eitaa logo
ماه قصه‌ها/ جهاد علمی میبد/امامی
2.4هزار دنبال‌کننده
8.8هزار عکس
6هزار ویدیو
472 فایل
آموزش چند بعدی/برای يادگیری و یاددهی نوین 📌آموزش در ۶ ساحت تربیتی؛ #هوش_مصنوعی #استعدادسنجی #سواد_رسانه #فهم_قرآن #بسیج_علمی_پژوهشی_میبد ارتباط باما: @sijima
مشاهده در ایتا
دانلود
«صبح، نزدیک خونه دوستم رو زدن. هرکس خبر رو شنید گفت: "چرا؟ مگه اونجا چی بود؟" این می‌دونی یعنی چی؟ یعنی دشمن موفق شده کاری کنه ما باور کنیم اون فقط "بعضی‌ها" رو می‌زنه! فقط "آدم‌های جمهوری اسلامی" رو می‌زنه!! و به "مردم ایران" کاری نداره!! و هر بار، وقتی توی زعفرانیه یا تهرانپارس یا جوادیه "مردم ایران" کشته میشن، باز دوباره می‌پرسیم: چرا؟ مگه کی اونجا بود؟ ‌. اصلا کی گفته کشتن زن و بچه کار بدیه، اما کشتن وزیر و سردار بد نیست؟! کدوم قانون بین‌المللی یا قاعده انسانی به دشمن اجازه داده هم وطن ما رو توی خونه‌ش ترور کنه؟! چی شد که ما هم با این رفتار ظالمانه کنار اومدیم و بهش حق دادیم؟! دشمن حق ریختن خون از دماغ هیچ‌کدوم از ما رو نداره؛ چه بچه ۴روزه باشه، چه فرمانده نظامی، چه سرباز پدافند، چه استاد دانشگاه، چه دختر زعفرانیه‌نشین، چه کارگر اهل جوادیه... این، ماییم! و هیچ کس حق نداره هیچ کدوم از ما رو به ظلم بکشه! ‌. دفعه بعد که کسی پرسید: چرا اونجا رو زد؟ مگه کی اونجا بود؟ با صدای بلند خواهم گفت: اونجا ما بودیم! هم‌وطن‌های ما! ما ایرانی‌ها!🇮🇷» ‌
یکی از تاکتیک‌های ترامپ، ترساندن است؛ به بیان قرآن کریم: إِنَّما ذٰلِكُمُ الشَّيطانُ يُخَوِّفُ أَولِياءَهُ کار شیطان این است که پیروان خود را می‌ترساند. بعد خداوند می‌فرماید: فَلا تَخافوهُم وَخافونِ إِن كُنتُم مُؤمِنينَ از آنها نترسید! فقط از من بترسید اگر ایمان دارید. از اینجا به بعد، تازه کار آن پیروان شیطان شروع می‌شود: ترساندن مردم! الَّذينَ قالَ لَهُمُ النّاسُ إِنَّ النّاسَ قَد جَمَعوا لَكُم فَاخشَوهُم به مردم می‌گویند همه کشورها علیه ما متحد شدند؛ همه جا را زدند؛ همه جا را نابود کردند؛ می‌خواهند ما را به عصر قجر برگردانند؛ خلاصه کارمان تمام است! در مقابل، مؤمنان چه پاسخی می‌دهند؟ فَزادَهُم إيمانًا وَ قالوا حَسبُنَا اللَّهُ وَنِعمَ الوَكيلُ نه تنها نمی‌ترسند و نمی‌ترسانند! بلکه ایمانشان هم بیشتر می‌شود؛ و می‌گويند: حسبنا الله؛ خدا برای ما بس است...
اینفوگرام مقایسه آسیب پذیری زیر ساخت برق ایران و اسرائیل Join us | @Iranian_Militarism
هدایت شده از 🇮🇷 صبح میبد
🏴مراسم یادبود شهادت رهبر امت اسلام شهید سیدعلی خامنه ای ◾️تحلیلی بر حوادث جنگ اخیر 🎤سخنران: سید جواد امامی 🎤بانوای: کربلایی مجیدی 📆 دوشنبه ۳ فروردین ماه۱۴۰۵ بعد از نماز مغرب و عشا 📍مسجد جامع مهرجرد 🇮🇷@sobhemeybod | صبح میبد🇮🇷
خیابان که می روی صحنه های عجیبی میبینی. یکی همین تکثیر انسان هاست. بعضی ها را انگار در چند نسخه،کپی کرده اند. موکب انصار المهدی عج می روی، در حال خدمتند. در موکب فرهنگیان، کارهای فرهنگی را راست و ریس می کنند. در مراسم سخنرانی موکب شهید دانش هم هستند. در راهپیمایی خیابانی شبانه شعار می دهند و در رژه ی خودرویی هم می بینیشان. حتی آخر شب در گعده های روشنگری هم هستند. به چشمانت شک میکنی! همه ی زندگیِ خیلی ها شده کلمه ی حضور. فرقی نمی‌کند در کدام سنگر و تحت چه عنوانی. هر جا لازم باشد هستند... ✍سرکار خانم ز. الف
تجربه ی گاز و ترمز های پیاپی و ماندن در ترافیک برای من که فقط در میبد رانندگی کرده بودم، تازه بود. شب اول بعد از مراسم مصلی حرکت به سمت پارک فلسطین. شش دنگ حواسم به رانندگی بود تا خدای نکرده تصادف نکنیم. با اینکه هوا سرد بود شیشه ها را داده بودیم پایین و پسر ده ساله ام با تمام وجود شعار میداد و ما تکرار می کردیم. هنوز سیستم های صوتی راه نیفتاده بودند. ماشین شاسی بلند فامیل، که همه سرنشینانش خانم بودند از پشت سر ما را همراهی می کردند و خدایی در شعار دادن کم نمی‌گذاشتند. یقینا اگر فریاد نمی زدیم می مردیم. مسافتی که در حالت عادی ۶_۷ دقیقه طی میشه ۴۵ دقیقه در راه بودیم. شب دوم ماشینمان مجهز شده بود به دو پرچم بزرگ ایران و یک پرچم کوچک که به آنتن وصل کردیم و عکس های زیبای رهبر شهید. برنامه همان بود مصلی و رژه خودرویی و شعار دادن های پسر و تکرارش توسط هر دو ماشین. کم کم ماشین های دیگر هم همراهی می کردند. موکب شهید دانش که راه افتاد پاتوقمان بعد از موکب انصار المهدی به آنجا ختم میشد. چهارشنبه سوری رسالتمان رفتن به خیابان بود. باز افتادیم در ترافیک و جمعیت و گاز و ترمز هایی که حالا دیگر مهارت پیدا کرده بودم. از مسیر میدان کتاب تا پارک فلسطین دقیقا کنارمان یک پراید با نهایت ظرفیتِ سرنشین، در حال حرکت بود. پسرکِ کنارِ شیشه ی عقب یک ماسک شیر زده بود با زبانی که از ته حلقش آویزان بود. ادای شیر را هم در می آورد. صحنه ی ترسناک و خنده داری بود. هر چند دقیقه درِ ماشین باز می‌شد و نزدیک بود شیر پخش زمین شود. آن شب مردم پیش دستی کرده بودند و جای پارک همیشگی ما را گرفته بودند. بعد از چند دقیقه راهنمای سمت راست زدن کوچه ی کنار بانک جای پارک پیدا کردیم. خودمان را به سخنرانی موکب رساندیم. سخنران خیلی خوب حرف می‌زد. شعله های امید در دل هُر می گرفت. بعد از سخنرانی اعلام شد رژه ی خودرویی برگزار میشود و باز ما پای ثابتش بودیم. یکی از خانم های فامیل و دخترش همراهمان شدند و ظرفیت ماشین تکمیل بود. بدو بدو خودمان را به ماشین رساندیم تازه یادمان آمد پسر را در موکب جا گذاشتیم. فرصت برگشت نبود. اولین ماشینی که دیدیم شاسی بلند همیشگی بود. با یک حرکت حرفه ای پیچیدم جلوی ماشینشان و شعار دادن دختر ها شروع شد. هنوز راهی نرفته بودیم که ساکت شدند دخترم صدایشان کرد شعار بدید دیگه و آنها با لهجه ی شیرینشان جواب دادند: گِلوهامون پاره شده و خنده ی ما و جای خالیِ پسر که چقدر خوب شعار می داد. ✍سرکار خانم ز _ الف
پسرک ناهارش را نخورده بود. دوباره افتاده بود روی دنده ی لج. پادشاه کوچک صدایش میزنم. برای عوض شدن حال و هوایش تصمیم گرفتم افطار به مسجد برویم. برای هزارمین بار سوال تکراریش را پرسید: مامان! دنبال بابایی نمیریم؟ و من جواب تکراریم را حواله اش کردم. بابا باید سرِ کار باشد. از جمعیت داخل مسجد میشد حدس زد افطاری خوبی دارند. نماز اول که اقامه شد دو خانم حدود ۵۰ ساله تند و فرز ظرف های یک بار مصرف غذا را بین خانم ها پخش کردند و من چقدر به حالشان غبطه خوردم که برای روزه داران کار می کنند و در ذهنم شروع کردم به حساب کتاب که تا امشب چقدر ثواب در نامه ی اعمالشان ثبت شده است. کارشان که تمام شد روی صندلی های نماز کنار من نشستند. پسرک غذایش را گرفته بود بغلش. مکبر قد قامت را که گفت، نماز را بستیم انگار سنسورهای گرسنگی پادشاه کوچک فعال شد. برای خوردن غذایش قاشق می خواست. من مانده بودم بین دو راهی شکستن نماز و ترک مسجد و حرف مردم یا ۴ دقیقه نماز جماعت و تحمل رنجِ بهانه های پسرک. دومی را انتخاب کردم ولی پادشاه کوتاه نمی آمد عین ۴ رکعت به من آویزان بود و خواسته اش را با زبانی که فقط من می فهمیدم تکرار می کرد. دیگر گوشی همراه جذاب هم آرامَش نمی کرد. به محض تمام شدن نماز آن دو خانم خادم مسجد شروع کردن به دعوا کردن من و پادشاه کوچک و اینکه نگذاشتیم نماز را بفهمند. خیلی دلم شکست. روزه ام را با بغضی که فرو بردم افطار کردم ولی نگذاشتم اشکم بریزد. پسرک را بغل کردم و با همه توان و سرعت، خانه ی خدا را ترک کردیم. ✍سرکار خانم ز_ الف
برای خواندن بیست وچند روایت اختصاصی میبد بزنید روی یا
خداوند شجاعت را آفرید و آن را در وجود جوانان غیور ایرانی قرار داد. این روزها بر قلب تاریخ حک خواهد شد. دستور تخلیه ی منطقه ای می آید، اما شجاعان تاریخ از تبار ایران دست از تشییع شهدای ناو دنا بر نمی دارند. به چندین پایگاه بسیج تعرض می شود اما هنوز لباس فرم می پوشند تا در تیم بازرسی قرار گیرند. بیم واژه ای بیگانه در دل هایشان است.به راستی این شجاعت و این بی باکی را مدیون آب و خاک این وطن هستیم. در مقابل،صهیون- آمریکا را می بینیم که با هر صدای آژیری به دنبال سوراخ موشی می خزند. حرام لقمه ها و قماربازان تاریخ، این چنین بزدل و ترسو می شوند. بریده باد دستی که بخواهد بر وجبی از خاک کشور ایران چنگ بزند. ✍سرکارخانم ا. حکیمی