خب..راعِد لقب هنریمه.
برگرفته از رَعد و برق/به دلایلی این رو انتخاب کردم چون عاشق آسمون و بارونم، صدای قشنگی داره و در عین حال ترسناکه، انتخاب شد چون شخصیتم طوریه که پای عقایدم محکم صحبت میکنم و یهو طوفان بپا میکنم...جدا از اون خودمم برق دارم، ی مقدار زیادی ینی برخورد فیزیکیم با آدما معلمولا برق ایجاد میکنه.
و در ادامه...
ی دهه هشتادی..فیالحال ی گرافیستم، قاری و حافظ قرآن ٫مقام کُرد خیلی قشنگه٫ ، دیوونه ورزشم ٫سرعت و قدرت٫ و علاقمند به یادگرفتن و تجربههای جدید. شنوای خوب.
-درود بر قهوه و کتاب.
موقعیتایی که میخوام حرف بزنم و نمیشه من رو خیلی آزار میده. طرف مقابلم منظوری نداره ولی انگار شمشیر تیزونا رو فرو کردی تو سینم و قلبم از اون طرف کنده شده.
مثلا .. آ.. تو این کتابه نوشته که////..
میدونی تو این کتاب در مورد ////...
-رندومِ موقت.
/چالش.
به دنیا آمدی تا چالشپذیر باشی، میدانی که چه میگویَم نه؟ یک نگاهِ گذرا به اطرافت بیانداز! همین موجودات دوپا که روزانه با شتاب و عجله به این سمت و آن سمت میروند هم خودشان برای تو چالش محسوب میشوند، باور میکنی؟
تصور کن داری رانندگی میکنی، یکی از همین ها که پسرکِ بیست و دو سالهای است به قصد کُشت خودش را جلوی ماشینت میاندازد!
یا در نوع دیگر اینکه یکی از همین ها که عادت به چاقوکشی دارد و خوب مالِ حرام بالا میرود بیاید و کیف تو را بدزدد و تو با گفتنِ:«آهای! خدا بر کمرت بزند ای دزد بدکار» او را راهی میکنی و خود در اتفاق پیش آمده غرق میشوی. حتی خود تو هم چالش میسازی برای همین دوپاها، همه برای هم چالشیم، حال مسئله آن است که چگونه چالشها را رد کنیم!
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
/مشتی هستی و پرطرفدار.
عادت داشت پای رفاقت تمام خودش را خرج کند. او معتقد بود شرف و انسانیت در رفاقت بسیار مهم است، اینکه پشت رفیقَت باشی و پای به پای او غمِ او را به روحَت بزنی و دردِ او را به جان بخری اصل مرام و رفاقت است.
عاقبت یکی از روزها که بنا بر عادتِ همیشگیاش بر نیمکتی در فلان پارک نشسته بود و به کودکان خیره شده بود،گرمایِ دست کسی را روی شانه اش احساس کرد، خواست سر بچرخواند که گفت:«هی! برنگرد! تو مشتی هستی و پر طرفدار! با مرامی و اصل رفاقت را خوب بلدی، همانی هستم که خنجری بر روحَت زدم. آمدم که بگویم بسیار گشتم و کسی را مانند تو در رفاقت پیدا نکردم که نیکوتر باشد، پس لطفا همینطور بمان مشتی!»
این را گفت و رفت. صدایَش آشنا بود، یادم آمد، اسمَش سامان بود، مهربان بود ولی یک مرتبه انگار که صدسال از من کینه داشته باشد، کاری کرد که روحم را خراش داد. حال او آمده اما آن نفر دیگر من نبودم.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-
راعِــد!
/...
/مآه.
زیباتر که باشی تنهاتری، رفتارت که نیکوتر باشد تنهاتری. این قانون آسمان است. من که وِنوس باشم او را همیشه میبینم، غصه دار است و شب و روز با غمِ تنهاییاش سَر میکند. ستارههای حقیر را نگاه میکند و بیروح شدنِ چشمانش نسبت به روزِِ پیشَش از این فاصله هم پیداست. اگر میتوانستم این مدارِ لعنتی را می شکستم و او را در آغوشِ پر از عشقِ خود میکشیدم. مگر نمیبینی من سالهاست که عاشقانه او را نگاه میکنم؟ وجودم را بنگر، عشقِ او تمامِ مرا به آتش کشیده و رنگی سرخ به خود گرفتهام، حرارتِ عشقِ او سالیانِ سال است که گریبانِ مرا گرفته و رهایَم نمیکند. سالهاست که که غمِ تنهاییِ او مرا هم آزار میدهد. لعنت بر مدارِ کلیشهها که تو را از من گرفته. فقط نمیدانم آنقدر که من سرِ او میسوزم او با آن لباس سفید رنگ و قلب یخیاش مرا دوست دارد، یا نه.
-راعِدنوشت.
@raaeiid-