eitaa logo
🌱 مهدی مرادی روانشناس تربیتی
328 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
748 ویدیو
22 فایل
🌺مهدی مرادی دانشجوی دکتری روانشناسی تربیتی دانشگاه تهران.دبیر و مدرس دانشگاه. نظام روانشناسی و مشاوره 47197 📚 برگزاری کارگاه های تخصصی روانشناسی ☎️09192413393 رزرو وقت مشاوره تلفنی و حضوری ادمین @mmoradi25
مشاهده در ایتا
دانلود
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
موثرترین چهره تاریخ از بین ۱۰۰ شخصیت مهم کیست؟؟ ♨️ مایکل اچ هارت در سال 1978 کتابی به نام " صد: رتبه‌بندی مؤثرترین چهره‌های تاریخ " نوشته است. در کتاب او 100 شخص مهم و تأثیرگذار تاریخ معرفی شده است..‌. @mah_120
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 انتقاد اخیر رهبر انقلاب از مسئولان درباره "وِل بودن فضای مجازی" و توصیه مهم به مردم @mah_120
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 رهبر معظم انقلاب : دولتهایی که به سراغ قمار عادی‌سازی رفته‌اند بدانند که به قول اروپایی‌ها دارند روی اسب بازنده شرط‌بندی میکنند. @mah_120
16.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️ی جَوون این وضعیت ظاهری ببینه چیکار میخواد بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟ ❌آقای مسئول لحن خوب همه جا جواب نمیده......باید قانونی بازدارنده توسط مامور قانون انجام شود تا بساط این اقلیت جمع شود ❌صحبت های مامور ناجا به آمر به معروف:تذکر لسانی جواب نمیده و باید فراتر رفت و به ما فقط گفتن فقط اجازه تذکر لسانی داریم ‌🇮🇷کانال دختران انقلاب را دنبال کنید https://eitaa.com/joinchat/3435003923C863f1fbcfc
یکی از کشورهایی که روی اسب بازنده شرط کرده عربستان سعودیه. شما به سردیس حاج قاسم باختید... شما هم بودن خودتون رو مدیون حاج قاسم هستید... ✍️ مهدی مرادی @mah_120
هدایت شده از عصرانه (تقی شجاعی)
برای آن دکترِ قلابیِ ابهریِ ایامِ انتخابات ۹۸! اگر یک استاندار آنقدر استان‌ندار است که فشار نماینده باعث می‌شود تن به انتصابِ فرد ناشایستی بدهد در اینجا مشکل اصلی به باج‌دهیِ استاندار برمی‌گردد و تقریبا کمبود عُرضه در ایشان. و با تکرار این نوع رفتارها می‌شود گفت این آدم با این حجم از وادادن در برابر زور، جزو مسئولان انقلابی نیست! مگر آنکه واقعیت چیز دیگری باشد و آن اینکه فردِ منصوب‌شده آنقدرها هم نالایق نباشد و دعوای استاندار با نماینده بر سرِ انتصاب او صرفا بخاطر سلایق فردی و علایق شخصی باشد نه حجت شرعی و دغدغه‌ی انقلابی. آنچه این روزها در نطق‌ها و یادداشت‌های برخی دوستان علیه برخی نمایندگان دیده می‌شود، بیشتر شبیه بغض فردی است تا نقدِ گفتمانی و مبنایی. روی سخن با کسانی که طرفدارِ جبارترین نمایندگان ادوار تاریخ در جمهوری اسلامی بودند که انتصابات‌شان فقط بر اساس محبت شخصی و هوای نفس‌شان صورت می‌گرفت، و آن زمان از این خودنخبه‌پندارانِ سیاسی خبری نبود و آهی بلند نمی‌شد؛ نیست. و اصولا ما عمر خود را صرف تلف کردن با ایشان نمی‌کنیم. روی سخن با کسانی است که ادعای انقلابیگری دارند و مدعی آرمان‌ها هستند. اول آنکه در این نقدها مفهوم "دخالت" با مفهوم "نظارت" خلط می‌شود و به نظر می‌رسد که کینه‌های شخصی برخی منتقدان اجازه نمی‌دهد این موارد را از هم تفکیک کنند. تشخیص و تمیز این دو در چهارچوب قانون است و طبعا استاندار باید با اِشراف خود به این مسئله، اجازه‌ی دخالتِ فرد دیگر را در انتصابی که با سرنوشت مردم سروکار دارد ندهد. که اگر بدهد باز این منش انقلابی اوست که مورد خدشه قرار می‌گیرد. و بر همین مبنا، مطابق قانون، نماینده می‌تواند فردِ نالایقی را که استاندار منصوب کرده و عملکردش به سرنوشت مردم ضربه می‌زند مورد بازخواست قرار داده و زمینه‌ی پرتابش به بیرون را فراهم کند. که اگر نکند این بار منش انقلابی نماینده است که مورد خدشه قرار می‌گیرد. نکته‌ی بعدی آنکه باید دید اگر فردِ منصوب‌شده تحت فشار نماینده، واقعا لیاقت این جایگاه را نداشته و بودنش به ضرر جبهه‌ی انقلاب و مردم است معلوم می‌شود که نماینده‌ی فاشِر (فشارآورنده)، آدمِ نالایقی است و باز اوست که منش انقلابی‌اش خش برداشته است! ولی اگر لایق‌ باشد و اهل کار، پس این منتقد است که این وسط درحال تسویه حساب کینه‌های شخصی خود است! نکته پایانی: کسی که حاضر است با هویت جعلی در ایام انتخابات، علیه کسی که نسبت به او بغض دارد نفرت‌پراکنی کند و بعد از انتخابات به غلط‌کردن بیفتد و بار دیگر در ایام انتخابات به مرام قبلی‌اش برگردد دغدغه‌‌های انقلابی‌اش مورد تردید و مورد خدشه است! ♧♧♧ ✍ [ @asraneh313 ]
یادداشت آقای تقی شجاعی اندر حکایت دکتر قلابی ابهری در انتخابات👆👆👆
طعنه کاریکاتوریست عرب به آل سعود 🔹هیام المونس: 🔹مرده و زنده قاسم سلیمانی برای آل سعود ترسناک است. @mah_120
هدایت شده از فرهنگ و هنر خرم دره
تئاتر "هنگامه‌ای که آسمان شکافت" به نویسندگی نصرالله قادری کارگردانی و بازیگری رضا یاوری ۱۳ مهر ساعت ۱۸ در فرهنگسرای امام خمینی (ره) خرم دره روی صحنه می‌رود. ✍ روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خرم دره . لینک کانال: @foh_khoramdareh
بسم الله الرحمن الرحیم 🔸🔸تقسیم🔸🔸 ✍️ محمد رضا حدادپور جهرمی ««قسمت بیست و دوم»» استانبول بابک لباسشو پوشید و از خانه خارج شد. هنوز چند قدم از خانه خارج نشده بود که ثریا برای بابک تماس گرفت و شروع به حرف زدن کردند. ثریا: ظهر ببینمت. بابک: چشم خانم. الانم وقت دارم. ثریا: کجایی؟ بابک: تو خیابون. تازه از خونه اومدم بیرون. ثریا: همون ظهر میبینمت. اینو گفت و قطع کرد. بابک به مسیرش ادامه داد. وارد کافه ای شد و یه قهوه بی شکر سفارش داد. خیلی با احتیاط، در حالی که حواسش به دوربین کافه بود، گوشی همراهش درآورد. وارد واتساپ شد و نقطه ای در صفحه ای گذاشت و ارسال کرد. چند لحظه بعد، فقط یک کلمه در جواب اون نقطه اومد. نوشته بود: لیست! بابک هم نقطه و هم کلمه لیست را حذف کرد و از نت خارج شد و گوشیشو گذاشت تو جیبش. همون لحظه هم قهوه اش اومد و همین طور که قهوه اش میخورد، به این فکر میکرد که چطوری میتونه از کاغذی که ثریا به زندیان داده بود مطلع بشه؟ تا ظهر سه چهار ساعت فرصت داشت. تصمیم گرفت خوب فکر کنه تا راهی پیدا کنه. اما هر چی فکر کرد، چیزی به ذهنش نرسید. نیم ساعت مونده بود به وقت قرارش با ثریا، ماشین گرفت و به طرف خونه ثریا میرفت که یه لحظه یه فکری به ذهنش خطور کرد و لبخند خاصی گوشه لبش نشست. وقتی به درِ آپارتمان ثریا رسید، در زد و لحظاتی بعد، ثریا در را باز کرد و دعوتش کرد داخل. وقتی نشستند، زن خدمتکاری که سن و سال زیادی هم نداشت و خونه ثریا کار میکرد، جلوتر آمد. ثریا بهش گفت: حلما دو تا چایی! وقتی حلما برای ریختن و اوردن چایی رفته بود، بابک مثل برج زهرمار نشسته بود و حتی به ثریا هم نگاه نمیکرد. ثریا ازش سوال کرد: اون شب بعد از جلسه کجا رفتی؟ بابک با صدای آروم و بی حوصله گفت: برگشتم خونه. حوصله نداشتم جایی برم. ثریا گفت: وقتی باهات حرف میزنم، نگام کن و با صدای بلند و رسا جوابمو بده. بابک چشم از اطراف برداشت و به صورت ثریا زل زد و گفت: ببخشید. ثریا گفت: چته؟ تا حالا اینجوری ندیده بودمت. این سوال ثریا هنوز تمام نشده بود که بابک گفت: خانم میشه کلا منو دیگه سراغ آقای زندیان و خانوادش نفرستید؟ ثریا دقیق تر به بابک نگاه کرد و گفت: چی شده؟ بابک گفت: میدونم که نباید سوال شما رو بی جواب بذارم اما وقتی اونا رو میبینم، حالم ... راستش ... نمیدونم ... ثریا گفت: درست جوابمو بده ببینم چی شده؟ بابک هول شد و گفت: چیزی نشده. بدبه دلتون راه ندید. بابک اینو گفت و بغض کرد و زد زیر گریه. ثریا که تا حالا بابکو اینجوری به هم ریخته ندیده بود با تعجب پرسید: چی شده که گریه ات دراومده؟! زندیان حرفی زده؟ بابک اولش هیچی نگفت. همون لحظه حلما چاییو آورد. بابک با دیدن حلما اشکشو پاک کرد که مثلا گریشو نبینه. ثریا به حلما اشاره کرد که چاییو بذار و برو. حلما هم رفت. ثریا دوباره از بابک پرسید: چی شده؟ همه چیو برام توضیح بده! بابک صورتشو پاک کرد و گفت: راستشو بخواید ... من ... نمیدونم چطوری بگم ... در دیدارهایی که با آقای زندیان و خانواده شون داشتم، چشمم به دختری خورد که ... حس کردم ... ثریا فورا گفت: حتی حرفشم نزن! بابک که خشکش زده بود، فقط به صورت ثریا زل زد و هیچی نگفت. ثریا ادامه داد و گفت: از اینکه دست به عمل و اقدام احمقانه ای نزدی و مشخصه که من اولین نفری هستم که از این ماجرا خبر داره، آفرین داری. از اینکه بلندپروازی و یه دختری تو خونه زندیان چشمتو گرفته، اینم آفرین داره. اما کلا قیدشو بزن. نمیدونم کیه و کدوم دختره که چشمتو گرفته! اما ... ثریا بلند شد و چرخی در اتاق زد و جلوی پنجره اتاقش ایستاد. چند لحظه سکوت کرد و بعدش گفت: من بهت گفتم که بیایی اینجا چون کارت دارم. کارمم مرتبط با زندیان هست. اما با حس و حال الانت دیگه مطمئن نیستم که بتونی انتخاب درستی برای این کار مهم باشی. بابک که فهمید زیاده روی کرده، هول شد و از جاش بلند شد و گفت: خانم من قصد جسارت نداشتم. چون تا حالا سرِ سوزنی از شما چیزی مخفی نکردم حرف دلمو پیش شما زدم. اینم هر چی شما صلاح بدونید. اگه میگید قیدشو بزنم، خب میزنم. این همه سال قیدِ همه چیو زدم، اینم روش. ثریا رو کرد به طرف بابک و گفت: خودتو برای یه سفر آماده کن. بابک با تعجب پرسید: کجا به سلامتی؟! ثریا گفت: ایران! جلسه اون روز بابک با ثریا تمام شد و خبر ماموریت بابک به ایران به محمد و بچه هاش رسید. درجلسه ای که عصر یک روز دوشنبه در اتاق کار محمد بود، درباره این موضوع گفتگو کردند. محمد گفت: عادی نیست. چرا باید بابکو بفرستند ایران؟ سعید: اصلا مگه وضعیت بابک سفید شده که ازش خواستن برگرده ایران؟ https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour
محمد: نه. اگه بخوان هوایی و با هویت جعلی بفرستنش، ینی دارن از اونجا دورِش میکنند و یه خبرایی هست که بابک نباید اونجا باشه. اما اینم منطقی نیست. خب اگه بهش شک داشته باشن، یا امتحانش میکنن یا سرشو میکنن زیرِ آب. با کسی شوخی ندارن که. سعید و مجید دوتاشون ساکت شدند و فقط به محمد نگاه کردند. مجید گفت: آقا شاید بابک یه حرکت اضافه کرده! محمد به مجید دقت کرد و گفت: بیشتر توضیح بده! مجید گفت: میگم شاید ثریا میخواسته تهدیدش کنه اما بابک دوزاریش کج بوده و فکر کرده دارن میفرستنش ماموریت. چون هیچ جوره اومدن بابک به ایران توجیه نداره. محمد تو فکر رفت و حرفی نزد. دو روز بعد، بابک جلوی ماشین ثریا سبز شد. خالد بابکو دید و براش بوق زد. ثریا به خالد گفت: وایسا ببینم چی میگه؟ بابک به ماشین ثریا رسید. ثریا شیشه را کشید پایین و گفت: چی شده بابک؟ بابک گفت: باید حرف بزنیم خانم! ینی ... ببخشید ... خواهش میکنم یه وقت بذارین که دو دقیقه صحبت کنیم. نیم ساعت بعد، ثریا و بابک در کافه نزدیک آپارتمان ثریا نشسته بودند روبروی هم و گفتگو میکردند. ثریا گفت: اگر الان چیزی غیر از این میگفتی، کارِت تموم بود و میفرستادمت تو دهن شیر که دیگه نتونی برگردی. مگه یادت ندادن که حتی اجازه عشق و عاشقی نداری؟ میخواستم بفرستمت ایران چون دیگه برام تموم شده بودی. بابک گفت: خانم ... ببخشید ... اما کدوم عشق و عاشقی؟ ثریا با تعجب پرسید: ینی چی؟ مگه نگفتی یه دختری تو خونه زندیان ... بابک فورا گفت: دروغ گفتم. وقتی بابک دید ثریا خیلی داره بد نگاش میکنه گفت: بهم حق بدید. من دلگیر شده بودم. چون منو از جلسه ای که تا نقطه نود و نه پیش برده بودم و همه زیر و بمِ پروژه راضی کردن زندیان انجام داده بودم، بیرون کردید و حتی فکر نکردید چقدر همین خالدِ بدرد نخور، مسخرم میکنه که از جلسه انداختینم بیرون! من حرف از یه دختری زدم که اصلا ندیدم و وجود نداشت. اگرم وجود داشته باشه، من خبر ندارم. خانم من این کارِ احمقانه رو کردم که بگم به اونا وابسته ام و واقعا هم وابسته ام. اما حد خودمم میدونم و هیچ وقت به وصلت با خاندان زندیان فکر نمیکنم. اما لطفا شما هم بیشتر هوای منو داشته باشید. وسط یه جلسه فوق العاده مهم که دارم میوه تلاشمو میچینم، نگید پاشو برو بیرون که از اینجاش به بعد نامحرمی! ثریا گفت: کافیه. احمقانه ترین روش برای نشون دادن خودت انتخاب کردی! بخاطر همین اگر نمیفهمیدی که دارم میفرستمت تو آتیش، دیگه رهات میکردم و به دردم نمیخوردی. بابک سرشو انداخت پایین و گفت: ببخشید. دیگه تکرار نمیشه. ثریا یه تیکه از کیکشو خورد و گفت: اون روز میخواستم بهت یه ماموریت مهم بدم. الان بهت میگم. اتفاقا درباره زندیان هست. بابک خودشو جمع و جورتر کرد و گفت: بفرما خانم. و ثریا شروع کرد بابکو در خصوص ماموریت مهمش توجیه کرد. https://eitaa.com/mohamadrezahadadpour