eitaa logo
راعِــد!
53 دنبال‌کننده
83 عکس
2 ویدیو
8 فایل
اینجا ما نَفَس میکِشیم،تا در بندِ نَفس نباشیم! -داداش‌جان! شاید نگاره‌های ما حوصله سر بر باشد ولی حرفِ دل است. "راعِـد صدام کن"
مشاهده در ایتا
دانلود
مورد دیگه ای اگر هست که براتون سواله، بگین.
موقعیتایی که می‌خوام حرف بزنم و نمیشه من رو خیلی آزار می‌ده. طرف مقابلم منظوری نداره ولی انگار شمشیر تیزونا رو فرو کردی تو سینم و قلبم از اون طرف کنده شده. مثلا .. آ.. تو این کتابه نوشته که////.. می‌دونی تو این کتاب در مورد ////... -رندومِ موقت.
/چالش. به دنیا آمدی تا چالش‌پذیر باشی، می‌دانی که چه می‌گویَم نه؟ یک نگاهِ گذرا به اطرافت بیانداز! همین موجودات دوپا که روزانه با شتاب و عجله به این سمت و آن سمت می‌روند هم خودشان برای تو چالش محسوب می‌شوند، باور می‌کنی؟ تصور کن داری رانندگی میکنی، یکی از همین ها که پسرکِ بیست و دو ساله‌ای است به قصد کُشت خودش را جلوی ماشینت می‌اندازد! یا در نوع دیگر اینکه یکی از همین ها که عادت به چاقوکشی دارد و خوب مالِ حرام بالا می‌رود بیاید و کیف تو را بدزدد و تو با گفتنِ:«آهای! خدا بر کمرت بزند ای دزد بدکار» او را راهی می‌کنی و خود در اتفاق پیش آمده غرق می‌شوی. حتی خود تو هم چالش می‌سازی برای همین دوپاها، همه برای هم چالشیم، حال مسئله آن است که چگونه چالش‌ها را رد کنیم! -راعِدنوشت. @raaeiid-
-چالش پذیر یا چالش‌گریز مسئله این است.
-آرمان روزبه، با شخصیتت همراه شدم و همراهِ تو حل شدم، تو باید ادامه می‌داشتی...
/مشتی هستی و پرطرفدار. عادت داشت پای رفاقت تمام خودش را خرج کند. او معتقد بود شرف و انسانیت در رفاقت بسیار مهم است، اینکه پشت رفیقَت باشی و پای به پای او غمِ او را به روحَت بزنی و دردِ او را به جان بخری اصل مرام و رفاقت است. عاقبت یکی از روزها که بنا بر عادتِ همیشگی‌اش بر نیمکتی در فلان پارک نشسته بود و به کودکان خیره شده بود،گرمایِ دست کسی را روی شانه اش احساس کرد، خواست سر بچرخواند که گفت:«هی! برنگرد! تو مشتی هستی و پر طرفدار! با مرامی و اصل رفاقت را خوب بلدی، همانی هستم که خنجری بر روحَت زدم. آمدم که بگویم بسیار گشتم و کسی را مانند تو در رفاقت پیدا نکردم که نیکوتر باشد، پس لطفا همینطور بمان مشتی!» این را گفت و رفت. صدایَش آشنا بود، یادم آمد، اسمَش سامان بود، مهربان بود ولی یک مرتبه انگار که صدسال از من کینه داشته باشد، کاری کرد که روحم را خراش داد. حال او آمده اما آن نفر دیگر من نبودم. -راعِدنوشت. @raaeiid-
/...
راعِــد!
/...
/مآه. زیباتر که باشی تنهاتری، رفتارت که نیکوتر باشد تنهاتری. این قانون آسمان است. من که وِنوس باشم او را همیشه می‌بینم، غصه دار است و شب و روز با غمِ تنهایی‌اش سَر می‌کند. ستاره‌های حقیر را نگاه می‌کند و بی‌روح شدنِ چشمانش نسبت به روزِِ پیشَش از این فاصله هم پیداست. اگر می‌توانستم این مدارِ لعنتی را می شکستم و او را در آغوشِ پر از عشقِ خود می‌کشیدم. مگر نمی‌بینی من سالهاست که عاشقانه او را نگاه می‌کنم؟ وجودم را بنگر، عشقِ او تمامِ مرا به آتش کشیده و رنگی سرخ به خود گرفته‌ام، حرارتِ عشقِ او سالیانِ سال است که گریبانِ مرا گرفته و رهایَم نمی‌کند. سالهاست که که غمِ تنهاییِ او مرا هم آزار می‌دهد. لعنت بر مدارِ کلیشه‌ها که تو را از من گرفته. فقط نمی‌دانم آنقدر که من سرِ او می‌سوزم او با آن لباس سفید رنگ و قلب یخی‌اش مرا دوست دارد، یا نه. -راعِدنوشت. @raaeiid-
/ترس. می‌بینی؟ همه از من می‌ترسند. با هرکه دستِ دوستی دادم زود پوچ شد.حیف که تمام من تاریکی است. من عاشقِ بویِ ترس‌های بی‌موقعِ آن موجوداتِ پست هستم. بوی شیرین و تلخی دارند، این بو سردردهای من را آرام می‌کند. کاری نمی‌کنم ولی تا اسمم را می‌شنوند رنگِ رخسارشان مانند مرده‌ها می‌شود. گفتم مرده! این واژه هم برایم دوست‌داشتنی است، آن‌ها هم بوی خوبی دارند برایِ من. تصور کن صدایِ تاپ تاپ قلبشان قطع شود! ملودیِ سکوتِ حاکم شده بر دهان و قلبشان بیش از حد زیبا نیست؟ -راعِدنوشت. @raaeiid-
/شاهد. آن روزها را که می‌بینم به یاد می‌آورم که خود، شاهدِ مرگِ احساسات این جسمِ ضعیف و ذلیل بوده‌ام. همان موقع ها که توسط موجوداتی به نامه «همه» پس زده می‌شدم و تقلا می‌کردم تا ذره‌ای از وجود خودم را به آن‌ها شبیه کنم تا تنها نمانم، تا خواسته شوم. اما خب، من از آن‌ها جلوتر بودم، چه میخواستم و چه نمی‌خواستم سطح ما باهم اختلاف زیادی داشت. تصمیم بنابر آن شد که شاهد رشد و پیشرفت خود باشم نه شاهد خوار کردنِ روحِ خود. -راعِدنوشت. @raaeiid-
به نظرتون . ما همه چیز رو ترک میکنیم، یا همه چیز ما رو ترک می‌کنه؟
/..