📝روایت سفر اربعین
از بای بسم الله تا نون والضالین
🔖قسمت چهارم: جامعه جامعه جامعه
🔗مرا با خودت ببر...
سوار اتوبوس های عراق می شویم و راهی سرزمین کاظمین
با شنیدن نام کاظمین یاد رمان #مرا_با_خودت_ببر می افتم. داستان یک دلداده امام جواد که مسیر زندگی اش را محبت اهل بیت تغییر می دهد.
سلام میدهیم و راهی می شویم.
قرار است زیارت دوره ای داشته باشیم
کاظمین، سید محمد و سامرا
دلم هوای جامعه می کند، یادگار امام هادی برای دلتنگی شیعیان و راه صحبت در این دوران غیبت
((السلام علیکم یا اهل بیت نبوه))
می شود از اینجا تا سامرا دانه های تسبیح را با فراز های جامعه جابه جا کرد و با بند بندش عرض ارادت و نوکری.
حرکت می کنیم به سمت کاظمین
مسیر را عمدتا در خواب به سر میبریم.نزدیک کاظمین می شویم
کم کم از دور گنبد پیدا می شود،
یاد آن جوان قصه مرا با خودت ببر می افتم، همان که محبت امام راهش را تغییر داد
((مَنْ أَتَاکُمْ نَجَا وَ مَنْ لَمْ یَأْتِکُمْ هَلَکَ))
به یاد مشهد در حرم کاظمین زیارت میکنیم و نماز مغرب و عشا را میخوانیم و راهی می شویم.
کاظمین را به مقصد سید محمد ترک میکنیم.
عراقی ها اعتقاد عجیبی به سید محمد دارند، دوست داریم بیشتر بمانیم ولی راننده بابت تاخیر مان در کاظمین ناراحت است و مدام اشاره میکند توقف نصف ساعه
سوار می شویم به سمت سامرا حرکت می کنیم.
دانه های تسبیح رو به اتمام است.
گنبد را که میبینیم رو به امام هادی در دل میخوانیم
((یَا وَلِیَّ اللهِ إِنَّ بَیْنِی وَ بَیْنَ اللهِ عَزَّ وَ جَلَّ ذُنُوبا لا یَأْتِی عَلَیْهَا اِلّا رِضَاکُمْ))
اشک های زائرین اینجا نشان رخصت است و به کسی که اجازه میدهند حتما واسطه می شوند برای بخشش گناهانش
(( اَنا عِندَ ظَنِّ عَبدىَ المُؤمِنِ بى، اِن خَيرا فَخَيرا وَ اِن شَرّا فَشَرّا.))
زیارت می کنیم و دانه آخر تسبیح را میاندازیم و امیدوار به حفظ این حال
((ربنا لا تزغ قلوبنا بعدَ إذ هدَيتنا))
حالا آماده می شویم برای ورود به نجف خانه پدری
((وَهَبْ لَنَا مِن لَّدُنكَ رَحْمَةً ۚ إِنَّكَ أَنتَ الْوَهَّابُ))
از خدا میخواهیم زیارت با معرفت نصیبمان کند...
•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•°•
📑کانال پوریا رییسی
🔗عضویت از طریق لینک زیر
👇👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/1730216145C7abbd93bee