2.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍آخرین دیدار ؛ پیشگویی شهید عارف عبدالمهدی مغفوری از شهادت برادر همسرش به روایت خانم زهرا سلطان زاده همسر شهید و خواهر شهید عباس سلطان زاده...
🔸چند روز قبل از رفتن به جبهه برادرم عباس برای خداحافظی آمد شهید مغفوری گفت: هر کی می خواهد خوب نگاهش کنه و باهاش خداحافظی کنه ایشان ایندفعه برود دیگر نمی بینیدش و برگشتی در کار نیست.
🔹من به شوخی گفتم : حالا عباس زن و بچه ندارد شهید هم بشه در راه رضای خدا قدم گذاشته شما خودت هم شهید می شوی که شهید در مقابل پرسشم لبخندی زد.
🔸عملیات کربلای ۴ برادرم یک روز قبل از شهید مغفوری به درجه ی رفیع شهادت رسید و روز بعدش هم خود شهید مغفوری به لقاء پروردگارش رسید و آن دیدار واقعاً آخرین دیدار بود.
💢هدیه به روح مطهر و ملکوتی شهدای غواص صلوات...
#سردارشهید_عبدالمهدی_مغفوری🌷
✍معرفی باب الحوائج گلزار شهدای کرمان مجسمه تقوا سردار شهید عبدالمهدی مغفوری...
🔹تاریخ ولادت پنجم بهمن سال ۱۳۳۵...
🌹تاریخ شهادت پنجم دی ماه سال ۱۳۶۵...
🔸به عشق امام زمان عجل الله نامش را عبدالمهدی گذاشتند.
🔹نوزاد بود سخت مریض شد به ابوالفضل علیه السلام متوسل شدند بهبود یافت.
🔸نیمه های شب بیدار می شد وضو می گرفت و نماز شب می خواند.
🔹از ۱۲ سالگی اذان دعای سحر و ادعیه و قرآن میخواند دوستانش به او عبدالله می گفتند.
🔸از اولین کسانی بود که با شنیدن نام امام خمینی ره صلوات می فرستاد.
🔹با پیروزی انقلاب به عضویت سپاه درآمد و به کردستان اعزام شد.
🔸مسئول روابط عمومی سپاه کرمان سپاه زرند و فرماندهی سپاه سیرجان و واحد بسیج استان کرمان و جانشین ستاد لشکر ۴۱ ثارالله را به عهده داشت.
🔹چندین بار به جبهه عزیمت و مجروح و شیمیایی شد.
🔸آیت الله سید کمال موسوی عارف به او لقب مجسمه تقوا داده بود.
🔹در همه حال و در هر شرایطی اذان می گفت.
🔸هنگام تشییع و دفنش موقع اذان بود برخی صدای اذانش را از تابوت شنیدند.
🔹در نماز خضوع و خشوع ویژه ای داشت در جلسه استانداری صندلی را کنار زد و به نماز ایستاد.
🔸هر کاری را با بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ شروع و با الْحَمْدُ للّهِ تمام می کرد.
🔹دوستان و همکاران را مؤمن خطاب می کرد.
🔸در حضور او غیبت ممنوع و با ادب تذکر می داد.
#سردارشهید_عبدالمهدی_مغفوری🌷
3.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایستگاه شهدا 🌷
👈شهیدی که در هیچ شبی «نافلهی شب» او قطع نشد.
🔹 زمانی از جبهه بر میگشت، نیمههای شب بود، یک ساعت مانده به اذان صبح؛ وسط جاده سیرجان_کرمان، به راننده اتوبوس گفته بود «همینجا نگه دار.»
◇ راننده اتوبوس گفته بود: «اینجا وسط بیابان چکار داری؟!..» شهید مغفوری گفته بود «اشکال ندارد، نگه دار من پیاده میشوم و شما برو»
◇ راننده رفته بود، زمانی که دوستان ایشان از خواب بیدار شدند از راننده خواستند برگردد، وقتی برگشتند دیدند این شهید وسط بیابان نماز شب میخواند...
باب الحوائج گلزار شهدای کرمان
#سردارشهید_عبدالمهدی_مغفوری🌷