eitaa logo
راعِــد!
57 دنبال‌کننده
78 عکس
2 ویدیو
8 فایل
اینجا ما نَفَس میکِشیم،تا در بندِ نَفس نباشیم! -داداش‌جان! شاید نگاره‌های ما حوصله سر بر باشد ولی حرفِ دل است. "راعِـد صدام کن"
مشاهده در ایتا
دانلود
شروع شد! از نوک انگشتان پاهایش. ناخن‌هایش داشتند میشکستند. دستهایش را هر چه خواست ببرد سمتشان تا بلکه این درد وامانده کم شود نشد، نتوانست. همانطور نیم خیز خشکش زد. ساق پاهایش تیر کشیدند، نه؛ انگار یک نفر چاقو برداشته بود به جان رگ و پیِ عضلاتش. تیغه‌ی کمرش را هم درید.افتاد روی تخت. سرش را چرخاند سمت سایه‌ی کنارش. سایه هم. زیر لب گفت: پس روح که میگویند تویی؟! /شما نوشتین‌. .... خیلی ایولا داری.
میتونین شخصیتی که از من براتون به چشم میخوره رو به صورت داستان گونه بنویسین؟ مثلا شخصیت یک داستان، و برداشت‌های خودتون از من رو، روی اون شخصیت پیاده کنین؟ -دوست دارم دیدگاه‌هاتون رو بدونم.
/پادگان. هر روز آماده باش بود. قرار بود از من مردی قوی بسازند تا به موقعِ خطر، از وطن خود که گویا حالا شده بود بخشی از تنم دفاع کنم. اما... اما انگار که تن من دو نیم شده بود، نیمی از من کنار آنکه جانم به فدایَش بود و صدها و هزاران کیلومتر از قلبم دور بود، و نیمی دیگرم اینجا در پادگان بود و حاضر بود که جانَش را فدا کند برای قلبِ تپنده‌اش.قرار بود دو روزِ دیگر که جمعه می‌شد به خانه برگردم. با شور و اشتیاق، آن دو روز سپری شد. دستی بر سر و ظاهرم کشیدم تا خود را بیشتر کنجِ دلِ کوچکَش که فقط جایِ من بود، ماندگار کنم. عادت داشتم برایَش رزِ سفید بخرم، بسیار دوست داشت! گل فروش دسته‌ای پیچید بین کاغذِ کاهی که بویِ خوشی داشت و از پیوندِ گذشته‌های دور سخن می‌گفت. دسته گل را گرفتم و حال ضربان قلبم با گام‌هایم هماهنگ شده بود. شب بود، به سرِ کوچه‌شان که رسیدم دیدم همه جا را نور گرفته. سرتاسر آن چراغ‌های رنگی بسته بودند و صدای کِل کشیدن می‌آمد. نفسم..نفسم بند آمد. مانند کودکی که به تازگی راه رفتن آموخته گام‌های نامنظمی برمی‌داشتم، احساس ضعف تنم را، روحم را و شاید قلبم را تسخیر کرده بود. هرچه به خانه‌ای که تکه‌ای از من آنجا بود نزدیک می‌شدم، صدای هلهله بیشتر می‌شد. در زدم، در باز شد. او را دیدم در لباسی که تبدیلش کرده بود به ملکهٔ رز های سفید. صدایی شنیدم از سمتِ قلبِ شکافته شده‌ام که گفت:« قلبِ آدم‌ها جایِ یک نفر است. باور کنی یا نکنی آن قلب خانه‌ٔ تو نبود و نیست. تو، توهمِ خانه زدی چون بی‌خانمانی!». -راعِدنوشت. @raaeiid-
خیلی یزیدانه تموم می‌کنم داستان رو احساس میکنم.
-تمایلی به خواب ندارم، اما فردا خیلی کار دارم.
/لحظات محبوبِ من. -تاریکی، صفحه دیجیتالی، قهوه، بی‌کلام، سکوت. @raaeiid-
/از انسان‌های شریفی که موقع کادو دادن بهم، حواسشون به سبک علاقم در هر چیزی و رنگ مورد علاقم هست و اهمیت می‌دن و لحاظش میکنن، صمیمانه تشکر می‌کنم. -راعِدگفت. @raaeiid-
برگشت گفت:« گل گرفتن و کادو دادن، خرج اضافس!». اما خب آره من خیلی اهل خرج اضافه واسه آدمای ارزشمند زندگیم هستم.آب، شاید واسه تو خرج اضافه باشه، ولی لبخند روی لب گل میاره. -راعِدگفت. @raaeiid-
/اجازه هست فریاد بکشم که آهای! ادامین محترم یا کم محترمِ تلگرام و هر ناکجا آباد! لطفا! مسئولیت گروه زدن را بر عهده بگیرید و هر موجود دوپا و گاه چهارپا را راه ندهید! -فریاد. @raaeiid-
و اما؛ هر آدمی به قصد رفت، وارد زندگی شما می‌شود! -راعِدنوشت. @raaeiid-
/سکوت و حرفمان را خریداری نبود. -راعِدنوشت. @raaeiid-
هرچند که رسم است بگویند تبـریـک پسـر را بــه پــدر هــا میـلـاد پــدر بــر تــو مــبــارک ای صـاحـب عـصـر و نظر ها @raaeiid-