و کاش برسد روزی که خلوت کنم ساعاتی با تو...
بگویم سِر دل، حس عمیق خویش؛
نسبت به نبودنت، نداشتنت و آن سنگ سرد لعنتی!
غریبهی آشِنام
بگویم از عشقت؟ آمدی؛ اندکی ماندی، و با بهانهای رخیص مرا با خاطراتت تنها گذاشتی!
بگویم از عشقم؟
آمدم، با قلم دلبری کردم و با صوت خندیدم...
عاشقت کردم و حال... حال رهایت کردم!
قهوهای تلخ به دست باشد و قهوهی چشمانش...
آخ، عجب قهوهای شود، قهوهی در دستانم!
هدایت شده از محبین
صبح از دل این غبار برمیخیزد..
از معرکه بانگ یار برمیخیزد ؛
این خون غدیر است به جوش آمده باز
پیداست که ذوالفقار برمیخیزد...
@ir_mohebin