/پادگان.
هر روز آماده باش بود. قرار بود از من مردی قوی بسازند تا به موقعِ خطر، از وطن خود که گویا حالا شده بود بخشی از تنم دفاع کنم. اما... اما انگار که تن من دو نیم شده بود، نیمی از من کنار آنکه جانم به فدایَش بود و صدها و هزاران کیلومتر از قلبم دور بود، و نیمی دیگرم اینجا در پادگان بود و حاضر بود که جانَش را فدا کند برای قلبِ تپندهاش.قرار بود دو روزِ دیگر که جمعه میشد به خانه برگردم. با شور و اشتیاق، آن دو روز سپری شد. دستی بر سر و ظاهرم کشیدم تا خود را بیشتر کنجِ دلِ کوچکَش که فقط جایِ من بود، ماندگار کنم. عادت داشتم برایَش رزِ سفید بخرم، بسیار دوست داشت! گل فروش دستهای پیچید بین کاغذِ کاهی که بویِ خوشی داشت و از پیوندِ گذشتههای دور سخن میگفت. دسته گل را گرفتم و حال ضربان قلبم با گامهایم هماهنگ شده بود. شب بود، به سرِ کوچهشان که رسیدم دیدم همه جا را نور گرفته. سرتاسر آن چراغهای رنگی بسته بودند و صدای کِل کشیدن میآمد. نفسم..نفسم بند آمد. مانند کودکی که به تازگی راه رفتن آموخته گامهای نامنظمی برمیداشتم، احساس ضعف تنم را، روحم را و شاید قلبم را تسخیر کرده بود. هرچه به خانهای که تکهای از من آنجا بود نزدیک میشدم، صدای هلهله بیشتر میشد. در زدم، در باز شد. او را دیدم در لباسی که تبدیلش کرده بود به ملکهٔ رز های سفید. صدایی شنیدم از سمتِ قلبِ شکافته شدهام که گفت:« قلبِ آدمها جایِ یک نفر است. باور کنی یا نکنی آن قلب خانهٔ تو نبود و نیست. تو، توهمِ خانه زدی چون بیخانمانی!».
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/..
/حرف دارم.
دلتنگ، آشفته و پریشان حالم! میدانی به خودی خود که نگاهم کنی نابودم، اما چیزی من را به این زندگیِ فانی و ناخوش وصل نگه میدارد، و آن شمایی ای مولایِ من! هر زمان که به شما فکر کردم، قلبم خندید. به شما فکر کردم و روحم از مَنجلابِ زمانه به آسمانِ آبی پاک اوج گرفت. در لحظاتی که کسی نبود کمک کند من را، شما بودی و دستم را گرفتی. دلتنگ شما هستم و حرف دارم بسیار. اما امروز را باید به شما عزیزِ دل و امید بخش زندگی ام تبریک بگویَم. یا أَبا المَهدی! شُکر خدای عَزَوَّجل را که آمدی و پدرِ مولای من شدی. و اما ای صاحبالزمان! مسرور از آنم که لیاقت دارم در شادیِ ولادت پدرت، آن ستارهٔ تابان ولایت، امام حسن عسکری-ع- شریک باشم. توفیق دارم تا از شما بگویَم و بنویسم و این مبارک اتفاقی است در زندگیِ راعِد. امید دارم از این حقیرِ ناچیز راضی باشی و مدد رسانی تا در راهَت گام بردارد.
-دوست دارِ شما، راعد.
۲۹ شهریور ۱۴۰۵.
@raaeiid-