از اینکه سوزان ازش در کنج سالن طبقه سوم هتلش استقبال کرده، متعجب شد و گفت: فکر میکردم بعد از این مدت صمیمی تر باشیم! سوزان با لبخند همیشگی جواب داد: متوجه نمیشم! آلادپوش گفت: اینجا و سر و وضع همیشگی شما و ... میدونید ... فکر میکنم دارید خیلی خشک برخورد میکنید! ما دیگه الان فقط همکار نیستیم. دوستای صمیمی همدیگه هستیم. سوزان که متوجه حرف آلادپوش بود اما به روی خودش نمی آورد گفت: جسارتی از من سر زده؟ آلادپوش که خدا میدونه برای چه برنامه هایی شکمشو صابون زده بود با اندکی چاشنی عصبانیت گفت: بله ... جسارت شده ... وقتی نتونم بوست کنم و تو بغلم بگیرمت و باهات شوخی کنم و منو تو اتاقت دعوت نکنی، آره. به من برمیخوره. سوزان جواب داد: فکر میکردم متوجه شده باشید که من از اوناش نیستم. آلادپوش دستشو به دستان سوزان نزدیک کرد اما سوزان دستش را به آرامی کشید و اجازه نداد بهش دست بزنه. سوزان گفت: پس به من فرصت بده. آلادپوش لبخندی زد و گفت: داری دختر خوبی میشی. تا کی؟ سوزان گفت: حداقل سه ماه. بعدش حرف، حرف تو. آلادپوش دستشو از روی میز برداشت و گفت: خیلی خب. باشه. تا سه ماه مال خودت باش. https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour