هدایت شده از موج سه|𝐦𝐨𝐣𝐞𝟑
حرکتِ نظامیاش با کلاه و لباسِ بسیجی کاملا جورِ جور بود..
روی موتور پدرش ایستاده بود تا قدِ بهظاهر کوتاهش بلند شود و با زبانِ بیزبانی بلند و رسا بگوید من خونخواهِ رهبرم هستم...
✍️فاطمهساداتامامی
مشاهده بیشتر تولیدات در↙️
•┈┈••••✾•🔹🔶🔹•✾•••┈┈•
@Gmoje3 | گروه هنری موجسه
•┈┈••••✾•🔹🔶🔹•✾•••┈┈•
هدایت شده از موج سه|𝐦𝐨𝐣𝐞𝟑
عینکش را زدهبود و به همراهِ نوهاش، دعا میخواند برای پیروزی کشور...
او بلند میخواند پسر هم درحین گوشدادن به نوایِ پدربزرگ، با چشمانش از رویِ کتابِ دعا خطمیبُرد...
همینقدر مخلصانه سدّ نوری راه انداخته بودند برای رزمندگانمون
✍️ فاطمهساداتامامی
مشاهده بیشتر تولیدات در↙️
•┈┈••••✾•🔹🔶🔹•✾•••┈┈•
@Gmoje3 | گروه هنری موجسه
•┈┈••••✾•🔹🔶🔹•✾•••┈┈•
"توسل شیرین"
قبل از شروع دورهمی قرار بر این شده دعای توسل بخوانیم . دخترکی کوچک به مادرش چسبیده و پیله کرده که دعای توسل امشب را او بخواند.
هر بند را که میخواند کلی غلط اعرابی دارد . اما همه همراهیش می کنند .
« یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله . »
دعا که به بند آخر می رسد ، سریع صدایش را بلند می کند و می گوید : حاجت هاتون بخواید. بعد هم بی معطلی می گوید: خدایا کشور ما رو برنده کن . بعدم امام زمون بیاد . دگه حوصله ندارم . صبرم تموم شده . الهی آمین 🤲
همگی با هم میخندیم و الهی آمینی از ته دل می گوییم . بند آخر تمام میشود .
از همگی میخواهد یک دعا کنیم :
_« اللهم عجل لولیک الفرج🤲»
_« خدایا ما که جزء اصلیا نمیشیم ولی جزء کار کن های دولت حضرت مهدی قرار بده🤲»
_ « خدایا اونهایی که الان پشت موشک ها هستند ، روی لانچرها، پشت سیستم ها حفظشون کن و به خونواده هاشون توان بده . 🤲»
_« خدایا رهبر ما رو حفظ بفرما🤲»
_خدایا مملکت ما رو پیروز بگردان🤲 »
_خدایا به خونواده شهدا صبر بده 🤲»
نوبت به دختر شیرین زبان می رسد : « خدایا مدونی خو من اعصاب معصاب ندارم . هر کار بنا بکنی زودی باش . فقط پیروزی 🤲»
همگی باز هم به مدل خواستنش میخندیم .
مادرش می گوید: « بچای حالا حوصله ندارن . خدا مدونی خو ما هم کم کم داریم مشیم مثل بچامون . خدایا ما که تخا نمریم لا اقل حرف بچامون گوش بده🤲»
✍سرکار خانم م.
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماهقصهها
"بی زبان، ترس ندارد"
آهی می کشد و می گوید: کاش همه ترسم تو بودی .
کلی به حرفش می خندیم .
_اینقدر از این سگ میترسیدم که نگو . نصف عمرم با ترسیدن از این سگ گذشت . حتما همسایه ها صد بار تا حالا صدای جیغم رو شنیدن اصلا صدای جیغم معروفه. قبلنا میومدن تو کوچه ببینن چرا جیغ مزنم . حالا دگه در هم نمیان . مدونن من هستم .
اما از وقتی اسرائیل ذلیل شده و اون سگ زرد حمله کردن ایران دگه ترسم رخته . دگه از این زبون بسته نمترسم . اقه ترس های بزرگتر اومد سراغم که دگه سگ بیچاره رو ول کردم. دیروز رفتم نزدیکش . داشت بد جور نگام مکرد و زبونش هم تا نصفش در آورده بود . پیشش گفتم کاشکی همه ترسم تو زندگی تو بودی . بعدم از کنارش رد شدم و رفتم . دخترم هم که همیشه مثل خودم ترسو بود . دل پیدا کرده و راست راست از جلوش رد مشه و دگه جیغ نمکشه .
عاطی که کلی به او خندیده صدایش را صاف می کند و می گوید:
عوضش خیلی شجاع شدی ببین الانم صدای جنگنده اومد و رفت . اتفاقی نیفتاد . اصلا اگر اتفاقی هم بیفته تو باید خودتو قوی کنی .
مریم نگاهم می کند و می گوید: مگی بناس این جنگ تا کی طول بکشه ؟ شانه هایم را بالا می اندازم و می گویم : نمدونم تا کی . فقط مدونم اگر طاقت بیاریم و مقاومت کنیم حتما پیروز میشیم .
مشت هایش را گره می کند و می گوید: طاقت میاریم . پیروز هم میشیم . من دیگه نه از سگ تو کوچمون میترسم . نه از اون سگ زرد و گَلَّش .
✍سرکار خانم م.
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماهقصهها
#روایت_مردمی_میبد
این یکی کمی تلخ است
قرار نیست دوگانه فقر و غنا راه بیفتد
از همه اقشار و اصناف و طبقات اجتماعی در خیزش خیابانی مردم ایران هستند
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
دست بوس همه شان هستیم
موردی که امشب رخ داده نادر است
شنیدنش خالی از لطف نیست
ولی لطفا سوء تفاهم نشود
ما مردم عادی
چند شب از آغاز جنگ گذشته است. خیابانها نفس مردمی را در خود میکِشند که نه سنگر دارند، نه لباس نظامی؛ فقط دل دارند و پرچمهایی که در باد میرقصند.
مثل هر شب، به خیابان رفتم تا وظیفهام را انجام دهم. حضور در خیابان، در کنار همانهایی که همیشه هستند، همان مردم عادی.
رژه خودروها آرام از کنارمان میگذشت. صدای اشعار و مداحی های حماسی در هوا میپیچید و پرچمها از پنجرهها بیرون آمده بودند. چشمم روی ماشینها چرخید؛ بیشترشان پراید و خودروهای ملی بودند.
میان آنها چند شاسیبلند سیاه و سفید و براق هم بود. روی برخی عکس رهبر شهید را چسبانده بودند و روی بعضی پرچم ایران به اهتزاز بود.
در دل فکر کردم به این تضاد تلخ. چرا همیشه مردمی که بیشتر درد میکشند، همانهایی هستند که بیشتر پای کارند؟ چرا آنهایی که دنیا برایشان نرمتر میگذرد، از پشت راحتیشان فقط تماشا میکنند یا خرده میگیرند؟
در همین افکار بودم که یکی از آن ماشینهای شاسیبلند در کنارم ایستاد و صدای مرد جوانی از پشت شیشه پایینآمده بیرون پاشید و با تمسخر گفت: «پرچمتو از کجا خریدی؟»
همه افکارم فشرده شدند. بیاختیار، بیدرنگ، کلماتی از ذهنم برخاستند و دهانم گفت:
«همونجا که کفن شما رو میفروشند.»
شیشه بالا رفت و ماشین در شلوغی خیابان محو شد، اما صدای آن جمله تا مدتها در گوشم ماند. نه برای تمسخر او، نه برای جواب خودم؛
بلکه برای این یادآوری بیرحمانه که جنگ، همیشه بین مردمی است که عادیاند و با وجود همهی مشکلات ایمانشان ضعیف نمیشود و پای کارند...
✍سرکار خانم ف. زارع شاهی
#روایت_این_شبها
#سرای_اهل_قلم_میبد
#اختصاصی_ماهقصهها
محمد سجاد
هر شب از امامشهر میاد صفاییه و دم خیابون پرچم تکون میده ...
البته که این شبها من و او باهم خیلی دوست شدیم و من شدم نگهبان پرچمش هر موقع که میخواد چای بخوره و به مردم چای بده
#روایت_این_شبها
یزد